{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:22

دوباره صدای محکمی می‌گفت:
اون فقط یه اتفاق ساده بود و از روی انسانیتش این کارو کرد... واقعا با یه حرکت ساده به یه نفر علاقه مند شدی؟!

درست می‌گفت...اون فقط یه اتفاق ساده بود...خیلی خب...از همین لحظه دیگه بهش فکر نمی‌کنم...یهو یه نوتیف واسه ی موبایلم اومد و از جا پریدم...
"باتری ضعیف است" !...

عضلاتم خشک شد...ای زهر مار باتری ضعیف است...به کتاب فیزیکم که باتری ضعیف است...با حرص سرمو برگردوندم رو بالش و تلاش کردم بخوابم...یه نوتیف دیگه اومد و با بی تفاوتی نگاهش کردم...

و وقتی اسم استادو دیدم پرتاب شدم رو زمین!تا به حال هیچی تو زندگیم نتونسته بود در عرض چند صدم ثانیه با قلبم همچین کاری بکنه...که به حدی تند بزنه که صداشو کاملا واضح بشنوم

"سلام. تا اطلاع ثانوی ساعت ۹ شب آزمایشا رو انجام میدیم.
از فردا ۸:۳۰ جلوی در باش. جئون"

سریع با انگشتای لرزونم تایپ کردم:

"شلام ،بلخ حتمل"

چی وای نه!
پاک کردم و کلمات رو درست نوشتم.

"سلام بله حتما"

زدم رو ارسال و به پیامم خیره شدم...ولی دیر شده بود...از صفحه چت رفته بود بیرون...ده دقیقه به اسمش خیره شدم...ولی دیگه آنلاین نشد.
و تا صبح خوابم نبرد!...

یک هفته بعد:

طبق معمول جزو اولین نفراتی بودم که سر کلاس حاضر شده بود...حوصلم حسابی سر رفته بود و یه نیم نگاه مینداختم به هر کسی که میومد تو کلاس... آخرین دانشجویی که وارد کلاس شد،پسر عجیبی با چشمای خمار و مو های بلوند بود.
رفتارش با دانشجو های دیگه کاملا فرق داشت...تیپ اسپورتش رو با کفشای جردن،ست کرده بود...تا وارد شد بدون اینکه بقیه رو نگاه کنه یه صندلی از ردیف اول رو عقب کشید و نشست. یه اکیپ از دانشجو های دختر و پسر پر حرف،رو میزای جلویی من نشسته بودن... بلافاصله شروع کردن به حرف زدن درباره اون پسر و اصلا مراعات نمی‌کردم شاید صداشونو بشنوه.

لارا:ببینم مگه اون جیمین نیست؟!فکر می‌کردم ترم پنج باشه...اینجا چیکار میکنه؟

یکی از پسرا گفت:

لیان:مگه خبر نداری؟!دوربینای آزمایشگاه چک شده،فهمیدن چند تا چیز خطرناکو با هم جا به جا کرده. باید قیافه استادو میدیدی،از چشماش خون میزد بیرون!

با چشم بار پسره رو که به صندلی تکیه داده بود رو نگاه کردم...یعنی این پسر باعث اون انفجار تو آزمایشگاه بود؟واقعا چرا باید این کارو کرده باشه ؟

با دیدن ژست ریلکسش تعجبم بیشتر شد...چرا با وجود اینکه میدونست کسایی که ازش کوچیک ترن دارن دربارش اینطور حرف میزنن طوری بی تفاوت نشسته بود که انگار صداشونو نمیشنوه.

یکی از پسرای اکیپ ادامه داد:

سونگ هو:شنیدم قراره برای تنبیه ،تمام واحدایی که با استاد گذرونده رو دوباره پاس کنه!

این بار دهنم از شنیدن این حرف باز موند،اصلا نمیدونستم استاد جئون همچین نفوذی تو این دانشگاه داره...و می‌تونه همچین کارایی با دانشجو های که میرم رومخش بکنه...یکی از پسرایی که نگاهش می‌کرد گفت:

جیون:جاش بودم خیلی مجلسی انصراف میدادم. تا آخر عمرش باید بشینه رو اون صندلی که بتونه پاس کنه واحدشو!

یکی از دخترا خطاب به اون پسره گفت:

میون:بابا من شنیدم درسش خیلی خوبه...میتونه پاس کنه...نکته اینجاس که باید بیشتر حواسمونو جمع کنیم ،از این استاد لعنتی هر کاری بر میاد!

متعجب از اینکه همکلاسیام این اطلاعاتو از کجا میارن اون پسره رو نگاه می‌کردم...یعنی ممکن بود استاد با من هم همچین کاری بکنم اگه اشتباهی ازم سر بزنه؟!خب باید اعتراف کنم یه وقتهایی ترسناکه...صدای قدمای محکمشو که به کلاس نزدیک میشد شنیدم و قلبم پر کشید...هر بار که از در میومد داخل،با تصوراتی که داشتم متفاوت بود...هر بار فکرشم نمی‌کردم بتونه تا این حد برازنده باشه...و اون هر بار با چهره و قامتی که با همه فرق داشت میخکوب ترم می‌کرد...انتظار داشتم عصبی باشه ولی کاملا ریلکس مثل همیشه درسشو داد...با اینکه تمام این یک هفته تو آزمایشگاهش با هم کار کرده بودیم،توی جمع حتی نگاهم نمی‌کرد و انگار منو خارج از دانشگاه نمی‌شناخت...وسط درس یک دقیقه استراحت داد.
کتشو درآورد و به قلوپ از لیوان آب روی میزش خورد...
یقه ی پیراهن سفیدشو کمی از گردنش فاصله داد...وای آب میخوره! کلافه پیشونیمو ماساژ دادم..چه غلطی دارم با خودم می‌کنم!!


ادامه دارد....
لایک فراموش نشه❤️‍🔥

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۱)

My professor Part:23چرا انجام دادن ساده ترین کاراش برام آنقد...

My professor Part:24بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسیده بود...

My professor Part:21لوله ی تو دستشو نگاه کردم و اون ادامه دا...

My professor Part:20شاید اون لحظه حتی یادش نبود که تنش لباس ...

#ری.اکت موضوع:اگه بازیگر باشید و داری‌ فیلم جدیدتون رو با او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط