انفعال منو به آغوش کشید و منم فصل آخر سریالمو برداشتم و ا
انفعال منو به آغوش کشید و منم فصل آخر سریالمو برداشتم و احساس کردم دلم برای هر صد و خورده ای قسمت سریالم تنگ میشه. انفعال رفت و غم اومد. دیگه غم عضوی ازین خونه بود. غم بهت گفت این آدمای فصل چهار زندگیت بودن که الان اومدن؟ بی تفاوتی در زد. و دعوای گذشته و آینده رو بیرون خونه تماشا کردم. چقدر برام مهم نبود. آدمای فصل چهار گفتن خوبی؟ آدم فصل چهار چرا بهم گفتی خوبی؟ تو که فصل پنج و شیش و باهام نبودی.
برام عجیب بودن، بی تفاوتی احساسات و گذاشت بالای کابینت . بهش گفتم دستم نمیرسه خب. گفت بهتر.
ترس پنجره هارو چسب زد گفتم چیکار میکنی؟ گف دارم در برابر انفجار ازت محافظت میکنم. گفتم آینده و گذشته چی، اونا بیرون خونهان؟ گفت مگه مهمان؟ گفتم اونا بخشی از منن. گفت الان حال مهمه. لحظه ها مهمن که ما الان برات پر میکنیم.
امید اومد و گفت من اینجام ولی نه از طرف آدمای زندگیت.اونا فقط نا امیدت میکنن.
بی تفاوتی به امید گفت زیاد حرف نزنه وگرنه جاش بالای کابینته.
به بی تفاوتی گفتم چرا انقدر باهم صمیمی شدیم؟ گفت چون احساسات بالای کابینتن که دستت نمیرسه بهشون.
خاطرهها رو جمع کردم تو کارتون، فعلا جاشون تو کمد بود. نه برای خوب و بد بودن. اونا برای این بودن تا وقتی احساساتو بغل کنم مرورشون کنم.
پ.ن: اجبار به دست به قلم شدن باعث میشه اینجا پست بذارم..
"محی✍️🏻"
برام عجیب بودن، بی تفاوتی احساسات و گذاشت بالای کابینت . بهش گفتم دستم نمیرسه خب. گفت بهتر.
ترس پنجره هارو چسب زد گفتم چیکار میکنی؟ گف دارم در برابر انفجار ازت محافظت میکنم. گفتم آینده و گذشته چی، اونا بیرون خونهان؟ گفت مگه مهمان؟ گفتم اونا بخشی از منن. گفت الان حال مهمه. لحظه ها مهمن که ما الان برات پر میکنیم.
امید اومد و گفت من اینجام ولی نه از طرف آدمای زندگیت.اونا فقط نا امیدت میکنن.
بی تفاوتی به امید گفت زیاد حرف نزنه وگرنه جاش بالای کابینته.
به بی تفاوتی گفتم چرا انقدر باهم صمیمی شدیم؟ گفت چون احساسات بالای کابینتن که دستت نمیرسه بهشون.
خاطرهها رو جمع کردم تو کارتون، فعلا جاشون تو کمد بود. نه برای خوب و بد بودن. اونا برای این بودن تا وقتی احساساتو بغل کنم مرورشون کنم.
پ.ن: اجبار به دست به قلم شدن باعث میشه اینجا پست بذارم..
"محی✍️🏻"
- ۱۰.۸k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط