اها

-اها
...... ۵سال بعد

ات ویو
رو مبل دراز کشیده بودم چشمامو بسته بودم که فردی روی پاهام دراز کشید نگاش کردم
+.ت
-پنچ دقیقه!
+هوف
دستی به موهاش کشیدم
+خسته ای
-هوم
+اشکال نداره یه خودت نگاه کن مردی شدی! دیگه باید برات زن گرفت
-تو چرا ازدواج نمیکنی؟ ۲۵ سالت شده ها
+یااا خودت چی؟ ۲۱سالت شده ها*خندع
-هییی.. میخوای با من ازدواج کنی؟ *خنده
+بلندشو بلندشو کمتر حرف بزن *خنده
بلند شد
-یچی بگم؟
+چی؟
-بریم خرید؟
+هوم فکر بدیم نیست یه چند تا کت و شلوار میگیرم برات همیشه شبیه قلدرا لباس میپوشی
-خودتو چی میگی ؟
+پسرم بدو بدو
-عهههه
+باشههه
بلند شدم و اونم پشت سرم اومد رفتیم تو اتاقامون رفتم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم موهامو خشک کردم همزمان با خارج شدن من از در تهیونگ خارج شد به هم نگاه کردیم رفتیم پایین
+اجومااا ما داریم میریم
رفتیم سمت ماشین و اومدم بشینم که
-بزار من رانندگی میکنم
+نمیخوام
-عه
+یکم استراحت کن چون
-قراره به چوخ برم!
+دقیقا 😅
سوار ماشین شدیم و روندم به سمت بزرگ ترین پاساژ


لباس ات
لباس ته

دلم نیومد نزارم 🥲

شرایط
لایک ۱۰
کامنت ۱۰
دیدگاه ها (۰)

.. ات ویو خرید هایی زیادی کردیم اما یچی نگرفتم لباس خواب اره...

هیچی *-*الکس : اره *-* +خفه شین برین لباساتون و عوض کنین همه...

دوستان این یه هفته رو نمیتونم پارت بزار ولی تا جایی که بتونم...

قیافه ات لباسی که رفت دنبال ته :)

جیمین فیک زندگی پارت ۸۷#ویو ات بدو بدو بدو همینجوریش هم دیر ...

جیمین فیک زندگی پارت ۷۸#

#سناریو وقتی: جلوشون لباس عروس میپوشیمچان: بسته خجالت بکش بز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط