{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم


---

📖 شکوفایی عشق واقعی

بعد از آن شب در مراسم، همه‌چیز برای جیمین تغییر کرد.

نه به خاطر سویون که دوباره ظاهر شده بود و با اشک‌هایش سعی داشت گذشته را پاک کند، بلکه به خاطر هانا… دختری که حضورش بی‌آنکه بخواهد، قلب جیمین را آرام کرده بود.


---


🍀آغاز یک زندگی جدید


چند روز بعد، هانا دوباره به خوابگاه بچه‌ها آمد.
او در گذشته دوست نزدیک یکی از اعضا بود و گاهی برای کمک در برنامه‌ها و تمرین‌ها به گروه سر می‌زد.
اما این‌بار، وقتی چشم‌هایش با جیمین تلاقی کرد، لبخندشان کمی متفاوت بود.

هانا با خجالت گفت:

– «راستش… اون شب خیلی غافلگیر شدم. فکر نمی‌کردم جلوی همه… دست منو بگیری و…»
صورتش کمی سرخ شد.

جیمین لبخند آرامی زد.

– «می‌دونم. من فقط می‌خواستم نشون بدم دیگه اجازه نمی‌دم کسی با من مثل گذشته رفتار کنه. اما… راستش رو بخوای… وقتی دستت توی دستم بود، حس عجیبی داشتم. انگار… درست‌ترین جاییه که می‌تونم باشم.»

هانا سکوت کرد. اما نگاهش همه‌چیز را گفت.


---


🍀گفت‌وگوهای شبانه


از آن روز، جیمین و هانا بیشتر وقتشان را با هم گذراندند.
گاهی بعد از تمرین‌های طولانی، با هم در کافه‌ای کوچک می‌نشستند.
هانا برایش چای می‌گرفت و جیمین با خستگی سرش را روی دست می‌گذاشت.

– «می‌دونی هانا… خیلی وقتا حس می‌کنم هنوز اون پسر خجالتی دبیرستانم. هنوز صدای تحقیر اون دختر توی گوشمه.»

هانا دستش را گرفت.

– «می‌فهمم. اما جیمین… اونا اشتباه می‌کردن. تو هیچ‌وقت زشت نبودی. زیبایی واقعی توی دلت بود… و همین چیزیه که الان همه عاشقشن.»

این جمله‌ها مثل مرهمی روی زخم‌های قدیمی جیمین بود.
برای اولین بار، کسی او را نه به خاطر شهرت یا ظاهرش، بلکه به خاطر دلش می‌دید.


---


🍀آغاز عشق


ماه‌ها گذشت.

رابطه‌ی آن‌ها از دوستی به چیزی ع*میق‌تر تبدیل شد.

جیمین هر بار که روی صحنه می‌رفت، می‌دانست در گوشه‌ای از سالن، هانا با چشمانی پر از افتخار به او نگاه می‌کند.
و هر بار که خسته از برنامه‌ها به خوابگاه برمی‌گشت، پیام کوتاه او منتظرش بود:

«خسته نباشی. من بهت افتخار می‌کنم.»

یک شب بارانی، وقتی هر دو کنار رودخانه‌ی هان قدم می‌زدند، جیمین ناگهان ایستاد.
صدای باران روی آب می‌خورد و چراغ‌های شهر در دوردست می‌درخشیدند.

او به هانا نگاه کرد، قلبش تندتر می‌زد.

– «هانا… می‌دونی من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دوباره بتونم به کسی اعتماد کنم. ولی… کنار تو همه‌چی فرق داره. می‌خوام بدونی… من عاشقتم.»

هانا اشک در چشم داشت. آرام جلو آمد و در آغوشش زمزمه کرد:

– «منم عاشقتم، جیمین.»

و اینگونه شد اولین بو*سه پر احساسشون آغاز شد. آغاز زندگی دوباره پر از عشق بدون تحقیرهای گذشته‌ و اشک‌‌های پی در پی...


---


🍀پایان زخم‌ها، آغاز خوشبختی


از آن شب به بعد، جیمین دیگر به گذشته فکر نکرد.
سویون، تحقیرها، اشک‌ها… همه تبدیل به خاکستری شدند که در برابر شعله‌ی روشن عشق جدیدش محو شد.

او فهمید زندگی همیشه سختی دارد، اما اگر کسی را پیدا کنی که کنارت بایستد و تو را همان‌طور که هستی بپذیرد، همه‌چیز ارزش پیدا می‌کند.


وقتی در یکی از کنسرت‌های بزرگ، هزاران فَن اسمش را فریاد می‌زدند، جیمین برای لحظه‌ای نگاهش را به گوشه‌ای از سالن دوخت.
هانا آنجا بود، با همان لبخند گرم و پر از عشق.

جیمین در دل گفت:

«بالاخره خوشبختی رو پیدا کردم… نه روی صحنه، نه در تشویق‌ها… بلکه در قلب کسی که دوستم داره.»


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

پارت پنجم ---📖 عشق جاودانه💍نامزدیماه‌ها از آن شب بارانی کنار...

پارت ششم ( اخر )---👫روزهای مشترکبعد از عروسی، آن‌ها زندگی مش...

پارت سوم ---📖 اوج شهرت و دیدار دوباره با سویونسال‌ها گذشت.ـB...

پارت دوم ---📖 سال‌های تمرین و سختی قبل از دبیوروزهای دبیرستا...

#۲۷هانا:"نمیدونم"نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی می...

#۲۳جیمین:"بشین سره جات، زنه خودمه"نامی:"چه غلطا!!! صبر کن به...

ازدواج قرار دادی ۶۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط