این روز ها مچ خودم را در امیدواری بیمارگونه گرفتم و امید

این روز ها مچ خودم را در امیدواری بیمارگونه گرفتم و امید چه واژه مزخرفیست برای کسی که به مو رسیده و پاره شده، من مچ خودم را در میان امیدواری ای گرفتم که گور خودش را با دست های خودش می‌کند، چون آخرین امیدش بین سرمای آسمان و خشونت زمین مرد. من مچ خود را در اشک ریختن هایی گرفتم که گمان می‌کردم همه چیز از خرابی ها جوانه می‌زند اما جوانه هایم همگی زیر چکمه های پولادین لگد مال شدند، من و قلبم و قلبم هایمان لگد مال شدند. من مچ خود را میان" گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود گرفتم . همان هنگام که در کنج عزلت خودم از دنیای خودم قطع بودم. من قطع شده بودم از ریشه و از ساقه و نمی‌دانم؟
اما می‌دانستم قطع کردن چه ساده رخ می‌دهد وقتی نهالی باشی که فقط می‌خواهی آسمان به رویت باز شود و باران دست هاست را بگیرد.
من می‌دانستم چه ساده رخ ندادن یعنی چه.
و تو می‌دانستی این یعنی چه. و آنها؟ آنها می‌خواستند بدانند یا این ها که می‌دانستند؟
تو و ما می‌دانستیم رخ دادن می‌تواند مزه تلخ زهرمار بدهد همانطور که غرغره کردن واقعیت مزه خون می‌دهد و خون تلخ است. همانند ساده بودن رخداد ها و سادگی من در میان مرگ امید و عزاداری برای لبخند های زنده به گور شده. سادگی زیبای من زیر فرسنگ ها خاک.
محی


پ.ن: بعد دوسال .
دیدگاه ها (۴)

من می‌گم درد وزن داره، تو از وزن شعرت می‌گی و از کتابت خون م...

ویسگونم و از سال ۱۴۰۰ آپدیت نکرده بودم، به دلایلی که ورژن جد...

زندگی من سبز نیست، از زندگیم که سبز نیست نمی‌نالم، چند قطره ...

هیچ وقت عاشق نشو وابسته نشو دل نبند چرا؟چون مثل من میشی حالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط