ستاره و ماه
۲ ستاره و ۳ ماه
پارت۲۵
*و همه رفتن بالا*
آنیا:دکتر خبر کنین
اوین:حالش خوبه بابا
آنیا:خوبه چیی گفتم دکتر خبر کنین نمیبینی از حال رفته؟؟؟
دامیان: باشه الان خبر میکنم
ولی قبلش کمی وایسیم اگه به هوش نیومد خبر میکنیم
آنیا:باشه(با لحن ناراحت)
دامیان:نه نه ناراحت نباش🍅سعی میکنیم زود تر بگیم ولی باید یکم صبر کنی
آنیا:باشه
بکی:آنیا جونم خوبی؟
آنیا: چطور خوب باشم وقتی آبجیم انقد حالش بده
بکی:باشه خب ناراحت نباش خوب میشه وایسا الان برات بادوم زمینی میارم
آنیا: نمیخوام
دامیان[عجیبه انیا همیشه بادوم زمینی میخورد ولی الان انقد ناراحته که نمیخوره خب من احمقم مگه میشه کسی وقتی خواهرش حالش بده خوشحال باشه اصن من چرا انقد به آنیا و علاقه هاش فکر میکنم به من چه 🍅🍅🍅]
دمیتریوس: خودم میبرمش تا درمانگاه
آنیا:عمرا بزارم تو ببری پسره ی رومخ
دمیتریوس: خودم باعثش شدم خودمم پاش وایمیسم
آنیا: کسی از تو نخواست پاش وایسی فقط از خواهرم دور شو(با داد)
دامیان اشاره داد به دمیتریوس منظورش این بود آنیا ناراحته برای این این حرفا رو میزنه
که آیسا چشماشو باز کرد
آنیا:آبجی جونم خوبی؟
آیسا:چی شد من چرا غش کرده بودم؟
*و همچی یادش اومد*
آیسا:آها یادم اومد و..و..ولی
چرا اونجوری شد چرا منو بوسید؟
(اون لحظه همه تواتاق بودن بجز آنیا و آیسا که تو پذیرایی بودن)
آنیا درحالی که ناراحت بود
:نمیدونم نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم
آیسا:باشه تقصیر تو نیست که ناراحت نباش
*همو بغل کردن*
آنیا:تقصیر من بود همش اگه اصرار نمیکردم قبول کنی اینجوری نمیشد
آیسا:نه خیرم همش تقصیر اون پسره ی عوضی اسکل هول حوس باز دیونه روانی فلان و فلان فلان.....
(همون لحظه که اینا رو میگفت دمیتریوس پشت سرش بود😂)
آنیا دیدش
آنیا:آ....آ...آبجی
آیسا:چیه؟زدی وسط حرفم
آنیا:پشت سرت
آیسا روشو برگردوند
آیسا:اوو اصلا مهم نیست
آنیا با لحن آروم:باشه
و آیسا رفت تو اتاقش انیا هم باهاش رفت
فلش بک به قبل از رفتن به اتاق
انیا:بچه ها این شب آخر منو آیسا اتاقمون رو عوض میکنیم یعنی من با آیسا پسر دومم با پسر اول
آنیا[مگه میشه بزارم خواهرم هنوز با اون عوضی هم اتاقی باشه؟]
دامیان[اه دیگه با آنیا جونم هم اتاقی نیستم جونم؟ دارم چی میگم اصن مهم نیست]
آنیا✨️[عجبا اول میگه جونم بعد میگه مهم نیست🤔]
میدونم این دو سه روز خیلییی کم پارت دادم و بخاطرش متاسفم بیرون بودیم میدونم الان بی موقع هست اما شرط پارت بعد
۵ لایک ۵ کامنت 💚
پارت۲۵
*و همه رفتن بالا*
آنیا:دکتر خبر کنین
اوین:حالش خوبه بابا
آنیا:خوبه چیی گفتم دکتر خبر کنین نمیبینی از حال رفته؟؟؟
دامیان: باشه الان خبر میکنم
ولی قبلش کمی وایسیم اگه به هوش نیومد خبر میکنیم
آنیا:باشه(با لحن ناراحت)
دامیان:نه نه ناراحت نباش🍅سعی میکنیم زود تر بگیم ولی باید یکم صبر کنی
آنیا:باشه
بکی:آنیا جونم خوبی؟
آنیا: چطور خوب باشم وقتی آبجیم انقد حالش بده
بکی:باشه خب ناراحت نباش خوب میشه وایسا الان برات بادوم زمینی میارم
آنیا: نمیخوام
دامیان[عجیبه انیا همیشه بادوم زمینی میخورد ولی الان انقد ناراحته که نمیخوره خب من احمقم مگه میشه کسی وقتی خواهرش حالش بده خوشحال باشه اصن من چرا انقد به آنیا و علاقه هاش فکر میکنم به من چه 🍅🍅🍅]
دمیتریوس: خودم میبرمش تا درمانگاه
آنیا:عمرا بزارم تو ببری پسره ی رومخ
دمیتریوس: خودم باعثش شدم خودمم پاش وایمیسم
آنیا: کسی از تو نخواست پاش وایسی فقط از خواهرم دور شو(با داد)
دامیان اشاره داد به دمیتریوس منظورش این بود آنیا ناراحته برای این این حرفا رو میزنه
که آیسا چشماشو باز کرد
آنیا:آبجی جونم خوبی؟
آیسا:چی شد من چرا غش کرده بودم؟
*و همچی یادش اومد*
آیسا:آها یادم اومد و..و..ولی
چرا اونجوری شد چرا منو بوسید؟
(اون لحظه همه تواتاق بودن بجز آنیا و آیسا که تو پذیرایی بودن)
آنیا درحالی که ناراحت بود
:نمیدونم نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم
آیسا:باشه تقصیر تو نیست که ناراحت نباش
*همو بغل کردن*
آنیا:تقصیر من بود همش اگه اصرار نمیکردم قبول کنی اینجوری نمیشد
آیسا:نه خیرم همش تقصیر اون پسره ی عوضی اسکل هول حوس باز دیونه روانی فلان و فلان فلان.....
(همون لحظه که اینا رو میگفت دمیتریوس پشت سرش بود😂)
آنیا دیدش
آنیا:آ....آ...آبجی
آیسا:چیه؟زدی وسط حرفم
آنیا:پشت سرت
آیسا روشو برگردوند
آیسا:اوو اصلا مهم نیست
آنیا با لحن آروم:باشه
و آیسا رفت تو اتاقش انیا هم باهاش رفت
فلش بک به قبل از رفتن به اتاق
انیا:بچه ها این شب آخر منو آیسا اتاقمون رو عوض میکنیم یعنی من با آیسا پسر دومم با پسر اول
آنیا[مگه میشه بزارم خواهرم هنوز با اون عوضی هم اتاقی باشه؟]
دامیان[اه دیگه با آنیا جونم هم اتاقی نیستم جونم؟ دارم چی میگم اصن مهم نیست]
آنیا✨️[عجبا اول میگه جونم بعد میگه مهم نیست🤔]
میدونم این دو سه روز خیلییی کم پارت دادم و بخاطرش متاسفم بیرون بودیم میدونم الان بی موقع هست اما شرط پارت بعد
۵ لایک ۵ کامنت 💚
- ۳۴۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط