{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو مگر رحم نداری که چنین دل سنگی؟

تو مگر رحم نداری که چنین دل سنگی؟
من که تسلیم توام با چه کسی می جنگی؟
یا تو شاید که مرا خط زده ای از خاطر
بر خلاف تو شده سهم دلم دلتنگی
شده بودی همه چیزم که ببازم خود را
باختم با همه سادگی و یکرنگی
لحظه ها گاه عجیب اند و هر از گاهی نه
این عجیب است که در خاطر من پررنگی
نه دروغ است که بعد از تو کمر راست نشد-
عاشقی مهلکه ای بود و گرفتار شدیم
آخرش هم فیصله ای نیست به جز دلتنگی
دیدگاه ها (۲۶)

من از آغازِ شهریور پر از بغضم، خطر دارمکه از بی رحمیِ پاییزِ...

من پیر شدم ،دیر رسیدی،خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدر...

باز هم امدم اینجا بازهم شوق دیدار بازهم خاطراتآه شور و شوق ...

کسی که جای نفس های خسته آه نوشتچقدر آخر این قصه را سیاه ن...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

جانگ با حرکاتی تند و سراسیمه، پتوی دیگری را از روی زمین قاپی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط