فیک ببر سیاه
فیک ببر سیاه
پارت ⁸
پرش زمانی به صبح
ا.ت:صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم گوشیم و نگاه کردم همکارم هانا بود
مکالمه ی بین هانا و ا.ت
ا.ت:سلام[خوابالو]
هانا:اوه خواب بودی ببخشید که بیدارت کردم
ا.ت:نه اشکالی نداره،خب حتما کار مهمی داشتی که این وقت زنگ زدی
هانا:آره میخواستم بگم که امروز کلینیک تعطیله
ا.ت:واقعا...باشه ممنونم از خبرت
هانا:خواهش میکنم خب دیگه فعلا خداحافظ
ا.ت:خداحافظ مواظب خودت باش
پایان مکالمهی بین ا.ت و هانا
ا.ت:چون امروز تعطیل بودم میخواستم به خوبی ازش استفاده کنم پاشدم یه صبحانه خوب درست کردم و خوردم و بعد به بینا دوست زنگ زدم
مکالمه ی بین ا.ت و بینا
بینا:سلام
ا.ت:سلام بینا من امروز قرار نیست برم سرکار نظرت چیه بریم خوشگذرونی
بینا:خیلی دوست داشتم که بگم میام ولی نمیتونم
ا.ت:چرا؟آخه تو هیچوقت به خوشگذرونی نه نمیگفتی
بینا:الانم نمیگم نمیتونم بیام چون امشب یه مهمونی ترتیب دادم و الان هم مشغول تدارکاتم
ا.ت:اوه فهمیدم،خب نظرت چیه منم بیام و کمکت کنم
بینا:اگه بیای که عالی میشه
ا.ت:نیم ساعت دیگه اونجام، اتفاق خاصی افتاده آخه کم پیش میاد بدون مناسبت ازین کارا انجام بدی
بینا:نه فقط برای خوشگذرونی این مهمونی و ترتیب دادم
ا.ت:متوجه شدم ،منم به این مهمونی دعوتم؟
بینا: این چه حرفیه دختر معلومه که تو هم دعوتی
ا.ت:خب دیگه خداحافظ
بینا:خداحافظ
پایان مکالمه ی بین ا.ت و بینا
ا.ت:آماده شدم و گومی رو داخل باکسش گذاشتم و درو باز کردم تا برم بیرون ولی یه کاغذ توجهم و جلب کرد که روش نوشته بود ببر سیاه و یه علامت پنجه روش بود یه لحظه حس کردم که نباید این و بندازم بره پس گذاشتم داخل کیفم و سوار ماشینم شدم و رفتم خونه بینا درو زدم و بینا درو باز کرد
همدیگر و بغل کردیم و رفتم داخل و رو مبل نشستم بینا رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با دوتا لیوان قهوه اومد
بینا:خب دختر دیگه چه خبر
ا.ت: بینا میخوام یه موضوعی رو برات تعریف کنم
بینا:بگو عزیزم مشکلی پیش اومده؟
ا.ت:مشکل که نه ولی یه اتفاق افتاده که عجیب نیست ولی بعد ازون داره چیزهای برام اتفاق میفته که بعید میدونم اتفاقی باشه
بینا:وای دختر زهره ترکم کردی چیشده؟
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
پارت ⁸
پرش زمانی به صبح
ا.ت:صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم گوشیم و نگاه کردم همکارم هانا بود
مکالمه ی بین هانا و ا.ت
ا.ت:سلام[خوابالو]
هانا:اوه خواب بودی ببخشید که بیدارت کردم
ا.ت:نه اشکالی نداره،خب حتما کار مهمی داشتی که این وقت زنگ زدی
هانا:آره میخواستم بگم که امروز کلینیک تعطیله
ا.ت:واقعا...باشه ممنونم از خبرت
هانا:خواهش میکنم خب دیگه فعلا خداحافظ
ا.ت:خداحافظ مواظب خودت باش
پایان مکالمهی بین ا.ت و هانا
ا.ت:چون امروز تعطیل بودم میخواستم به خوبی ازش استفاده کنم پاشدم یه صبحانه خوب درست کردم و خوردم و بعد به بینا دوست زنگ زدم
مکالمه ی بین ا.ت و بینا
بینا:سلام
ا.ت:سلام بینا من امروز قرار نیست برم سرکار نظرت چیه بریم خوشگذرونی
بینا:خیلی دوست داشتم که بگم میام ولی نمیتونم
ا.ت:چرا؟آخه تو هیچوقت به خوشگذرونی نه نمیگفتی
بینا:الانم نمیگم نمیتونم بیام چون امشب یه مهمونی ترتیب دادم و الان هم مشغول تدارکاتم
ا.ت:اوه فهمیدم،خب نظرت چیه منم بیام و کمکت کنم
بینا:اگه بیای که عالی میشه
ا.ت:نیم ساعت دیگه اونجام، اتفاق خاصی افتاده آخه کم پیش میاد بدون مناسبت ازین کارا انجام بدی
بینا:نه فقط برای خوشگذرونی این مهمونی و ترتیب دادم
ا.ت:متوجه شدم ،منم به این مهمونی دعوتم؟
بینا: این چه حرفیه دختر معلومه که تو هم دعوتی
ا.ت:خب دیگه خداحافظ
بینا:خداحافظ
پایان مکالمه ی بین ا.ت و بینا
ا.ت:آماده شدم و گومی رو داخل باکسش گذاشتم و درو باز کردم تا برم بیرون ولی یه کاغذ توجهم و جلب کرد که روش نوشته بود ببر سیاه و یه علامت پنجه روش بود یه لحظه حس کردم که نباید این و بندازم بره پس گذاشتم داخل کیفم و سوار ماشینم شدم و رفتم خونه بینا درو زدم و بینا درو باز کرد
همدیگر و بغل کردیم و رفتم داخل و رو مبل نشستم بینا رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با دوتا لیوان قهوه اومد
بینا:خب دختر دیگه چه خبر
ا.ت: بینا میخوام یه موضوعی رو برات تعریف کنم
بینا:بگو عزیزم مشکلی پیش اومده؟
ا.ت:مشکل که نه ولی یه اتفاق افتاده که عجیب نیست ولی بعد ازون داره چیزهای برام اتفاق میفته که بعید میدونم اتفاقی باشه
بینا:وای دختر زهره ترکم کردی چیشده؟
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
- ۴.۸k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط