{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره و ماه

۲ستاره و ۳ماه

پارت۲۴

آنیا: دیونه خودتی
دامیان:🍅باشه حرفمو پس میگیرم
بکی:بچه ها دارم فیلم میگیرم
دامیان:حال دوستتو نمیبینی دار فیلم میگیری؟؟
بکی:آره به تو چه
ویو آیسا و دمیتریوس
آیسا:هق میخوای چی بگی به چی گوش کنم مثلا میخوای بگی حواسم نبود میخوای چه زری بزنیییی(با داد )
دمیتریوس: گوش کن فقط تو همیشه حواست به من‌ نیست احساساتمو نمیدونی(داد)
آیسا: برو گمشو
دمیتریوس: آخه من
آیسا:آخه تو چی
*که یهو صدای بزرگی اومد*
دمیتریوس نگران شد و درو باز کرد
دید آیسا از حال رفته و پرنسسی بغلش کرد
و اومد و اون چهار تا رو دید
آنیا: آبحیییی
دمیتریوس: برین به کار خودتون برسین
دامیان:چی شده خب
دمیتریوس: از حال رفته دیگه
*رفت گذاشتش رو تختش و اومد پایین
آنیا شدید عصبانی بود و دمیتریوس رو مقصر میدونست
آنیا:پسره ی عوصی تقصیر توعه همش میری دختر مردم رو میبوسی😠
دامیان:آروم باش عزیزم(ناخودآگاه )
[گفتم عزیزم؟؟؟🍅🍅🍅]
دمیتریوس:هه دامیان خودت چرا به بقیه میگی عزیزم؟
بکی:راست میگه نکنه چیزی بینتونه ما خبر نداریم[البته که من خبر دارم]
دامیان 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅:نه....نه..نخیرم اینطور نیست
آنیا🍅:حتما حواسش نبوده
دامیان: آ..آره
بکی[خسته شدم از تحقیق کردن درباره این چهار تا فک کنم باید فردا تمومش کنم و نشونشون بدم و عصر که شد اردو تموم میشه]
آنیا✨️[تحقیق درباره ما؟منظورش چیه؟]
دامیان:انیا حالت خوبه میخوای بریم بالا خواهرتو ببینی؟🍅
آنیا[چقدمهربونه](یه ذره🍅):باشه بریم
دمیتریوس: ببخشید بکی برنامتو بهم ریختم
بکی:بایدم بهم میریختی
دمیتریوس: ها؟
دیدگاه ها (۴)

۲ ستاره و ۳ ماهپارت۲۵*و همه رفتن بالا*آنیا:دکتر خبر کنیناوین...

۲ستاره و ۳ماه پارت۲۶فلش به زمان حالآنیا و آیسا بیدار بودن نش...

۲ستاره و ۳ ماهپارت۲۳لباس پوشیدن و رفتن تو حیاطلباسشون اسلاید...

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۲۲دمیتریوس:دامیان تو کار داداش های بزرگت...

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط