Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۳ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
....
جوهیوک : هی نگرانی نباش چیزی نیست ...
جونکوک: نمیدونم یهویی افتاد تو بغلم ...
همچنان خیلی وقت بود که جلو در ایستاده و منتظر هیچ پاسخی از دکتر دریافت نکردن .. جونکوک حس اینکه آن دخترک را از دست بده بهش داده بود نگران و اذاب وجدان ای درونش او را میخورد تا اینکه خراش در باعث شد شکستن افکارش شد ... زود سمته در گریخت ...
جونکوک: حاله نامزدم چطوره ؟
جوهیوک: چیزه جدی ای که نیست ...
آقای دکتر با محترمانه گفت .... : حالشون خوبه نگران چیزی نباشید فقد بخاطر استرس زیادی که بهش وارد شده بود بیهوش شد ولی
جونکوک عصبی غرید ... جونکوک: خب ...
دکتر تنها میخواست آب دهنش را قورت بده ولی این بشر بیشاز حد عصبی بود محکم یقه مرده مسن را گرفت و تو صورتش غرید ...
جونکوک: لالی خوب بگو دیگه
جوهیوک: آروم باش داداش ... آقای دکتر نمیشه بگی. چی شده
دکتر: میخواهم ولی ایشون نمیزاره
جونکوک: مردک زر بزن دیگه ... مرد مسن نفسی کشید و گفت
دکتر: خانم ات ۵ ماه باردار هستش بخاطر این بود که غش کرده بودن
جونکوک سمته جوهیوک نگاه کرد و یقه مرد مسن را رها کرد و شوکه تر از قبل اخمی میان پیشانی اش نشست این خبر ذهنش را منفجر کرده بود درست مثل رو یخ که آب گرم ریخته شده باشه
جونکوک: تو میدونستی
جوهیوک: آره... راستش از وقتی که اومده عمارت
جونکوک دیگر چیزی نگفت و قدم های محکمی رو زمین گذاشت و از آن اتاق دور شد حسی داشت که هیچکس قابل درکش نبود ... بعد از ساعتی که گذشت دخترک به آرامی چشم باز کرد و اتاق خالی را دید
دیدش کمی تار بود و به سختی روی تخت نشست نگاه ریزی به ساعت رو میز عسلی انداخت ( جونکوکم کجاست ... ) خراش در باعث نگاه کردن آن دخترک شد جوهیوک وارد اتاق شد و لیوان پر از شیر موز را روی میز عسلی گذاشت و روبه رو ات نشست
جوهیوک: اینو بخور شاید فشارت رو میزان کنه
دخترک کلافه و با بیحالی لیوان را از دستش بیرون کشید و کمی از آن شیرمز های شیرینی را مزه کرد طعم شیرینی و موزی تو دهنش پخش شد
ات: جو .. جونکوک کجاست
جو هیوک: خب .. راستش میدونی .که دکتر ماینت کرد تو ذات ذهنم یادم رفته بود که جونکوک نمیدونه تو بارداری
دخترک کم کم از حرف های جو هیوک گیج زده سری تکون داد و گفت
ات: ..چی..چی چطوری
جو هیوک: یهویی گذاشتو رفت
دخترک کم کم بغضش گرفته و آروم اشک هایش جاری شدن آروم گفت
ات: من..باید برم .. جو .. باید برم
جو هیوک: کجا میخواهی بری
دخترک به آرامی از روی تخت بلند شد
ات: نمیدونم .. فقد باید برم جونکوک بچمو ازم میگیره
جو هیوک همراهش بلند شد و ساعد دستش را گرفت
جو هیوک: بس کن این بیرون پر از دشمنان جونکوک هستش
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۳ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
....
جوهیوک : هی نگرانی نباش چیزی نیست ...
جونکوک: نمیدونم یهویی افتاد تو بغلم ...
همچنان خیلی وقت بود که جلو در ایستاده و منتظر هیچ پاسخی از دکتر دریافت نکردن .. جونکوک حس اینکه آن دخترک را از دست بده بهش داده بود نگران و اذاب وجدان ای درونش او را میخورد تا اینکه خراش در باعث شد شکستن افکارش شد ... زود سمته در گریخت ...
جونکوک: حاله نامزدم چطوره ؟
جوهیوک: چیزه جدی ای که نیست ...
آقای دکتر با محترمانه گفت .... : حالشون خوبه نگران چیزی نباشید فقد بخاطر استرس زیادی که بهش وارد شده بود بیهوش شد ولی
جونکوک عصبی غرید ... جونکوک: خب ...
دکتر تنها میخواست آب دهنش را قورت بده ولی این بشر بیشاز حد عصبی بود محکم یقه مرده مسن را گرفت و تو صورتش غرید ...
جونکوک: لالی خوب بگو دیگه
جوهیوک: آروم باش داداش ... آقای دکتر نمیشه بگی. چی شده
دکتر: میخواهم ولی ایشون نمیزاره
جونکوک: مردک زر بزن دیگه ... مرد مسن نفسی کشید و گفت
دکتر: خانم ات ۵ ماه باردار هستش بخاطر این بود که غش کرده بودن
جونکوک سمته جوهیوک نگاه کرد و یقه مرد مسن را رها کرد و شوکه تر از قبل اخمی میان پیشانی اش نشست این خبر ذهنش را منفجر کرده بود درست مثل رو یخ که آب گرم ریخته شده باشه
جونکوک: تو میدونستی
جوهیوک: آره... راستش از وقتی که اومده عمارت
جونکوک دیگر چیزی نگفت و قدم های محکمی رو زمین گذاشت و از آن اتاق دور شد حسی داشت که هیچکس قابل درکش نبود ... بعد از ساعتی که گذشت دخترک به آرامی چشم باز کرد و اتاق خالی را دید
دیدش کمی تار بود و به سختی روی تخت نشست نگاه ریزی به ساعت رو میز عسلی انداخت ( جونکوکم کجاست ... ) خراش در باعث نگاه کردن آن دخترک شد جوهیوک وارد اتاق شد و لیوان پر از شیر موز را روی میز عسلی گذاشت و روبه رو ات نشست
جوهیوک: اینو بخور شاید فشارت رو میزان کنه
دخترک کلافه و با بیحالی لیوان را از دستش بیرون کشید و کمی از آن شیرمز های شیرینی را مزه کرد طعم شیرینی و موزی تو دهنش پخش شد
ات: جو .. جونکوک کجاست
جو هیوک: خب .. راستش میدونی .که دکتر ماینت کرد تو ذات ذهنم یادم رفته بود که جونکوک نمیدونه تو بارداری
دخترک کم کم از حرف های جو هیوک گیج زده سری تکون داد و گفت
ات: ..چی..چی چطوری
جو هیوک: یهویی گذاشتو رفت
دخترک کم کم بغضش گرفته و آروم اشک هایش جاری شدن آروم گفت
ات: من..باید برم .. جو .. باید برم
جو هیوک: کجا میخواهی بری
دخترک به آرامی از روی تخت بلند شد
ات: نمیدونم .. فقد باید برم جونکوک بچمو ازم میگیره
جو هیوک همراهش بلند شد و ساعد دستش را گرفت
جو هیوک: بس کن این بیرون پر از دشمنان جونکوک هستش
- ۱۷.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط