بابت ایندفعه واقعا متاسفم عروسک
"بابت ایندفعه واقعا متاسفم عروسک!"
دخترک روی مبل راحتی سفید رنگی که توی اتاق پذیرایی،و با فاصله از تیوی درحال پخش بود نشسته بود. ساعت تقریبا از 1:25 گذشته بود و غقریه بزرگ ساعت مشکی رنگ دیواری درحال حرکت سمت 30 دقیقه بود.
وقتی دختر نگاهشو از صفحه نمایش تلویزیون گرفت و به ساعت داد اخمش پررنگتر شد. معمولا شوهرش تا ساعت 9 خونه بود،اما امشب به دخترش پیام داده بود که برای تنظیم آهنگ گروهشون دیرتر میاد و منتظرش نمونه؛غافل از اینکه ا.ت قراره تا وقتی شوهرش برمیگرده به خونه بیدار بمونه،شام نخوره تا با همسرش بخوره.
فکر نمیکرد انقدر طول بکشه. چند روزی میشد که چانگبین دیر میومد،گفته بود دیگه آخراشه؛پس چرا تموم نمیشه؟از طرفی هم پسرش خیلی داشت به خودش فشار میآورد.
توی همین فکرها بود که صدا زدن رمز در،متوجه اومدن چانگبین کردش.
سرشو سمت در گرفت و با چهره خسته عشقش مواجه شد که وقتی ا.ت رو بیدار،جلوش تلویزیون دید تعجب کرد.
:"ا.تی...چرا تا الان بیدار موندی؟"
ا.ت از جاش بلند شد و جواب داد:"خسته نباشی بین..من که بدون تو خوابم نمیبره،برای همین نخوابیدم تا خودت بیای دیگه.شام خوردی؟"
سریع این سوال رو پرسید تا سعی کنه کمتر دلخوریش رو از عشق زندگیش نشون بده.
قبل از اینکه بتونه بره سمت آشپزخونه چانگبین دستشو کشید و انداختش تو بغل خودش. دستش روی سر موهای ا.تش کشید،سرش رو گذاشت توی گودی گردن دختر و بوسهای روی نقطه نبضش زد. لب باز کرد:
"بابت ایندفعه واقعا متاسفم عروسک!
فکر نمیکردم دوباره بیدار بمونی. آخه اصلا قرار نبود انقدر طول بکشه،فکر میکردم زودتر تموم بشه."
بعد از این حرفای چانگبین زیر گوش ا.ت..دخترکش یکم نرم شد. نفس عمیقی از عطر تن پسر کشید و آروم بغلش کرد. با صدایی که معلوم بود هم ناراحته،هم میخواد پسرشو ببخشه آروم پچ زد:
"چانگبین..اینجوری هم خودتو اذیت میکنی هم..من باید انقدر منتظر بمونم. بعدم اصلا مگه نگفته بودی داره تموم میشه؟پس کی قراره از موندن تا ساعت 1 و 2 نصفه شب تو استودیوت دست بکشی؟"
چانگبین در حدی که بتونه صورت دخترشو ببینه،از ا.ت فاصله گرفت. توی چشمای براق مشکیش،که حالا ردی از اشکهاش پردهای روی اون مردمک مشکی رنگ میانداخت و بیشتر از قبل برق میزد خیره شد. با دستاش دو طرف صورت ا.ت رو قلب کرد. با انگشت شستس زیر چشم دختر رو کشید تا مطمئنم بشه قطرهای از اون مروارید ها،از چشمای مهمترین فرد زندگیش نریخته باشه. بالاخره لب باز کرد:
"ا.تم...باور کن منم دوست دارم وقت بیشتری با عروسکم بگذرونم،ولی خب خودت که میدونی این کارم...دست خودم نیست و نیاز داره این قلب مهربونت که من برای هر تپشش خدارو شکر میکنم،یکم بیشتر از قبل صبور باشه و سعی کنه این بنده حقیر رو بخاطر شغلش ببخشه. هوم؟میتونی بینی رو بخاطر دیر کردناش ببخشی؟ بخدا قول میدم بعدش مرخصی بگیرم و..اصلا ببرمت خرید تا مثل همیشه کارتمو خالی کنی. قبوله خانوم کوچولو؟!"
بالاخره لبخندی که چانگبین با هر بار دیدنش توی قلبش پروانهها شروع به پرواز میکردند،روی لب دختر کوچولوش اومد.
ا.ت محکم بینیش رو بغل کرد و با خنده کوچیکی جواب داد:
"میبخشمت ولی باید قول بدی یکم بیشتر به 'ما' فکر کنی...خرید هم اونقدرا مهم نیست،فقط عشقم پیشم باشه بسه!"
با حرف های دختر کامیون کامیون،قند تو دل چانگبین آب شد. لبخندی روی لبای پسر نقش بست؛محکم تر از قبل جواب بغلشو داد، و با بوسه روی سرش زمزمه کرد:
"هرچی خانوم خوشگلم بگه!"
_Soki.
-درخواستی یه بانویی بود. شرمنده دیر شد:)🤧💗
#چانگبین #سناریو #استریکیدز #تکپارتی #فیک #کیپاپ
دخترک روی مبل راحتی سفید رنگی که توی اتاق پذیرایی،و با فاصله از تیوی درحال پخش بود نشسته بود. ساعت تقریبا از 1:25 گذشته بود و غقریه بزرگ ساعت مشکی رنگ دیواری درحال حرکت سمت 30 دقیقه بود.
وقتی دختر نگاهشو از صفحه نمایش تلویزیون گرفت و به ساعت داد اخمش پررنگتر شد. معمولا شوهرش تا ساعت 9 خونه بود،اما امشب به دخترش پیام داده بود که برای تنظیم آهنگ گروهشون دیرتر میاد و منتظرش نمونه؛غافل از اینکه ا.ت قراره تا وقتی شوهرش برمیگرده به خونه بیدار بمونه،شام نخوره تا با همسرش بخوره.
فکر نمیکرد انقدر طول بکشه. چند روزی میشد که چانگبین دیر میومد،گفته بود دیگه آخراشه؛پس چرا تموم نمیشه؟از طرفی هم پسرش خیلی داشت به خودش فشار میآورد.
توی همین فکرها بود که صدا زدن رمز در،متوجه اومدن چانگبین کردش.
سرشو سمت در گرفت و با چهره خسته عشقش مواجه شد که وقتی ا.ت رو بیدار،جلوش تلویزیون دید تعجب کرد.
:"ا.تی...چرا تا الان بیدار موندی؟"
ا.ت از جاش بلند شد و جواب داد:"خسته نباشی بین..من که بدون تو خوابم نمیبره،برای همین نخوابیدم تا خودت بیای دیگه.شام خوردی؟"
سریع این سوال رو پرسید تا سعی کنه کمتر دلخوریش رو از عشق زندگیش نشون بده.
قبل از اینکه بتونه بره سمت آشپزخونه چانگبین دستشو کشید و انداختش تو بغل خودش. دستش روی سر موهای ا.تش کشید،سرش رو گذاشت توی گودی گردن دختر و بوسهای روی نقطه نبضش زد. لب باز کرد:
"بابت ایندفعه واقعا متاسفم عروسک!
فکر نمیکردم دوباره بیدار بمونی. آخه اصلا قرار نبود انقدر طول بکشه،فکر میکردم زودتر تموم بشه."
بعد از این حرفای چانگبین زیر گوش ا.ت..دخترکش یکم نرم شد. نفس عمیقی از عطر تن پسر کشید و آروم بغلش کرد. با صدایی که معلوم بود هم ناراحته،هم میخواد پسرشو ببخشه آروم پچ زد:
"چانگبین..اینجوری هم خودتو اذیت میکنی هم..من باید انقدر منتظر بمونم. بعدم اصلا مگه نگفته بودی داره تموم میشه؟پس کی قراره از موندن تا ساعت 1 و 2 نصفه شب تو استودیوت دست بکشی؟"
چانگبین در حدی که بتونه صورت دخترشو ببینه،از ا.ت فاصله گرفت. توی چشمای براق مشکیش،که حالا ردی از اشکهاش پردهای روی اون مردمک مشکی رنگ میانداخت و بیشتر از قبل برق میزد خیره شد. با دستاش دو طرف صورت ا.ت رو قلب کرد. با انگشت شستس زیر چشم دختر رو کشید تا مطمئنم بشه قطرهای از اون مروارید ها،از چشمای مهمترین فرد زندگیش نریخته باشه. بالاخره لب باز کرد:
"ا.تم...باور کن منم دوست دارم وقت بیشتری با عروسکم بگذرونم،ولی خب خودت که میدونی این کارم...دست خودم نیست و نیاز داره این قلب مهربونت که من برای هر تپشش خدارو شکر میکنم،یکم بیشتر از قبل صبور باشه و سعی کنه این بنده حقیر رو بخاطر شغلش ببخشه. هوم؟میتونی بینی رو بخاطر دیر کردناش ببخشی؟ بخدا قول میدم بعدش مرخصی بگیرم و..اصلا ببرمت خرید تا مثل همیشه کارتمو خالی کنی. قبوله خانوم کوچولو؟!"
بالاخره لبخندی که چانگبین با هر بار دیدنش توی قلبش پروانهها شروع به پرواز میکردند،روی لب دختر کوچولوش اومد.
ا.ت محکم بینیش رو بغل کرد و با خنده کوچیکی جواب داد:
"میبخشمت ولی باید قول بدی یکم بیشتر به 'ما' فکر کنی...خرید هم اونقدرا مهم نیست،فقط عشقم پیشم باشه بسه!"
با حرف های دختر کامیون کامیون،قند تو دل چانگبین آب شد. لبخندی روی لبای پسر نقش بست؛محکم تر از قبل جواب بغلشو داد، و با بوسه روی سرش زمزمه کرد:
"هرچی خانوم خوشگلم بگه!"
_Soki.
-درخواستی یه بانویی بود. شرمنده دیر شد:)🤧💗
#چانگبین #سناریو #استریکیدز #تکپارتی #فیک #کیپاپ
- ۱۲.۷k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط