{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت آخر

پارت آخر

دکتر: عااا نگران نباشید..ایشون چون مشکل قلبی دارن نباید زیاد ناراحت بشن چون ممکنه جونشونو از دست بدن

جیمین و تهیونگ: چ..چی ناراحتیه قلبی؟

دکتر: شما نمیدونستید؟..ایشون مثله اینکه خیلی وقته مشکل قلبی داشتن و هرروز بدتر میشده و مجبور شدیم ایشونو عمل کنیم

جیمین هنوز توی شک بود

تهیونگ: ازتون ممنونم....جیمین از توهم معذرت میخوام عصبانی بودم

جیمین: نه بابا اشکالی نداره...الان فقط ات مهمه

جیمین رفت پیشه ات و داشت به چهره غرق در خوابش نگاه میکرد که دید ات بیدار شده

جیمین: ات..ات حالت خوبه ؟.. میخای دکتر رو خبر کنمم؟؟؟

ات: عاا..من خوبم نگران نباش

جیمین: ببخشید ات...معذرت میخوام همش تقصیر منه ( گریه)

ات: یااا..اینو نگو من باید ازت عذر خواهی کنم

جیمین: چرا..چیزی درباره‌ی قلبت نگفتی؟

ات: میگفتم چیزی درست نمیشد... راستش خودمم زیاد اهمیت نمیدادم

جیمین شروع کرد به گریه کردن، مافیایی که یه زمانی همه ی آدما رو با لذت شکنجه میکرد و میخندید الان برای ات گریه می‌کنه! تهیونگ از دور داشت به جیمین نگاه میکرد، خیلی تعجب کرده بود که چطور جیمین انقدر تغییر کرده البته اینا دیگه برای گذشته بوده

جیمین: بابت همچی معذرت میخوام ات..

ات جیمینو بغل کرد و سرشو ناز میکرد

ات: یااا من خیلی وقته بخشیدمت ولی دیگه باهام قهر نکن باشه؟

جیمین: باشه( کیوت)

تهیونگ اومد پیشه اون دوتا و با لحنه خیلی کیوتی لب زد

تهیونگ: یااا پس من چی؟ کی سر منو ناز میکنه؟

جیمین: یاا ات زنه منه فقط باید سر منو ناز کنه ( کیوت)

تهیونگ: باشه..حالا که اینطوره میرم میگم به جین هیونگ که چند روز پیش ماهیتابه هاشو شکوندی

جیمین: گوه خوردم فقط بهش نگو

جیمین یکمی از ات فاصله گرفت که تهیونگ محکم اتو بغل کرد

تهیونگ: بسوزز جیمین بسوززز

جیمین داشت با چشماش به تهیونگ فحش میداد که ات زد زیره خنده

ات: از دسته شما...هردوتون بیاید بغلم

جیمینم اومد بغل ات که تهیونگ دوباره شروع کرد به غر زدن و به شدت کیوت شده بود که جیمین و ات از خنده جر خوردن

تهیونگ: یاااا به چی میخندین؟؟( کیوت)

خودشم خندش گرفت و سه تایی باهام قهقهه میزدن، کی فکرشو میکرد با تمومه سختیا بازم انقدر خوشبت و خوشحال باشن


۵ سال بعد___

ات دفتر خاطراتشو بست و یه لبخند عمیق زد

ات: بلخره تموم شد

جیمین: خیلی خوشحالم ات

ات: چرا؟

جیمین: چون باهات آشنا شودم..تو باعث شدی الان انقدر خوشحال زندگی کنم ازت ممنونم


که یهو تهیونگ و وون ( پسره ات و جیمین) اومدن

تهیونگ: یااا منتظره چی هستین بیاید دیگه؟( خنده)

وون: مامانیی...باباییی...عمویی...همتون خیلی ناناز شدین ( کیوت و لحن بچگونه)

ات، جیمین، تهیونگ: اوخخخ قربونت برمممممممممممم

باهام از پله ها اومدن پایین و تولد وون رو جشن گرفتن و کلی خوشگذروندن


پایان__


امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌺
ببخشید دیر گذاشتمش یکمی حالم خوب نبود 💕
دیدگاه ها (۳)

پارت ²که یهو ات از دستشویی اومد بیرون و بدو بدو به سمته حیاط...

پارت¹ویو ات۲ماهه که جیمین باهام قهره سر یه دعوای ساده هرکاری...

پارت ۷ات: چیزی شده؟( کیوت)تهیونگ: امممم..خب...امشب یه مهمونی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط