بعد از چند لحظه نیکولاس امیلی را رها کرد و زمزمه کرداون ور اسمش ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁴
.....................................................
بعد از چند لحظه، نیکولاس امیلی را رها کرد و زمزمه کرد"اون وِر... اسمش کاریناعه... همونی که دیشب گفتم..." باز همان حس به سراغ امیلی آمد. سرش را پایین انداخت و لبش را گاز گرفت تا حسش را سرکوب کند. سپس سرشرا بالا آورد و گفت"خب... حالا میخوای چیکار کنی..." نیکولاس دستش را در موهایش فرو کرد و گفت"نمیتونم بکشمش... و اگه بیرونش کنم ممکنه به همه بگه که تو اینجایی... لعنت بهش!" و به دیوار کنار امیلی مشت زد. امیلی از جا پرید. نیکولاس بعد از کمی مکث ادامه داد" از این به بعد تو اتاق من میمونی..." لحنش حالت دستوری داشت. امیلی تعجب کرد و گفت"منظورت چیه!؟..." نیکولاس جواب داد"اگه بخوای به اتاق مهمان برگردی... اونوقت کارینا به اتاق من میاد... ترجیح میدم تو کنارم باشی... و اینکه قرارمون این بود که وقتی عصبانیم کنارم باشی... حالا با وجود اون عوضی همش عصبانیم... " امیلی مردد بود. سپس نیکولاس پوزخندی زد و ادامه داد"به علاوه... ما تا حالا کنار هم خوابیدیم... پس نترس، کوچولو... کاری باهات ندارم... مگر اینکه خودت بخوای!...." قصد نیکولاس از این حرفش فقط این بود که امیلی را خجالت زده کند؛ و موفق هم شد. گونه های امیلی از خجالت و کمی خشم قرمز شد و گفت"بس کن!... باشه..." نیکولاس خندید و گفت"عصبانی نشو کوچولو... بیا بریم بیرون... امروز دیگه از عمارت نمیرم..." سپس در اتاق را باز کرد و دستش را روی کمر امیلی گذاشت و او را به بیرون هدایت کرد. امیلی از لمس ناگهانی نیکولاس کمی لرزید که این از چشم نیکولاس دور نماند و نیکولاس پوزخندی زد. در همین حین، کارینا با اخم در اتاق مهمان چمدان هایش را باز میکرد. وقتی امیلی و نیکولاس از کنار اتاق مهمان رد شدند، امیلی برای لحظه ای نگاهی به کارینا انداخت؛ پاشنه ی کفش هایش خیلی بلند بودند و لباسش اصلا راحت به نظر نمیرسید، لباس صورتی کوتاهی پوشیده بود که به جای آستین دو بند نازک داشت و برای یک مجلس عروسی مناسب بود تا عمارت نیکولاس. امیلی ابرویی بالا انداخت و از کنار اتاق گذشت. امیلی به همراه نیکولاس به طبقه پایین رفت. نیکولاس فورا به طرف مینی بار رفت و شیشه ای از شراب قرمز برداشت و در لیوانش ریخت. امیلی حرکت های نیکولاس را تماشا میکرد. نیکولاس خودش را روی کاناپه انداخت و کمی از نوشیدنی اش را نوشید. امیلی هنوز ایستاده بود. نیکولاس به کنارش، روی کاناپه اشاره کرد و گفت"بشین..." امیلی به طرف نیکولاس رفت و کنارش نشست. بعد از کمی سکوت امیلی شروع به حرف زدن کرد"چرا فقط قبولش نمیکنی؟..." نیکولاس به آرامی گفت"چون اون کسی نیست که من دوستش دارم... و اینکه گرگم هم بهش جذب نشده..." امیلی پرسید"پس تو... منتظر جفتتی؟...." نیکولاس به امیلی نگاه کرد و گفت"منتظر نیستم... همین حالا دارم تحمل میکنم نبوسمش" اما جمله آخر را زیر لب زمزمه کرد. امیلی گفت"چیزی گفتی؟" نیکولاس بلافاصه لب زد"نه... بهش فکر نکن.......
.................................................
پارت دوم هم آپلود شد قشنگا🤓🎀
.....................................................
بعد از چند لحظه، نیکولاس امیلی را رها کرد و زمزمه کرد"اون وِر... اسمش کاریناعه... همونی که دیشب گفتم..." باز همان حس به سراغ امیلی آمد. سرش را پایین انداخت و لبش را گاز گرفت تا حسش را سرکوب کند. سپس سرشرا بالا آورد و گفت"خب... حالا میخوای چیکار کنی..." نیکولاس دستش را در موهایش فرو کرد و گفت"نمیتونم بکشمش... و اگه بیرونش کنم ممکنه به همه بگه که تو اینجایی... لعنت بهش!" و به دیوار کنار امیلی مشت زد. امیلی از جا پرید. نیکولاس بعد از کمی مکث ادامه داد" از این به بعد تو اتاق من میمونی..." لحنش حالت دستوری داشت. امیلی تعجب کرد و گفت"منظورت چیه!؟..." نیکولاس جواب داد"اگه بخوای به اتاق مهمان برگردی... اونوقت کارینا به اتاق من میاد... ترجیح میدم تو کنارم باشی... و اینکه قرارمون این بود که وقتی عصبانیم کنارم باشی... حالا با وجود اون عوضی همش عصبانیم... " امیلی مردد بود. سپس نیکولاس پوزخندی زد و ادامه داد"به علاوه... ما تا حالا کنار هم خوابیدیم... پس نترس، کوچولو... کاری باهات ندارم... مگر اینکه خودت بخوای!...." قصد نیکولاس از این حرفش فقط این بود که امیلی را خجالت زده کند؛ و موفق هم شد. گونه های امیلی از خجالت و کمی خشم قرمز شد و گفت"بس کن!... باشه..." نیکولاس خندید و گفت"عصبانی نشو کوچولو... بیا بریم بیرون... امروز دیگه از عمارت نمیرم..." سپس در اتاق را باز کرد و دستش را روی کمر امیلی گذاشت و او را به بیرون هدایت کرد. امیلی از لمس ناگهانی نیکولاس کمی لرزید که این از چشم نیکولاس دور نماند و نیکولاس پوزخندی زد. در همین حین، کارینا با اخم در اتاق مهمان چمدان هایش را باز میکرد. وقتی امیلی و نیکولاس از کنار اتاق مهمان رد شدند، امیلی برای لحظه ای نگاهی به کارینا انداخت؛ پاشنه ی کفش هایش خیلی بلند بودند و لباسش اصلا راحت به نظر نمیرسید، لباس صورتی کوتاهی پوشیده بود که به جای آستین دو بند نازک داشت و برای یک مجلس عروسی مناسب بود تا عمارت نیکولاس. امیلی ابرویی بالا انداخت و از کنار اتاق گذشت. امیلی به همراه نیکولاس به طبقه پایین رفت. نیکولاس فورا به طرف مینی بار رفت و شیشه ای از شراب قرمز برداشت و در لیوانش ریخت. امیلی حرکت های نیکولاس را تماشا میکرد. نیکولاس خودش را روی کاناپه انداخت و کمی از نوشیدنی اش را نوشید. امیلی هنوز ایستاده بود. نیکولاس به کنارش، روی کاناپه اشاره کرد و گفت"بشین..." امیلی به طرف نیکولاس رفت و کنارش نشست. بعد از کمی سکوت امیلی شروع به حرف زدن کرد"چرا فقط قبولش نمیکنی؟..." نیکولاس به آرامی گفت"چون اون کسی نیست که من دوستش دارم... و اینکه گرگم هم بهش جذب نشده..." امیلی پرسید"پس تو... منتظر جفتتی؟...." نیکولاس به امیلی نگاه کرد و گفت"منتظر نیستم... همین حالا دارم تحمل میکنم نبوسمش" اما جمله آخر را زیر لب زمزمه کرد. امیلی گفت"چیزی گفتی؟" نیکولاس بلافاصه لب زد"نه... بهش فکر نکن.......
.................................................
پارت دوم هم آپلود شد قشنگا🤓🎀
- ۵.۱k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط