{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شات ۲

شات ۲

* جونگکوک میگه باید بچه دار بشیم اما من حس میکنم هنوز نمیتونم مادر خوبی باشم جونگکوک هم که خودش هنوز بچس
_اولن اینکه اصلا این فکر رو نکن تو
از همه ی ما بهتری دوم اینکه منم اول برا بچمون همین فکر رو میکردم
: واقعا که دیوونه ای
+بچه دار نشی خودم بچه دارت میکنم
همه زدن زیر خنده
* راستی یونگی میدونه حامله ای؟
+نه هنوز بهش هیچی نگفتم
!خیلی خب پس باید سوپرایزش کنی
+چجوری خب؟؟
&من میگم اول هممون به شوهرامون بگیم جز یوری بعد همه کادو بخریم بیایم خونه یوری بعد وقتی یونگی از سرکار برگشت چراغارو خاموش کنیم وقتی یونگی چراغارو روشن کرد سوپرایزززز
+خوبه من خوشم اومد
*منم اوکیم
_کی کیک میخره
! من میگم جیهوپ کیک بخره
+لازم نیست کیک میخوایم چیکار
! خفشو این رسمه
+عاااااممممم اوک
*فلش بک سه ساعت بعد*
شاممونو خوردیم داشتیم غیبت میکردیم یهو در اتاق زده شد
&بله؟؟
🐥 خانوما تشریف نمیارین بریم اعضا پایین منتظرتونن؟؟
&چه زود دارین میرین بیشتر بمونین
/تنکیو ولی باید بریم بایی
! زوده واقعا؟؟ سه ساعت گذشته هاااا
*گودبای مرسی که دعوتمون کردی
&خواهش میکنم عشقم
+خدافظ :)))
&یادت نره هاااا
+چیرو؟؟ اهااان باشه
&الحق که دیوونه ای
دیدگاه ها (۶)

شات ۳رفتیم پایین و از همه خدافظی کردیم و رفتیم خونه وقتی رسی...

ببخشید که این چند روز هیچ فیکی ننوشتم.... دلیل دارمچون اول م...

شات ۱سلام من یوریم ۳ ساله با یونگی ازدواج کردم این چند روزه ...

پارت ۱۸رفتیم داخل و اونا همچنان سرگرم بودن نشستم رو کاناپه ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط