پارت دوم
پارت دوم
---
📖 سالهای تمرین و سختی قبل از دبیو
روزهای دبیرستان گذشت، اما زخمی که حرفهای سویون بر دل جیمین گذاشته بود، مثل سایهای همیشه همراهش بود.
هر بار که جلوی آینه میایستاد، نهتنها چهرهی خودش را میدید، بلکه صدای سرد و تحقیرآمیز سویون را هم میشنید:
«تو زشتی… شبیه خوکی چاقی… هیچوقت با تو قرار نمیذارم.»
همین صدا بود که باعث شد بیشتر از همه روی تمرین رقص تمرکز کند.
او تنها پناهگاهش را در سالن خالی رقص پیدا میکرد.
بارها و بارها تا نیمههای شب، حرکات را تکرار میکرد، عرقش روی زمین میچکید، زانوهایش درد میگرفت، اما باز ادامه میداد.
یک روز معلم رقصش به او گفت:
– «جیمین، تو چیزی داری که بقیه ندارن. فقط باید بیشتر بجنگی.»
این جمله مثل نوری در دل تاریکی بود.
وقتی خبر آمد که کمپانی Big Hit در حال انتخاب کارآموز برای تشکیل گروهی جدید است، جیمین تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند.
خانوادهاش در ابتدا نگران بودند.
مادرش اشک در چشم داشت و گفت:
– «جیمین، این راه آسونی نیست. ممکنه خیلی سختی بکشی.»
اما جیمین محکم جواب داد:
– «مامان… باید امتحان کنم. من میخوام روی صحنه باشم. میخوام همه منو ببینن.»
و این آغاز راهی شد که زندگیاش را تغییر داد.
---
🍀روزهای کارآموزی
وقتی جیمین وارد خوابگاه شد، همهچیز برایش غریب بود.
اتاقهای کوچک، برنامهی تمرینی فشرده و رقابتی شدید.
هر روز از صبح تا نیمهشب تمرین بود؛ آواز، رقص، زبان انگلیسی، حتی یادگیری چطور جلوی دوربین لبخند بزنی.
اما پشت همهی اینها، شبهایی بود که جیمین در سکوت مینشست، پاهای ورمکردهاش را میمالید و با خودش زمزمه میکرد:
«تو نمیتونی جا بزنی. یادت بیار اون روز لعنتی رو… یادت بیار اشکهات رو… تو باید ثابت کنی که میتونی.»
بعضی روزها آنقدر فشار زیاد بود که حس میکرد دیگر توان ادامه ندارد.
یکی از مربیها به او گفت:
– «تو خیلی احساساتی هستی، شاید این کار برایت مناسب نباشه.»
این جمله دوباره زخمی روی زخمش گذاشت. اما او به جای تسلیم شدن، سختتر تلاش کرد.
دوستی با بقیهی کارآموزها، مخصوصاً نامجون، یونگی و هوسوک، به او نیرو میداد.
شبها کنار هم مینشستند، از رؤیاهایشان حرف میزدند و میخندیدند. گاهی هم با هم گریه میکردند.
---
🍀نزدیک شدن به دبیو
سالها گذشت.
آنقدر سختی کشیدند که حتی خودشان هم گاهی باور نمیکردند بالاخره روزی به روی صحنه بروند.
اما وقتی کمپانی اعلام کرد گروهی به نام BTS تشکیل خواهد شد و جیمین هم یکی از اعضای اصلی است، اشک شوق از چشمانش جاری شد.
او به یاد همان شب دبیرستان افتاد.
همانطور که پشت سرش سویون را میدید که با خنده تحقیرش کرد، حالا جلوی چشمانش صحنهای بزرگ نقش میبست.
با خودش گفت:
«روزی میرسه که همه اسم منو صدا میزنن. اون روز، دیگه هیچکس جرأت نمیکنه منو زشت یا بیارزش خطاب کنه.»
و اینطور، جیمین با زخمی عمیق در دل و رویایی بزرگ در سر، آماده شد تا رویای آیدل شدن را دنبال کند… بیآنکه بداند سرنوشت دوباره او را با گذشتهاش روبهرو خواهد کرد.
ادامه دارد.....
---
📖 سالهای تمرین و سختی قبل از دبیو
روزهای دبیرستان گذشت، اما زخمی که حرفهای سویون بر دل جیمین گذاشته بود، مثل سایهای همیشه همراهش بود.
هر بار که جلوی آینه میایستاد، نهتنها چهرهی خودش را میدید، بلکه صدای سرد و تحقیرآمیز سویون را هم میشنید:
«تو زشتی… شبیه خوکی چاقی… هیچوقت با تو قرار نمیذارم.»
همین صدا بود که باعث شد بیشتر از همه روی تمرین رقص تمرکز کند.
او تنها پناهگاهش را در سالن خالی رقص پیدا میکرد.
بارها و بارها تا نیمههای شب، حرکات را تکرار میکرد، عرقش روی زمین میچکید، زانوهایش درد میگرفت، اما باز ادامه میداد.
یک روز معلم رقصش به او گفت:
– «جیمین، تو چیزی داری که بقیه ندارن. فقط باید بیشتر بجنگی.»
این جمله مثل نوری در دل تاریکی بود.
وقتی خبر آمد که کمپانی Big Hit در حال انتخاب کارآموز برای تشکیل گروهی جدید است، جیمین تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند.
خانوادهاش در ابتدا نگران بودند.
مادرش اشک در چشم داشت و گفت:
– «جیمین، این راه آسونی نیست. ممکنه خیلی سختی بکشی.»
اما جیمین محکم جواب داد:
– «مامان… باید امتحان کنم. من میخوام روی صحنه باشم. میخوام همه منو ببینن.»
و این آغاز راهی شد که زندگیاش را تغییر داد.
---
🍀روزهای کارآموزی
وقتی جیمین وارد خوابگاه شد، همهچیز برایش غریب بود.
اتاقهای کوچک، برنامهی تمرینی فشرده و رقابتی شدید.
هر روز از صبح تا نیمهشب تمرین بود؛ آواز، رقص، زبان انگلیسی، حتی یادگیری چطور جلوی دوربین لبخند بزنی.
اما پشت همهی اینها، شبهایی بود که جیمین در سکوت مینشست، پاهای ورمکردهاش را میمالید و با خودش زمزمه میکرد:
«تو نمیتونی جا بزنی. یادت بیار اون روز لعنتی رو… یادت بیار اشکهات رو… تو باید ثابت کنی که میتونی.»
بعضی روزها آنقدر فشار زیاد بود که حس میکرد دیگر توان ادامه ندارد.
یکی از مربیها به او گفت:
– «تو خیلی احساساتی هستی، شاید این کار برایت مناسب نباشه.»
این جمله دوباره زخمی روی زخمش گذاشت. اما او به جای تسلیم شدن، سختتر تلاش کرد.
دوستی با بقیهی کارآموزها، مخصوصاً نامجون، یونگی و هوسوک، به او نیرو میداد.
شبها کنار هم مینشستند، از رؤیاهایشان حرف میزدند و میخندیدند. گاهی هم با هم گریه میکردند.
---
🍀نزدیک شدن به دبیو
سالها گذشت.
آنقدر سختی کشیدند که حتی خودشان هم گاهی باور نمیکردند بالاخره روزی به روی صحنه بروند.
اما وقتی کمپانی اعلام کرد گروهی به نام BTS تشکیل خواهد شد و جیمین هم یکی از اعضای اصلی است، اشک شوق از چشمانش جاری شد.
او به یاد همان شب دبیرستان افتاد.
همانطور که پشت سرش سویون را میدید که با خنده تحقیرش کرد، حالا جلوی چشمانش صحنهای بزرگ نقش میبست.
با خودش گفت:
«روزی میرسه که همه اسم منو صدا میزنن. اون روز، دیگه هیچکس جرأت نمیکنه منو زشت یا بیارزش خطاب کنه.»
و اینطور، جیمین با زخمی عمیق در دل و رویایی بزرگ در سر، آماده شد تا رویای آیدل شدن را دنبال کند… بیآنکه بداند سرنوشت دوباره او را با گذشتهاش روبهرو خواهد کرد.
ادامه دارد.....
- ۱۱.۹k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط