چندپارتی جیمین
چندپارتی جیمین
( اول از همه بگم این فیک راجب زندگی جیمین حالا از خوندنش لذت ببرید😉)
پارت اول
---
📖 روزهای دبیرستان
زمستان سئول، هوا سرد و پر از مه.
برف آرام روی زمین نشسته بود و نفسها به بخار سفید تبدیل میشد.
در راهروی مدرسه، پسری آرام و کمحرف با موهای مشکی کمی پریشان قدم برمیداشت؛
پارک جیمین.
جیمین همیشه با بقیهی بچهها فرق داشت.
وقتی زنگ تفریح میخورد، اکثر همکلاسیها دور هم جمع میشدند و با صدای بلند میخندیدند، اما او گوشهای مینشست، هدفونهای کوچکش را در گوش میگذاشت و در دفترچهی کوچکش شعر یا یادداشت مینوشت.
رؤیای او رقص بود، اما کسی در مدرسه نمیدانست چقدر برایش مهم است.
همه فکر میکردند او فقط یک پسر معمولی است.
حتی بعضیها به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش، او را "خوک کوچولو" صدا میزدند.
جیمین لبخند میزد و وانمود میکرد ناراحت نمیشود، اما شبها وقتی به خانه میرسید، اشکهایش را روی بالش پنهان میکرد.
(این فقط فیکه جدی نگیرینش)
با این حال، چیزی بود که دلش را گرم نگه میداشت… دختری به نام سویون.
سویون، محبوبترین دختر مدرسه بود.
موهای بلند و مشکیاش روی شانههایش میریخت، چشمان درخشانش همیشه میخندید، و وقتی راه میرفت، همه نگاهش میکردند.
برای جیمین، او مثل یک ستاره بود؛ دور، دستنیافتنی و درخشان.
هر بار که در کلاس، سویون لبخند میزد یا چیزی مینوشت، قلب جیمین تندتر میزد.
او بارها خودش را تصور کرده بود که کنارش مینشیند، با هم حرف میزنند، میخندند.
اما واقعیت این بود که هیچ وقت جرأت نزدیک شدن به او را پیدا نکرده بود.
تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد…
زنگ آخر به صدا درآمد.
برف بیشتری باریده بود و بچهها یکی یکی از مدرسه بیرون میرفتند.
جیمین پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
وقتی برگشت، دید سویون تنها در کلاس مانده. او داشت وسایلش را جمع میکرد.
قلب جیمین شروع به تپیدن کرد.
دستهایش عرق کرده بود، صدایش در گلویش گیر کرده بود. اما یک ندای درونی به او گفت:
اگر الان چیزی نگویی، شاید هرگز فرصتش را نداشته باشی.
با قدمهایی لرزان جلو رفت.
– «سویون… میشه… چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»
سویون سرش را بلند کرد.
نگاهش بیتفاوت بود.
– «ام… آره. چی شده؟»
جیمین حس کرد زمین زیر پایش میلرزد.
ن*فس ع*میقی کشید، سعی کرد لبخند بزند.
– «من… من مدتهاست که ازت خوشم میاد. تو… خیلی خاصی. میشه… با من قرار بذاری؟»
لحظهای سکوت همهچیز را متوقف کرد. حتی صدای باد هم انگار قطع شد.
بعد، صدای خندهی کوتاه و تلخ سویون شنیده شد.
– «چی؟ جدی میگی؟»
او نگاه دقیقی به جیمین انداخت.
– «ببخشید، اما… تو اصلاً به من نمیخوری. راستش رو بخوای… تو زشتی. خیلی هم چاقی. اصلاً به کسی مثل تو فکر نمیکنم.»
کلماتش مثل تیغ به قلب جیمین فرو رفت.
انگار همهچیز دور سرش چرخید. او فقط همانجا ایستاد، با چشمهایی پر از اشک، اما نگذاشت گریهاش دربیاید. ل*بش را گا*ز گرفت و آرام گفت:
– «فهمیدم… ببخش که مزاحمت شدم.»
کیفش را برداشت و از کلاس بیرون دوید.
برف هنوز میبارید، ولی اشکهای جیمین گرمتر از برف روی گونهاش میلغزیدند.
آن شب، در اتاق کوچک خانهشان، جلوی آینه نشست.
به خودش نگاه کرد، به صورتی که همیشه به آن خجالت زده نگاه میکرد.
برای اولین بار، در دلش عهد بست:
«روزی همه منو خواهند دید. حتی اگر الان منو پس زدن، من قویتر میشم. من تبدیل میشم به کسی که هیچکس نتونه نادیده بگیره.»
آن شب، جیمین گریه کرد… اما در دلش آتشی روشن شد.
ادامه دارد....
( اول از همه بگم این فیک راجب زندگی جیمین حالا از خوندنش لذت ببرید😉)
پارت اول
---
📖 روزهای دبیرستان
زمستان سئول، هوا سرد و پر از مه.
برف آرام روی زمین نشسته بود و نفسها به بخار سفید تبدیل میشد.
در راهروی مدرسه، پسری آرام و کمحرف با موهای مشکی کمی پریشان قدم برمیداشت؛
پارک جیمین.
جیمین همیشه با بقیهی بچهها فرق داشت.
وقتی زنگ تفریح میخورد، اکثر همکلاسیها دور هم جمع میشدند و با صدای بلند میخندیدند، اما او گوشهای مینشست، هدفونهای کوچکش را در گوش میگذاشت و در دفترچهی کوچکش شعر یا یادداشت مینوشت.
رؤیای او رقص بود، اما کسی در مدرسه نمیدانست چقدر برایش مهم است.
همه فکر میکردند او فقط یک پسر معمولی است.
حتی بعضیها به خاطر صورت گرد و گونههای برجستهاش، او را "خوک کوچولو" صدا میزدند.
جیمین لبخند میزد و وانمود میکرد ناراحت نمیشود، اما شبها وقتی به خانه میرسید، اشکهایش را روی بالش پنهان میکرد.
(این فقط فیکه جدی نگیرینش)
با این حال، چیزی بود که دلش را گرم نگه میداشت… دختری به نام سویون.
سویون، محبوبترین دختر مدرسه بود.
موهای بلند و مشکیاش روی شانههایش میریخت، چشمان درخشانش همیشه میخندید، و وقتی راه میرفت، همه نگاهش میکردند.
برای جیمین، او مثل یک ستاره بود؛ دور، دستنیافتنی و درخشان.
هر بار که در کلاس، سویون لبخند میزد یا چیزی مینوشت، قلب جیمین تندتر میزد.
او بارها خودش را تصور کرده بود که کنارش مینشیند، با هم حرف میزنند، میخندند.
اما واقعیت این بود که هیچ وقت جرأت نزدیک شدن به او را پیدا نکرده بود.
تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد…
زنگ آخر به صدا درآمد.
برف بیشتری باریده بود و بچهها یکی یکی از مدرسه بیرون میرفتند.
جیمین پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
وقتی برگشت، دید سویون تنها در کلاس مانده. او داشت وسایلش را جمع میکرد.
قلب جیمین شروع به تپیدن کرد.
دستهایش عرق کرده بود، صدایش در گلویش گیر کرده بود. اما یک ندای درونی به او گفت:
اگر الان چیزی نگویی، شاید هرگز فرصتش را نداشته باشی.
با قدمهایی لرزان جلو رفت.
– «سویون… میشه… چند دقیقه باهات حرف بزنم؟»
سویون سرش را بلند کرد.
نگاهش بیتفاوت بود.
– «ام… آره. چی شده؟»
جیمین حس کرد زمین زیر پایش میلرزد.
ن*فس ع*میقی کشید، سعی کرد لبخند بزند.
– «من… من مدتهاست که ازت خوشم میاد. تو… خیلی خاصی. میشه… با من قرار بذاری؟»
لحظهای سکوت همهچیز را متوقف کرد. حتی صدای باد هم انگار قطع شد.
بعد، صدای خندهی کوتاه و تلخ سویون شنیده شد.
– «چی؟ جدی میگی؟»
او نگاه دقیقی به جیمین انداخت.
– «ببخشید، اما… تو اصلاً به من نمیخوری. راستش رو بخوای… تو زشتی. خیلی هم چاقی. اصلاً به کسی مثل تو فکر نمیکنم.»
کلماتش مثل تیغ به قلب جیمین فرو رفت.
انگار همهچیز دور سرش چرخید. او فقط همانجا ایستاد، با چشمهایی پر از اشک، اما نگذاشت گریهاش دربیاید. ل*بش را گا*ز گرفت و آرام گفت:
– «فهمیدم… ببخش که مزاحمت شدم.»
کیفش را برداشت و از کلاس بیرون دوید.
برف هنوز میبارید، ولی اشکهای جیمین گرمتر از برف روی گونهاش میلغزیدند.
آن شب، در اتاق کوچک خانهشان، جلوی آینه نشست.
به خودش نگاه کرد، به صورتی که همیشه به آن خجالت زده نگاه میکرد.
برای اولین بار، در دلش عهد بست:
«روزی همه منو خواهند دید. حتی اگر الان منو پس زدن، من قویتر میشم. من تبدیل میشم به کسی که هیچکس نتونه نادیده بگیره.»
آن شب، جیمین گریه کرد… اما در دلش آتشی روشن شد.
ادامه دارد....
- ۱۸.۰k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط