نیکولاس بلافاصه لب زدنه بهش فکر نکن امیلی سرش را تکان داد در همین ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁵
...............................................
نیکولاس بلافاصه لب زد"نه... بهش فکر نکن..." امیلی سرش را تکان داد. در همین حین، کارینا از پله ها پایین می آید و به سمت آنها میرود و در آن سمت نیکولاس مینشیند. لیوان شراب نیکولاس را میگیرد و خودش کمی از آن را مینوشد و میگوید"نیک، پدرم میخواد زود تر ازدواج کنیم..." لحن کارینا بیخیال است و طوری به نظر میرسد که از همه چیز مطمئن است. فک نیکولاس به وضوح منقبض میشود و با لحنی سردی میگوید"تو اجازه نداری منو با اسم کوچیکم صدا کنی!..." کارینا میگوید"بس کن... ما قراره ازدواج کنیم، پس این اخلاقت رو کنار بزار." دست های نیکولاس روی پاهایش مشت میشوند. عصبانیت نیکولاس از چشم امیلی دور نمیماند. سپس کارینا رو به امیلی میگوید"وقت نشد با تو آشنا شم... تو اینجا برای کمک هستی یا یه مهمونی؟... چون اگه مهمونی من وظیفه خودم میدونم ازت پذیرایی کنم..." امیلی لب باز میکند تا چیزی بگوید که نیکولاس میگوید"حرف دهنتو بفهم!... جایگاه اون توی ملک من از تو بالاتره!" امیلی با تعجب به نیکولاس نگاه میکند. کارینا کمی به نیکولاس نزدیک تر میشود و دستش را روی شانه ی او میگذارد و به امیلی نگاهی از سر تا پا می اندازد و با تحقیر میگوید"تو با این لباسا... منظورم این شورتک کوتاه و تیشرت... سردت نمیشه؟... اصلا معذب نیستی کنار نامزد من؟"نیکولاس خنده عصبی میکند و میگوید"نامزد؟... چه شوخی جالبی..." آنا از تحقیر کارینا کمی اخم میکند. نیکولاس که نمیتواند این فضا را بیشتر از لین تحمل کند، خطاب به امیلی میگوید"میرم دوش بگیرم....." کارینا سریع میگوید"برو، عزیزم... منم برات شام میپزم!..."نیکولاس جوابی به کارینا نمیدهد. همانطور که نیکولاس از پله ها بالا میرود، امیلی میگوید"منم یه تماس با دوستم میگیرم..." سپس گوشی اش را بر میدارد و به سمت باغ عمارت میرود. شماره ی لایرا را میگیرد. بلافاصله صدای لایرا در گوشی میپیچد"سلام، امیلییی!..." لبخندی به لب امیلی می آید و میگوید"سلام... حالت خوبه؟" لایرا جواب میدهد"بدون دیدن تو؟... معلومه که نه!" امیلی میگوید"واقعا متاسفم...." لایرا میگوید"هی!... تاسف فایده نداره، دختر!... مگه نگفتی اگه وقت کردی حتما بهم سر میزنی، ها؟" امیلی جواب داد"آره میدونم... دارم سعی میکنم کاری کنم که بتونم ببینمت..." لایرا میگوید"امیلی حس میکنم داری فراموشم میکنی! " امیلی سریع میگوید"این چه حرفیه!... دیوونه شدی تو؟... من چطور میتونم دختر عموم رو فراموش کنم!" لایرا میگوید"پس اگه راست میگی یه قرار ملاقات بزار خانم فراری!" امیلی میخندد و جواب میدهد"سعیمو میکنم..." مادر لایرا او را صدا میزند"لایراااا... مگه نگفتم بیا این پارچه رو ببین!" لایرا سریع میگوید"امیلی باید برم... حواست به خودت باشه... دوستت دارم!" و تلفن را قطع میکند. امیلی لبخندی میزند و شروع به قدم زدن در باغ میکند.....
.................................................
اینم از پارت آخر امروز عشقام💞❤
حتما نظرتونو بگین که داستانو دوست دارید یا نه و اینکه میخواید چطور ادامه پیدا کنه؟
سه تا پارت امروز رو زود آپلود کردم چون یه پهپا.د رو اینجا منهدم کردن و خورده به سیم های برق، الان برق نداریم و گوشیمم شارژ نداره. پس معلوم نیس کی برق بیاد🤡
...............................................
نیکولاس بلافاصه لب زد"نه... بهش فکر نکن..." امیلی سرش را تکان داد. در همین حین، کارینا از پله ها پایین می آید و به سمت آنها میرود و در آن سمت نیکولاس مینشیند. لیوان شراب نیکولاس را میگیرد و خودش کمی از آن را مینوشد و میگوید"نیک، پدرم میخواد زود تر ازدواج کنیم..." لحن کارینا بیخیال است و طوری به نظر میرسد که از همه چیز مطمئن است. فک نیکولاس به وضوح منقبض میشود و با لحنی سردی میگوید"تو اجازه نداری منو با اسم کوچیکم صدا کنی!..." کارینا میگوید"بس کن... ما قراره ازدواج کنیم، پس این اخلاقت رو کنار بزار." دست های نیکولاس روی پاهایش مشت میشوند. عصبانیت نیکولاس از چشم امیلی دور نمیماند. سپس کارینا رو به امیلی میگوید"وقت نشد با تو آشنا شم... تو اینجا برای کمک هستی یا یه مهمونی؟... چون اگه مهمونی من وظیفه خودم میدونم ازت پذیرایی کنم..." امیلی لب باز میکند تا چیزی بگوید که نیکولاس میگوید"حرف دهنتو بفهم!... جایگاه اون توی ملک من از تو بالاتره!" امیلی با تعجب به نیکولاس نگاه میکند. کارینا کمی به نیکولاس نزدیک تر میشود و دستش را روی شانه ی او میگذارد و به امیلی نگاهی از سر تا پا می اندازد و با تحقیر میگوید"تو با این لباسا... منظورم این شورتک کوتاه و تیشرت... سردت نمیشه؟... اصلا معذب نیستی کنار نامزد من؟"نیکولاس خنده عصبی میکند و میگوید"نامزد؟... چه شوخی جالبی..." آنا از تحقیر کارینا کمی اخم میکند. نیکولاس که نمیتواند این فضا را بیشتر از لین تحمل کند، خطاب به امیلی میگوید"میرم دوش بگیرم....." کارینا سریع میگوید"برو، عزیزم... منم برات شام میپزم!..."نیکولاس جوابی به کارینا نمیدهد. همانطور که نیکولاس از پله ها بالا میرود، امیلی میگوید"منم یه تماس با دوستم میگیرم..." سپس گوشی اش را بر میدارد و به سمت باغ عمارت میرود. شماره ی لایرا را میگیرد. بلافاصله صدای لایرا در گوشی میپیچد"سلام، امیلییی!..." لبخندی به لب امیلی می آید و میگوید"سلام... حالت خوبه؟" لایرا جواب میدهد"بدون دیدن تو؟... معلومه که نه!" امیلی میگوید"واقعا متاسفم...." لایرا میگوید"هی!... تاسف فایده نداره، دختر!... مگه نگفتی اگه وقت کردی حتما بهم سر میزنی، ها؟" امیلی جواب داد"آره میدونم... دارم سعی میکنم کاری کنم که بتونم ببینمت..." لایرا میگوید"امیلی حس میکنم داری فراموشم میکنی! " امیلی سریع میگوید"این چه حرفیه!... دیوونه شدی تو؟... من چطور میتونم دختر عموم رو فراموش کنم!" لایرا میگوید"پس اگه راست میگی یه قرار ملاقات بزار خانم فراری!" امیلی میخندد و جواب میدهد"سعیمو میکنم..." مادر لایرا او را صدا میزند"لایراااا... مگه نگفتم بیا این پارچه رو ببین!" لایرا سریع میگوید"امیلی باید برم... حواست به خودت باشه... دوستت دارم!" و تلفن را قطع میکند. امیلی لبخندی میزند و شروع به قدم زدن در باغ میکند.....
.................................................
اینم از پارت آخر امروز عشقام💞❤
حتما نظرتونو بگین که داستانو دوست دارید یا نه و اینکه میخواید چطور ادامه پیدا کنه؟
سه تا پارت امروز رو زود آپلود کردم چون یه پهپا.د رو اینجا منهدم کردن و خورده به سیم های برق، الان برق نداریم و گوشیمم شارژ نداره. پس معلوم نیس کی برق بیاد🤡
- ۶.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط