تاریکه شبی غُنچه ی لب مُرد وخزان شد
تاریکه شبی غُنچه ی لب مُرد وخزان شد
پرپر به میان از نفسِ بادِ وزان شد
تن سوخته در ظُلمتِ شبهای پریشان
من سوختم او رهبرِ راهِ دگران شد
آوای هی و شیهه ی اسبش نشنیدم
دریا شده طوفانی و جانم به دهان شد
او رفته به درگاه سیاهی شده پنهان
خُشکیده لب و یح زده اوراق زمان شد
پیچیده بهم جمعِ گلستانِ وجودم
ویرانه نشین در شفق بادِ گران شد
او رفته و دل رفته و پیمان به سرآمد
پرپر به میان از نفسِ بادِ وزان شد
تن سوخته در ظُلمتِ شبهای پریشان
من سوختم او رهبرِ راهِ دگران شد
آوای هی و شیهه ی اسبش نشنیدم
دریا شده طوفانی و جانم به دهان شد
او رفته به درگاه سیاهی شده پنهان
خُشکیده لب و یح زده اوراق زمان شد
پیچیده بهم جمعِ گلستانِ وجودم
ویرانه نشین در شفق بادِ گران شد
او رفته و دل رفته و پیمان به سرآمد
- ۴.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط