{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۳۴ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ


دخترک به شدت استرس و هول کرده مشغول پوشیدن پالتو اش شد جوهیوک تنها کاری که از دستش بر می‌آمد گفتن دست دخترک یا گفتن ( نرو ) مشغول بود ولی آن دختر بیشتر از هر چیزی ترسیده بود
ات: خیلی میترسم .. چیکار کنم ..
جو هیوک: ای بابا لطفاً
دا کیونگ وارد اتاق شد و شوکه به هر دو نگاه کرد
دا کیونگ: چی شده .. ات کجا میری
دخترک بدونه هیچ گونه توجه ای به دا کیونگ روبه جو هیوک کرد و با گریه و هق هق کردن ادامه داد
ات: نمی..تونم اون ..بچمو می..کشه
دا کیونگ زود سمتش قدم برداشت و درست کنار جو هیوک با لباس خوابش ایستاد و شوکه بیان کرد ... دا کیونگ: تو واقعا بارداری .. ؟ از داداشم
دختره دست های جو را پست زد و قدم های محکمی سمته در برداشت جو هیوک: دا کیونگ بود زود باش به جونکوک زنگ بزن
دا کیونگ: باش
جو هیوک و دا کیونگ با دویدن از اتاق خارج شدن ولی‌ آن دختر هیچ ردی از خودش به جا نگذاشته بود با قدم های محکمی که به شیوه دویدن بود روی زمین می‌گذاشت و از در بزرگ عمارت خارج شد تاریکی آن عمارت حتی بیرونیش باعث ترس دخترک شد هر چی باشه ۲ شب بود .. به آرامی دستش را روی آن در های بزرگ میلی گذاشت خیلی وقت بود که هوا بیرون به بینش نخورده بود حتی ۲۰ ۳۰ روزی ...
جونکوک: کجا ..
صدا آشنا ای به گوشش خورد و شوکه ایستاد اگر الان پا به دویدن میکرد حتما جونکوک عصبی تر میشد پس آروم همان جا ای که ایستاده بود با صدا گرفته گفت ..
ات؛ لطفا نیا نزدیک ..
جونکوک دست به سینه سه چهار قدمی از دخترک فاصله داشت نفسی کشید و گفت ... جونکوک: چرا ...
دخترک آب دهنش را قورت داد و لحظه‌ای سکوت کرد ... اضافه بهش گفت
ات: نم.. خواهم جی جی خودمو از دست بدم
جونکوک: جی جی ؟
دخترک کم کم اشک هایش بیرون سرازیر شدن و پیشانی اش را روی میله های سرد گذاشت دیگر خستگی آن همه درد و برایش کافی بود ... یعنی کشیدن طعم زندگی خوب هم در تقدیرش نوشته شده بود .. یا نه
جونکوک: کی میخواستی بهم بگی ...
دخترک اشک هایش را پاک کرد و با صدا بغض گفت
ات: هیچ وقت ..
جونکوک مشکوک گفت ... . جونکوک: هیچ وقت..... ؟ اینم شد حرف .. این ماه چندمه
ات: چه ارزی داره برای خنجر طلا. کسی که بخاطر کارش قیده بچه شو میزنه
جونکوک قدم های دیگه ای سمته دخترک برداشت و درست پشت اش ایستاد نفس داغش را روی گردن دخترک خالی کرد و دم گوشش زمزمه کنان گفت
دیدگاه ها (۲)

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۳۵ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷجونکوک: آخه کی گفته م...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۳۶ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷدخترک (اهانی )گفت و ه...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۳۳ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ.... جوهیوک : هی نگرا...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۳۲…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ سمته میز. رفت و چندین...

فن‌فیکشن | «بعد از آخرین شب»قسمت اول: فرصتی که نباید وجود می...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط