[ادامه...]
[ادامه...]
شب...
ساعت حدود دوازده.
کل خونه خاموش بود.
کوک و تهیونگ خواب بودن.
...
یه سایه آروم از اتاق بیرون اومد.
پاورچین...
پاورچین...
رفت سمت آشپزخونه.
در یخچال آروم باز شد.
نور یخچال افتاد روی صورت...
جیمین.
جیمین: هوممم...
یه تیکه کیک...
یه بطری شیر...
یه ظرف میوه...
بد نیست.
درست همون موقع...
چراغ آشپزخونه روشن شد.
جیمین همونجا خشکش زد.
تهیونگ با موهای بههمریخته جلوی در ایستاده بود.
تهیونگ: ...
جیمین: ...
تهیونگ: ساعت چنده؟
جیمین: اممم...
شب؟
تهیونگ: چرا بیداری؟
جیمین: خوابم نمیبرد.
تهیونگ: برای همین اومدی یخچال رو ملاقات کنی؟
جیمین: دلم براش تنگ شده بود.
تهیونگ آه کشید.
تهیونگ: فقط یه لیوان شیر بخور و برو بخواب.
جیمین: باشه.
تهیونگ برگشت سمت اتاقش.
دو قدم رفت...
سه قدم...
بعد یهو وایساد.
آروم برگشت.
جیمین داشت کیک رو هم برمیداشت.
تهیونگ: ...
جیمین: این... خودش اومد توی دستم.
تهیونگ: معلومه.
جیمین: جاذبه بود.
تهیونگ: جاذبه معمولاً وسیلهها رو میندازه پایین، نه توی دست مردم.
همون لحظه صدای خمیازه اومد.
کوک هم با چشمهای نیمهباز وارد آشپزخونه شد.
کوک: چرا چراغا روشنه...؟
بعد جیمین رو دید.
بعد کیک رو.
بعد تهیونگ رو.
کوک: دوباره؟
تهیونگ فقط با انگشت به جیمین اشاره کرد.
تهیونگ: نیمهشب اومده شام دوم بخوره.
جیمین: شام دوم نیست.
کوک: پس چیه؟
جیمین: پیشصبحونه.
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
کوک: ساعت دوازده و نیم شبه.
جیمین: آدم باید از قبل آماده باشه.
...
پنج دقیقه بعد...
هر سه دور میز آشپزخونه نشسته بودن.
جلوی هرکدوم یه لیوان شیر بود.
تهیونگ با تعجب گفت:
تهیونگ: یه سؤال.
جیمین: بپرس.
تهیونگ: چرا ما هم الان بیداریم؟
کوک: چون این یکی نمیتونه یواش غذا بخوره.
جیمین: من که صدا ندادم.
همون لحظه...
«قِررررررر...»
صدای شکم جیمین توی کل آشپزخونه پیچید.
کوک سرشو پایین انداخت که نخنده.
تهیونگ لبشو گاز گرفت.
جیمین: ...
جیمین: این شکممه.
کوک: مطمئن بودیم.
جیمین: اعتراض داشت.
تهیونگ: به چی؟
جیمین: به اینکه چرا فقط شیر خورده.
تهیونگ از روی صندلی بلند شد.
رفت سمت کابینت.
یه بسته بیسکویت برداشت.
گذاشت جلوی جیمین.
تهیونگ: فقط دو تا.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: دوستت دارم.
تهیونگ: فقط وقتی غذا میبینی.
جیمین: خب... اینم یه نوع محبته.
کوک خندید.
کوک: تهیونگ، قبول کن.
تهیونگ: چی رو؟
کوک: اگه یه روز اینو از غذا جدا کنی...
احتمالاً پنج دقیقه هم زنده نمیمونه.
جیمین با دهن پر گفت:
جیمین: ده دقیقه.
...
چند دقیقه بعد، هر سه دوباره به اتاقهاشون برگشتن.
تهیونگ قبل از اینکه در اتاقشو ببنده، یه نگاهی به آشپزخونه انداخت.
همهچی مرتب بود.
لبخند زد.
تهیونگ: عجیبه...
امشب چیزی نشکست.
همون لحظه از آشپزخونه صدای افتادن یه قابلمه اومد.
«تقاااانگ!»
بعد صدای جیمین:
جیمین: تقصیر من نبوددددد!
تهیونگ چشمهاشو بست.
تهیونگ: نه...
حتی پنج ثانیه هم دوام نیاورد...
شب...
ساعت حدود دوازده.
کل خونه خاموش بود.
کوک و تهیونگ خواب بودن.
...
یه سایه آروم از اتاق بیرون اومد.
پاورچین...
پاورچین...
رفت سمت آشپزخونه.
در یخچال آروم باز شد.
نور یخچال افتاد روی صورت...
جیمین.
جیمین: هوممم...
یه تیکه کیک...
یه بطری شیر...
یه ظرف میوه...
بد نیست.
درست همون موقع...
چراغ آشپزخونه روشن شد.
جیمین همونجا خشکش زد.
تهیونگ با موهای بههمریخته جلوی در ایستاده بود.
تهیونگ: ...
جیمین: ...
تهیونگ: ساعت چنده؟
جیمین: اممم...
شب؟
تهیونگ: چرا بیداری؟
جیمین: خوابم نمیبرد.
تهیونگ: برای همین اومدی یخچال رو ملاقات کنی؟
جیمین: دلم براش تنگ شده بود.
تهیونگ آه کشید.
تهیونگ: فقط یه لیوان شیر بخور و برو بخواب.
جیمین: باشه.
تهیونگ برگشت سمت اتاقش.
دو قدم رفت...
سه قدم...
بعد یهو وایساد.
آروم برگشت.
جیمین داشت کیک رو هم برمیداشت.
تهیونگ: ...
جیمین: این... خودش اومد توی دستم.
تهیونگ: معلومه.
جیمین: جاذبه بود.
تهیونگ: جاذبه معمولاً وسیلهها رو میندازه پایین، نه توی دست مردم.
همون لحظه صدای خمیازه اومد.
کوک هم با چشمهای نیمهباز وارد آشپزخونه شد.
کوک: چرا چراغا روشنه...؟
بعد جیمین رو دید.
بعد کیک رو.
بعد تهیونگ رو.
کوک: دوباره؟
تهیونگ فقط با انگشت به جیمین اشاره کرد.
تهیونگ: نیمهشب اومده شام دوم بخوره.
جیمین: شام دوم نیست.
کوک: پس چیه؟
جیمین: پیشصبحونه.
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
کوک: ساعت دوازده و نیم شبه.
جیمین: آدم باید از قبل آماده باشه.
...
پنج دقیقه بعد...
هر سه دور میز آشپزخونه نشسته بودن.
جلوی هرکدوم یه لیوان شیر بود.
تهیونگ با تعجب گفت:
تهیونگ: یه سؤال.
جیمین: بپرس.
تهیونگ: چرا ما هم الان بیداریم؟
کوک: چون این یکی نمیتونه یواش غذا بخوره.
جیمین: من که صدا ندادم.
همون لحظه...
«قِررررررر...»
صدای شکم جیمین توی کل آشپزخونه پیچید.
کوک سرشو پایین انداخت که نخنده.
تهیونگ لبشو گاز گرفت.
جیمین: ...
جیمین: این شکممه.
کوک: مطمئن بودیم.
جیمین: اعتراض داشت.
تهیونگ: به چی؟
جیمین: به اینکه چرا فقط شیر خورده.
تهیونگ از روی صندلی بلند شد.
رفت سمت کابینت.
یه بسته بیسکویت برداشت.
گذاشت جلوی جیمین.
تهیونگ: فقط دو تا.
چشمهای جیمین برق زد.
جیمین: دوستت دارم.
تهیونگ: فقط وقتی غذا میبینی.
جیمین: خب... اینم یه نوع محبته.
کوک خندید.
کوک: تهیونگ، قبول کن.
تهیونگ: چی رو؟
کوک: اگه یه روز اینو از غذا جدا کنی...
احتمالاً پنج دقیقه هم زنده نمیمونه.
جیمین با دهن پر گفت:
جیمین: ده دقیقه.
...
چند دقیقه بعد، هر سه دوباره به اتاقهاشون برگشتن.
تهیونگ قبل از اینکه در اتاقشو ببنده، یه نگاهی به آشپزخونه انداخت.
همهچی مرتب بود.
لبخند زد.
تهیونگ: عجیبه...
امشب چیزی نشکست.
همون لحظه از آشپزخونه صدای افتادن یه قابلمه اومد.
«تقاااانگ!»
بعد صدای جیمین:
جیمین: تقصیر من نبوددددد!
تهیونگ چشمهاشو بست.
تهیونگ: نه...
حتی پنج ثانیه هم دوام نیاورد...
- ۱۰۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط