{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم


---


📖 اوج شهرت و دیدار دوباره با سویون


سال‌ها گذشت.

ـBTS حالا دیگر فقط یک گروه نبود، بلکه تبدیل به پدیده‌ای جهانی شده بود.
هر بار که روی صحنه می‌رفتند، صدای جیغ و تشویق هزاران نفر سالن را می‌لرزاند.

برای جیمین، هر بار که فَن‌ها اسمش را صدا می‌زدند، قلبش می‌لرزید. اما این‌بار نه از ترس، نه از خجالت… بلکه از خوشحالی و غرور.

او یاد روزهایی می‌افتاد که تنها، در اتاق تاریک دبیرستانی‌اش گریه می‌کرد.
یاد حرف‌هایی که سویون به او زده بود.
اما حالا… همه‌چیز فرق کرده بود.


---


🍀مراسم بزرگ


یک شب زمستانی، مراسمی بزرگ برای اهدای جوایز موسیقی برگزار می‌شد.
سالن پر از نور، فریاد فَن‌ها، دوربین‌ها و ستاره‌ها.

ـBTS نامزد بهترین گروه سال بود.
وقتی اسمشان خوانده شد و اعضا برای دریافت جایزه روی صحنه رفتند، اشک در چشم‌های جیمین جمع شد.
او جام درخشان را در دستانش گرفت و زیر نورافکن لبخند زد.

اما درست در همان لحظه، وقتی نگاهش به میان جمعیت افتاد، قلبش برای لحظه‌ای ایستاد.

او را دید.
سویون.

همان دختری که سال‌ها پیش، با چند کلمه قلبش را خرد کرده بود.
حالا در میان تماشاگران نشسته بود، کمی متفاوت از گذشته، اما همچنان زیبا.

چشم‌هایش به جیمین دوخته شده بود. اما این‌بار برق غرور در آن‌ها نبود… بلکه چیزی شبیه حسرت و پشیمانی بود.


---


🍀دیدار دوباره


بعد از مراسم، جیمین همراه بقیه اعضا به سالن پشت صحنه رفت.
هنوز صدای خبرنگارها و فَن‌ها در راهروها می‌پیچید. درست همان موقع، سویون با عجله جلو آمد.

– «جیمین! جیمین، صبر کن!»

صدایش همان بود، اما لرزان‌تر.

جیمین برگشت.
نگاهش سرد و محکم بود، هیچ شباهتی به نگاه خجالتی و شکسته‌ی سال‌های قبل نداشت.

سویون لبخندی عصبی زد.

– «خیلی وقته ندیدمت… تو… خیلی تغییر کردی. فوق‌العاده شدی. من… من اون موقع… اشتباه کردم. واقعاً متأسفم. میشه… دوباره شروع کنیم؟»

جیمین لحظه‌ای به او خیره شد.
تمام خاطرات گذشته مثل فیلم از جلوی چشمانش گذشت.
صدای خنده‌ی او، کلماتی که گفته بود… اشک‌های شبانه‌اش.

اما حالا… هیچ‌کدام اهمیتی نداشت.

لبخند محوی زد و آرام گفت:

– «دیر رسیدی.»

سویون با تعجب نگاهش کرد.


در همان لحظه، دختری دیگر به سمتشان آمد.
دختری با چهره‌ای مهربان و لبخندی گرم؛ هانا، یکی از دوستان نزدیک گروه که چند بار کنارشان دیده شده بود.


جیمین بی‌درنگ دست هانا را گرفت، او را به سمت خود کشید و در برابر چشمان متعجب سویون، آرام بو*سید*ش.

سپس رو به سویون گفت:

– «این دو*ست‌د*ختر منه. کسی که واقعاً ارزشش رو داره. تو… برای من سال‌هاست مردی.»

سویون با چشمانی پر از اشک عقب رفت.
صدایی لرزان از گلویش بیرون آمد:

– «من… من اشتباه کردم…»

اما دیگر دیر شده بود. او با گریه از سالن بیرون دوید، و جیمین حتی لحظه‌ای به رفتنش نگاه نکرد.


---



وقتی رفت، جیمین ن*فسی ع*میق کشید.
در دلش آرامشی عجیب بود.
دیگر هیچ زخمی از گذشته روی قلبش سنگینی نمی‌کرد.
او به هانا نگاه کرد که کمی گیج شده بود، اما لبخند خجالتی روی ل*ب داشت.

جیمین با آرامش دستش را فشرد و در دل گفت:

«شاید این، آغاز داستانی جدید باشه…»


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱۵)

پارت چهارم ---📖 شکوفایی عشق واقعیبعد از آن شب در مراسم، همه‌...

پارت پنجم ---📖 عشق جاودانه💍نامزدیماه‌ها از آن شب بارانی کنار...

پارت دوم ---📖 سال‌های تمرین و سختی قبل از دبیوروزهای دبیرستا...

چندپارتی جیمین ( اول از همه بگم این فیک راجب زندگی جیمین حال...

ازدواج قرار دادی۶۸

#۲۷هانا:"نمیدونم"نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی می...

#سناریو#دوپارتی"پارت ۲" "پارت آخر"(وقتی...)*هانا به ا.ت نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط