پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۷♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۴۷♡)
آیرین با گریه پرسید آیرین : اگر به شرایط فیزیکی لازم نرسه چی؟
دکتر هان عینکش رو درآورد و بی پرده :گفت
مجبور به عمل میشیم اما ریسکش خیلی بالا
میره... در واقع درصد به هوش اومدنش بعد از عمل خیلی پایین...
تهیونگ دیگه چیزی نمی شنید
دستش رو مدام به سینه اش میکشید و حس میکرد راه نفسش بسته شده.
با حس هجوم محتویات معده اش به سمت دومین در اتاق هجوم برد و اسید معده ای خالیش رو توی توالت فرنگیش بالا آورد.
آیرین با نگرانی به سمتش رفت و همونطور که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه به آرومی پشت تهیونگ رو مالش داد.
بالای گوشش رو بوسید و با بغض زمزمه کرد
آیرین : روون از پسش برمیاد ته... چون اون پسر منو توعه... شونه های تهیونگ لرزید و پیشونیش رو روی شونه ی آیرین
فشرد تا اشک هایی که میریخت دیده نشه. به همین سادگی با دستهای کوچیک پسرش به بهشت رسیده بود و با نفسهای مریضش به جهنم کشیده شد. دکتر هان که به نظر میرسید به طرز معجزه آوری تحت تاثیر اون پدر و مادر قرار گرفته گونه ی پسر کوچولوی روی تخت رو نوازش کرد
بیا همه ی تلاشمون رو بکنیم تا دووم بیاری باشه؟
***
با زنگ خوردن گوشیش اونو از جیب بافت گشادش خارج کرد و با دیدن اسم مخاطب نفس عمیقی کشید و جوابدداد
آیرین : بله پدر جان؟
صدای پدر تهیونگ از پشت خط شنیده شد
: اوه آیرینا... حالت خوبه؟
آیرین با دو انگشت شقیقه ش رو مالید تا شاید به سردرد
شدیدش کمکی بشه
آیرین : بله پدر چیزی شده؟
صدای نگران پیرمرد به گوش رسید
: راستش هر چی با تهیونگ تماس میگیرم گوشی رو
برنمی داره. نگرانش شدم. آیرین از پشت قسمت مستطیل شکل و شیشه ایه در به تهیونگ که روی تخت بیمارستان خوابیده بود و آرنجش رو سپر چشماش کرده بود تا سرم تقویت کننده ای که بهش وصله تموم بشه نگاه کرد و جواب داد آیرین : اوه آره امروز گوشیش رو جا گذاشته. من متوجه زنگ خوردنش نشدم .بابا متاسفم کاری دارین که بهش بگم؟
آیرین با گریه پرسید آیرین : اگر به شرایط فیزیکی لازم نرسه چی؟
دکتر هان عینکش رو درآورد و بی پرده :گفت
مجبور به عمل میشیم اما ریسکش خیلی بالا
میره... در واقع درصد به هوش اومدنش بعد از عمل خیلی پایین...
تهیونگ دیگه چیزی نمی شنید
دستش رو مدام به سینه اش میکشید و حس میکرد راه نفسش بسته شده.
با حس هجوم محتویات معده اش به سمت دومین در اتاق هجوم برد و اسید معده ای خالیش رو توی توالت فرنگیش بالا آورد.
آیرین با نگرانی به سمتش رفت و همونطور که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه به آرومی پشت تهیونگ رو مالش داد.
بالای گوشش رو بوسید و با بغض زمزمه کرد
آیرین : روون از پسش برمیاد ته... چون اون پسر منو توعه... شونه های تهیونگ لرزید و پیشونیش رو روی شونه ی آیرین
فشرد تا اشک هایی که میریخت دیده نشه. به همین سادگی با دستهای کوچیک پسرش به بهشت رسیده بود و با نفسهای مریضش به جهنم کشیده شد. دکتر هان که به نظر میرسید به طرز معجزه آوری تحت تاثیر اون پدر و مادر قرار گرفته گونه ی پسر کوچولوی روی تخت رو نوازش کرد
بیا همه ی تلاشمون رو بکنیم تا دووم بیاری باشه؟
***
با زنگ خوردن گوشیش اونو از جیب بافت گشادش خارج کرد و با دیدن اسم مخاطب نفس عمیقی کشید و جوابدداد
آیرین : بله پدر جان؟
صدای پدر تهیونگ از پشت خط شنیده شد
: اوه آیرینا... حالت خوبه؟
آیرین با دو انگشت شقیقه ش رو مالید تا شاید به سردرد
شدیدش کمکی بشه
آیرین : بله پدر چیزی شده؟
صدای نگران پیرمرد به گوش رسید
: راستش هر چی با تهیونگ تماس میگیرم گوشی رو
برنمی داره. نگرانش شدم. آیرین از پشت قسمت مستطیل شکل و شیشه ایه در به تهیونگ که روی تخت بیمارستان خوابیده بود و آرنجش رو سپر چشماش کرده بود تا سرم تقویت کننده ای که بهش وصله تموم بشه نگاه کرد و جواب داد آیرین : اوه آره امروز گوشیش رو جا گذاشته. من متوجه زنگ خوردنش نشدم .بابا متاسفم کاری دارین که بهش بگم؟
- ۱۷.۰k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط