فیکببر سیاه
فیک:ببر سیاه
پارت⁷
جیمین گوشی رو قطع کرد و یه لحظه به سقف خیره موند.
اسم «ا.ت» تو ذهنش تکرار میشد، مثل یه علامت سوال بزرگ که نمیتونست جوابش رو پیدا کنه.
«دامپزشک ۲۴ ساله... یه دختر معمولی که هیچ ربطی به دنیای ما نداره. اما چرا باید اون شب وارد کوچهی مافیاها بشه؟»
اون شب، به دستور جیمین، کای بود که ا.ت رو دنبال میکرد. کای داشت سعی میکرد مطمئن بشه که این دختر ساده چطوری و چرا پا به قلمروی خطرناک گذاشته، بدون اینکه خودش بفهمه.
جیمین به خودش گفت:
«ا.ت فقط یه دختر معمولیه، و اون گربهای هم که صداش باعث شد وارد کوچه بشه، هیچ مالک خاصی نداره. یعنی هیچکس نقشهای براش نکشیده... اما خب، من همیشه میگم هیچ اتفاقی تو این شهر ساده نیست.»
تلفن دوباره زنگ زد، شماره کای بود.
جیمین گوشی رو برداشت و گفت:
«کای، گزارشت چیه؟»
کای با لحن جدی پاسخ داد:
«دختره هیچ ربطی به مافیا نداره، اما شب گذشته وقتی وارد کوچه شد، من از پشت سرش راه افتادم. اون اصلاً نمیدونست داره تو قلمرو تو راه میره. چند نفر هم بودن که میخواستن دنبالش کنن، اما نتونستن بهش نزدیک بشن.»
جیمین لبخند سردی زد و گفت:
«پس یعنی اتفاقی نبوده... اون یه مهره شده تو بازی ما، حتی اگه خودش ندونه.»
کای ادامه داد:
«دقیقاً. باید بیشتر مراقبش باشیم.»
جیمین گوشی رو قطع کرد، دستی روی میز زد و با صدای محکم گفت:
«کای، هر حرکتی ازش ثبت کن. این دختر وارد یه دنیای بزرگتر از خودش شده و ما باید بدونیم کی پشتش هست... یا حداقل بفهمیم چرا.»
یه سکوت سنگین اتاق رو پر کرد، جیمین یه نفس عمیق کشید و فکر کرد:
«ا.ت ساده به نظر میاد، اما تو این بازی همه چیز ساده نیست.»
شرایط برای پارت بعد
فالوور:۲[هروقت ۴۲۸نفر شدیم پارت بعد و میزارم]
لایک:۵
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
پارت⁷
جیمین گوشی رو قطع کرد و یه لحظه به سقف خیره موند.
اسم «ا.ت» تو ذهنش تکرار میشد، مثل یه علامت سوال بزرگ که نمیتونست جوابش رو پیدا کنه.
«دامپزشک ۲۴ ساله... یه دختر معمولی که هیچ ربطی به دنیای ما نداره. اما چرا باید اون شب وارد کوچهی مافیاها بشه؟»
اون شب، به دستور جیمین، کای بود که ا.ت رو دنبال میکرد. کای داشت سعی میکرد مطمئن بشه که این دختر ساده چطوری و چرا پا به قلمروی خطرناک گذاشته، بدون اینکه خودش بفهمه.
جیمین به خودش گفت:
«ا.ت فقط یه دختر معمولیه، و اون گربهای هم که صداش باعث شد وارد کوچه بشه، هیچ مالک خاصی نداره. یعنی هیچکس نقشهای براش نکشیده... اما خب، من همیشه میگم هیچ اتفاقی تو این شهر ساده نیست.»
تلفن دوباره زنگ زد، شماره کای بود.
جیمین گوشی رو برداشت و گفت:
«کای، گزارشت چیه؟»
کای با لحن جدی پاسخ داد:
«دختره هیچ ربطی به مافیا نداره، اما شب گذشته وقتی وارد کوچه شد، من از پشت سرش راه افتادم. اون اصلاً نمیدونست داره تو قلمرو تو راه میره. چند نفر هم بودن که میخواستن دنبالش کنن، اما نتونستن بهش نزدیک بشن.»
جیمین لبخند سردی زد و گفت:
«پس یعنی اتفاقی نبوده... اون یه مهره شده تو بازی ما، حتی اگه خودش ندونه.»
کای ادامه داد:
«دقیقاً. باید بیشتر مراقبش باشیم.»
جیمین گوشی رو قطع کرد، دستی روی میز زد و با صدای محکم گفت:
«کای، هر حرکتی ازش ثبت کن. این دختر وارد یه دنیای بزرگتر از خودش شده و ما باید بدونیم کی پشتش هست... یا حداقل بفهمیم چرا.»
یه سکوت سنگین اتاق رو پر کرد، جیمین یه نفس عمیق کشید و فکر کرد:
«ا.ت ساده به نظر میاد، اما تو این بازی همه چیز ساده نیست.»
شرایط برای پارت بعد
فالوور:۲[هروقت ۴۲۸نفر شدیم پارت بعد و میزارم]
لایک:۵
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جیمین
#اسمات
- ۶.۱k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط