دوباره دیدمش
دوباره دیدمش
دلم کمی برایش سوخت
انگار دلش را کسی شکسته بود
خیلی تنها شده بود
نه...
تنها نبود
او خدایی داشت.
خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد.
این همان آدمی نبود که می شناختم.
از فراق یارش درد می کشید
به گمانم معشوقه اش گرفتار چشمان دیگری شده بود
اما کسی جز من سواد خواندنش را نگاهش را نداشت
کاش می توانستم کمکش کنم.
ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با دردهای خودش آرام بگیرد
برای همین...
بی گمان آینه را شکستم
این رسم روزگارست
دلم کمی برایش سوخت
انگار دلش را کسی شکسته بود
خیلی تنها شده بود
نه...
تنها نبود
او خدایی داشت.
خط های روی صورتش گذر عمر را نشان می داد.
این همان آدمی نبود که می شناختم.
از فراق یارش درد می کشید
به گمانم معشوقه اش گرفتار چشمان دیگری شده بود
اما کسی جز من سواد خواندنش را نگاهش را نداشت
کاش می توانستم کمکش کنم.
ولی باید او را تنها می گذاشتم تا با دردهای خودش آرام بگیرد
برای همین...
بی گمان آینه را شکستم
این رسم روزگارست
- ۴۵۹
- ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط