My professor
My professor
Part:20
شاید اون لحظه حتی یادش نبود که تنش لباس ایمنی هست یا نه و براش مهم نبود که ساعد خودش ممکنه آسیب ببینه...این مرد اولین واکنشی که به اتفاقات اطرافش داره اینه که سپر بشه تا بقیه صدمه نبینن...زیادی قشنگ نیست؟!
که یه مرد قامتشو سپر کنه واسه حفاظت از اطرافیانش؟...نزاشت خیلی تو اون افکار باقی بمونم و اخماشو داد تو هم
جونگکوک:من به شما چی گفتم؟!گفتم سدیم کربنات. ولی تو سدیم بیکربنات رو جدا کردی!میدونی این اشتباهات چقدر خطرناکن؟!!
ممکنه کل آزمایشگاه رو بفرستی هوا با این بی دقتیات خانم!
شوکه شدم...تا به حال ندیده بودم شماتتم کنه...برای چند ثانیه داشتم فکر میکردم... یعنی این افتضاحی که بار اومده واقعا به خاطر من بود؟!چطور ممکنه همچین اشتباه احمقانهای کرده باشم!...با چشم باز به تته پته افتادم
هیزل:ولی... مطمئنم که...نوشته بود
حرفمو قطع کرد
جونگکوک:من از ده متریت تشخیص دادم چیزی که داری اضافه میکنی سدیم بیکربناته! شکل بلوریشون کاملا متفاوته.
ظرف رو میزو نگاه کردم و سریع برش داشتم... روشو با ترس و لرز خوندم...اگر اشتباه کرده باشم فاتحم خوندس!
ولی صبر کن ببینم...واقعا اشتباه من نبود!
گیج و ویج گفتم:
هیزل: استاد...جسارتا...خودتون ببینید،نوشته سدیم کربنات.
ظروف ریلکس ازم گرفت و روشو نگاه کرد. اما اصلا از خوندن اسمش تعجب نکرد...انگار انتظارشو داشت این اسمو ببینه...خط اخمش عمیق تر شد و دندوناشو رو هم فشار داد....چه اتفاقی داشت میوفتاد؟!کی مقصر بود؟!...گردنشو داد بالا و نفسی عمیق کشید....ماسکشو درآورد و شماره ی کسیو گرفت.
جونگکوک:مرد حسابی! نزدیک بود دختر مردم اینجا ناقص بشه! مگه آزمایشگاه تو دوربین نداره؟!!به چه درد میخوره دوربینات ؟!دکوری ان؟؟؟...بار سومه که دانشجوهات شیطنت میکنن محتویات ظرفا رو جا به جا میکنن...من با چه اعتمادی از موادی که میفرستی استفاده کنم؟!...دوربینا رو بده چک کنن ببینم کی پشت این مسخره بازیه!....چی میگی داداش چرا باید آروم باشم! یکم مسئولیت پذیری خوب چیزیه......!پیگیری؟!
الان میخوای پیگیری کنی؟!دو دفعه ی قبل که بهت اطلاع دادم دقیقا چیکار کردی؟!
قطع کرد و موبایلشو پرت کرد رو میز...یا خدا!...خوب میدونستم که چقدر از شوخی با وسایل آزمایشگاه بدش میاد و تا چه حد از مزه ریختن تو جای غلط عصبی میشه...
چشماشو با دستش پوشوند و کلافه ماساژ داد
جونگکوک:برای امروز کافیه!
چند ثانیه سر جام موندم و بعد آروم گفتم:
هیزل:استاد... لطفاً عصبانی نشید...من حالم خوبه...
دندوناشو رو هم فشار داد و نفس کلافه شو بیرون فرستاد...لوله ی میز رو برداشت که بیشتر محتویاتش هنوز توش مونده بود...با چشمای جدیش نگاهم کرد
لحن صحبتش کاملا با لحن پشت تلفنش فرق داشت...آروم و بم و شاید غمگین بود!
جونگکوک:میدونی اگر کل این دو سی سی رو اضافه میکردی چه اتفاقی میفتاد؟!
ادامه دارد....
اگر میخونید لایک یادتون نرههه💚
#رمان #فیکشن #فیک
Part:20
شاید اون لحظه حتی یادش نبود که تنش لباس ایمنی هست یا نه و براش مهم نبود که ساعد خودش ممکنه آسیب ببینه...این مرد اولین واکنشی که به اتفاقات اطرافش داره اینه که سپر بشه تا بقیه صدمه نبینن...زیادی قشنگ نیست؟!
که یه مرد قامتشو سپر کنه واسه حفاظت از اطرافیانش؟...نزاشت خیلی تو اون افکار باقی بمونم و اخماشو داد تو هم
جونگکوک:من به شما چی گفتم؟!گفتم سدیم کربنات. ولی تو سدیم بیکربنات رو جدا کردی!میدونی این اشتباهات چقدر خطرناکن؟!!
ممکنه کل آزمایشگاه رو بفرستی هوا با این بی دقتیات خانم!
شوکه شدم...تا به حال ندیده بودم شماتتم کنه...برای چند ثانیه داشتم فکر میکردم... یعنی این افتضاحی که بار اومده واقعا به خاطر من بود؟!چطور ممکنه همچین اشتباه احمقانهای کرده باشم!...با چشم باز به تته پته افتادم
هیزل:ولی... مطمئنم که...نوشته بود
حرفمو قطع کرد
جونگکوک:من از ده متریت تشخیص دادم چیزی که داری اضافه میکنی سدیم بیکربناته! شکل بلوریشون کاملا متفاوته.
ظرف رو میزو نگاه کردم و سریع برش داشتم... روشو با ترس و لرز خوندم...اگر اشتباه کرده باشم فاتحم خوندس!
ولی صبر کن ببینم...واقعا اشتباه من نبود!
گیج و ویج گفتم:
هیزل: استاد...جسارتا...خودتون ببینید،نوشته سدیم کربنات.
ظروف ریلکس ازم گرفت و روشو نگاه کرد. اما اصلا از خوندن اسمش تعجب نکرد...انگار انتظارشو داشت این اسمو ببینه...خط اخمش عمیق تر شد و دندوناشو رو هم فشار داد....چه اتفاقی داشت میوفتاد؟!کی مقصر بود؟!...گردنشو داد بالا و نفسی عمیق کشید....ماسکشو درآورد و شماره ی کسیو گرفت.
جونگکوک:مرد حسابی! نزدیک بود دختر مردم اینجا ناقص بشه! مگه آزمایشگاه تو دوربین نداره؟!!به چه درد میخوره دوربینات ؟!دکوری ان؟؟؟...بار سومه که دانشجوهات شیطنت میکنن محتویات ظرفا رو جا به جا میکنن...من با چه اعتمادی از موادی که میفرستی استفاده کنم؟!...دوربینا رو بده چک کنن ببینم کی پشت این مسخره بازیه!....چی میگی داداش چرا باید آروم باشم! یکم مسئولیت پذیری خوب چیزیه......!پیگیری؟!
الان میخوای پیگیری کنی؟!دو دفعه ی قبل که بهت اطلاع دادم دقیقا چیکار کردی؟!
قطع کرد و موبایلشو پرت کرد رو میز...یا خدا!...خوب میدونستم که چقدر از شوخی با وسایل آزمایشگاه بدش میاد و تا چه حد از مزه ریختن تو جای غلط عصبی میشه...
چشماشو با دستش پوشوند و کلافه ماساژ داد
جونگکوک:برای امروز کافیه!
چند ثانیه سر جام موندم و بعد آروم گفتم:
هیزل:استاد... لطفاً عصبانی نشید...من حالم خوبه...
دندوناشو رو هم فشار داد و نفس کلافه شو بیرون فرستاد...لوله ی میز رو برداشت که بیشتر محتویاتش هنوز توش مونده بود...با چشمای جدیش نگاهم کرد
لحن صحبتش کاملا با لحن پشت تلفنش فرق داشت...آروم و بم و شاید غمگین بود!
جونگکوک:میدونی اگر کل این دو سی سی رو اضافه میکردی چه اتفاقی میفتاد؟!
ادامه دارد....
اگر میخونید لایک یادتون نرههه💚
#رمان #فیکشن #فیک
- ۳۳۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط