رقص سایهها | پارت ۲۱: پناهگاهِ شب
رقص سایهها | پارت ۲۱: پناهگاهِ شب
صدایِ قدمهایِ سنگین و نورِ چراغقوههایی که از دور در باغ میچرخیدند، نشان میداد که اونها به سرعت در حالِ جستوجوی ما هستند. جونگکوک، با نگاهی که بینِ خشم و عقلانیت در نوسان بود، من و تهیونگ رو به سمتِ یکِ غارِ کوچک و مخفی در ضلعِ شمالیِ جنگل کشید.
«باید همینجا قایم بشیم. اگه تا صبح پیدا نشیم، شاید بتونیم یه راهی برای پیدا کردن جیمین پیدا کنیم.» جونگکوک با صدایی که سعی میکرد لرزشِ دستهاش رو پنهان کنه، گفت.
ما به زور، خودمون رو داخلِ اون فضایِ تنگ و نمور پنهان کردیم. تاریکیِ غار تنها چیزی بود که ما رو از دیدِ اونها محافظت میکرد. تهیونگ کنارِ من نشست و با لرزشِ شدیدی، سرش رو بینِ دستهاش گرفت. من هم نفسم رو حبس کرده بودم و گوشم رو به دهانهیِ غار چسبونده بودم تا کوچکترین صدایی رو بشنوم.
سکوتِ سنگینی حاکم شد، تا اینکه ناگهان، صدایی از دوردست، از سمتِ مسیرِ اصلیِ جنگل، شنیده شد. اما این صدایِ قدمهایِ سنگینِ اونها نبود… این صدایِ کشیده شدنِ یه چیزِ فلزی روی زمین بود.
اونا نیستن…» تهیونگ با پچپچی که از ترس میلرزید، گفت. «اونها دارن دنبالِ یه چیزِ دیگه میگردن…»
در همین لحظه، یک سایهیِ آشنا از میانِ درختها گذشت. او خیلی آرامتر و ماهرانهتر از اون آدمهایِ وحشی حرکت میکرد. وقتی نورِ ضعیفِ ماه از بینِ شاخهها رد شد، چشمهای من باز موند.
«شوگا؟» من با صدایی که به زور شنیده میشد، زمزمه کردم.
شوگا، در حالی که با نگاهی بسیار تیز و خونسرد به اطراف مینگریست، به سمتِ غار اومد. او به نظر نمیرسید که فراری باشه؛ برعکس، انگار دقیقاً میدونست کجای جنگل باید دنبالِ ما بگرده. او با اشارهای سریع به ما فهموند که ساکت بمونیم و با صدایی بسیار پایین که فقط برای ما شنیده میشد، گفت:
«خفه شید! اگه میخواید زنده بمونید و اون نقشه رو به جیمین برگردونید، باید همین الان با من بیاید. اونهایی که دنبالِ شما هستن، فقط دنبالِ یه چیز نیستن… اونها دنبالِ “کلید” هستن.»
قلبم فرو ریخت. کلید؟ منظورش چی بود؟ و شوگا چطور میتونست اینقدر آروم باشه وقتی همهی ما داشتیم از ترس میمردیم؟
صدایِ قدمهایِ سنگین و نورِ چراغقوههایی که از دور در باغ میچرخیدند، نشان میداد که اونها به سرعت در حالِ جستوجوی ما هستند. جونگکوک، با نگاهی که بینِ خشم و عقلانیت در نوسان بود، من و تهیونگ رو به سمتِ یکِ غارِ کوچک و مخفی در ضلعِ شمالیِ جنگل کشید.
«باید همینجا قایم بشیم. اگه تا صبح پیدا نشیم، شاید بتونیم یه راهی برای پیدا کردن جیمین پیدا کنیم.» جونگکوک با صدایی که سعی میکرد لرزشِ دستهاش رو پنهان کنه، گفت.
ما به زور، خودمون رو داخلِ اون فضایِ تنگ و نمور پنهان کردیم. تاریکیِ غار تنها چیزی بود که ما رو از دیدِ اونها محافظت میکرد. تهیونگ کنارِ من نشست و با لرزشِ شدیدی، سرش رو بینِ دستهاش گرفت. من هم نفسم رو حبس کرده بودم و گوشم رو به دهانهیِ غار چسبونده بودم تا کوچکترین صدایی رو بشنوم.
سکوتِ سنگینی حاکم شد، تا اینکه ناگهان، صدایی از دوردست، از سمتِ مسیرِ اصلیِ جنگل، شنیده شد. اما این صدایِ قدمهایِ سنگینِ اونها نبود… این صدایِ کشیده شدنِ یه چیزِ فلزی روی زمین بود.
اونا نیستن…» تهیونگ با پچپچی که از ترس میلرزید، گفت. «اونها دارن دنبالِ یه چیزِ دیگه میگردن…»
در همین لحظه، یک سایهیِ آشنا از میانِ درختها گذشت. او خیلی آرامتر و ماهرانهتر از اون آدمهایِ وحشی حرکت میکرد. وقتی نورِ ضعیفِ ماه از بینِ شاخهها رد شد، چشمهای من باز موند.
«شوگا؟» من با صدایی که به زور شنیده میشد، زمزمه کردم.
شوگا، در حالی که با نگاهی بسیار تیز و خونسرد به اطراف مینگریست، به سمتِ غار اومد. او به نظر نمیرسید که فراری باشه؛ برعکس، انگار دقیقاً میدونست کجای جنگل باید دنبالِ ما بگرده. او با اشارهای سریع به ما فهموند که ساکت بمونیم و با صدایی بسیار پایین که فقط برای ما شنیده میشد، گفت:
«خفه شید! اگه میخواید زنده بمونید و اون نقشه رو به جیمین برگردونید، باید همین الان با من بیاید. اونهایی که دنبالِ شما هستن، فقط دنبالِ یه چیز نیستن… اونها دنبالِ “کلید” هستن.»
قلبم فرو ریخت. کلید؟ منظورش چی بود؟ و شوگا چطور میتونست اینقدر آروم باشه وقتی همهی ما داشتیم از ترس میمردیم؟
- ۲۱۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط