Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۲…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سمته میز. رفت و چندین برگه ها برداشت و مرتب تو کشو گذاشته یکی از آن برگه های سفید بر روی زمین افتاد دخترک اخم کرده خم شد و آن برگه را برداشت ... نگاهی کنجکاو اش را بهش دوخت به محضه دیدن آن امضاء خودش لبخندی زد ولی ناگهانی چشم اش افتاد رو نوشته های مشکی رنگ رو کاغذ ... جونکوک اون را برده خودش کرده بود ... درست متوجه شد اخمی رو پیشانی اش نشست نفهمیده بود یا شایدم نمیخواست بفهمه نفس کشیدن هم سخت بود برایش ... جونکوک تو این زمان خوب شده بود و برایش و همان دقیقه بود که وارد اتاق شد
کمی دلخور گفت
جونکوک: دوست ندارم تو اتاق کارم ببینمت
قدم های محکمی سمته میز اش برداشت وقتی سکوت ات را دید کمی نگران سمتش نگاه کرد ناگهانی برگه سفید از دستش به سمته پایین انداخت با شوکه و چشم های پر از اشک گفت . ات: بگو ... که دروغه
جونکوک شوکه تر از ات لب زد
جونکوک: چی داری میگی
خم شد و برگه رو زمین را برداشت ابرو بالا انداخت و تا میخواست خودش را خونسرد نگهداره . دخترک عصبی محکم دستش را کشت کرد و رو سینه جونکوک زد ...
ات: چطور تونستی ... چطور... لعنتی .. تو منو مثل وسیله خریدی
گره های بیشتر باهاش نفس کم بودنش میشد جونکوک دست های دخترک را محکم گرفت و به دیوار پشت اش چسباند ... دخترک نفس میکشید و گریه های شدیدی میکرد
جونکوک؛ گوش بده ...
ات: ولم .. کن .. میگم ولم .. کن ..
جونکوک: احه.. بسه دیگه
عصبی غرید و این داد جونکوک دخترک را سکوت کرد و با آن اشک های سرازیری رو گونه هایش به جونکوک چشم دوخت ...
جونکوک: من مجبور بودم ... چون دیگه نمیخواستم تو رو از دستت بدم
ات: .. میتونستی ... برگه ازدواجو جلو من بزاری..... تو..منو برده خودت...کردی
جونکوک نفسی کشید تا عصبانیت اش را کنار بزاره .. جونکوک: عاشقتم ... خیلی.دیوانه وار تو دیونه رو دوست دارم برای .. همین این کارو کردم .. علاوه اون خیانتهای که بهم کردی
دخترک لحظه ای سکوت کرد و اشک هایش سرازیر شدن.. بدونه هیچ صدا ای اشک ریخت و به زمین نگاه میکرد .... جونکوک به آرامی سمته لب دخترک خم شد و بوسی نرمی روش گذاشت خیلی شیرین بود برایش آن بوسه
جونکوک: خیلی .. دوست داشتم ... دختر تو دیونه گی منو به همه نشون دادی
ات: خیلی بجن..
نگفت حرفش شد و چشم هایش سیاهی دید کم کم بدنش بیحس شد و درست تو آغوش جونکوک افتاد
جونکوک شوکه از روی زمین بلندش کرد و چندین بار اسمش را صدا زد
جونکوک: ات .. فراری من پاشو
با قدم های سریع از اتاق کارش به اتاق خواب رفت ... خانم کیم زود نگاهش کرد و با نگرانی صداش زد
خانم کیم : چی شده پسرم ..
جونکوک: دکتر خبر کم .. زود
نمیتونم زیاد براتون بزارم آخه چشمام آسیب بدی دیدن
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۳۲…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
سمته میز. رفت و چندین برگه ها برداشت و مرتب تو کشو گذاشته یکی از آن برگه های سفید بر روی زمین افتاد دخترک اخم کرده خم شد و آن برگه را برداشت ... نگاهی کنجکاو اش را بهش دوخت به محضه دیدن آن امضاء خودش لبخندی زد ولی ناگهانی چشم اش افتاد رو نوشته های مشکی رنگ رو کاغذ ... جونکوک اون را برده خودش کرده بود ... درست متوجه شد اخمی رو پیشانی اش نشست نفهمیده بود یا شایدم نمیخواست بفهمه نفس کشیدن هم سخت بود برایش ... جونکوک تو این زمان خوب شده بود و برایش و همان دقیقه بود که وارد اتاق شد
کمی دلخور گفت
جونکوک: دوست ندارم تو اتاق کارم ببینمت
قدم های محکمی سمته میز اش برداشت وقتی سکوت ات را دید کمی نگران سمتش نگاه کرد ناگهانی برگه سفید از دستش به سمته پایین انداخت با شوکه و چشم های پر از اشک گفت . ات: بگو ... که دروغه
جونکوک شوکه تر از ات لب زد
جونکوک: چی داری میگی
خم شد و برگه رو زمین را برداشت ابرو بالا انداخت و تا میخواست خودش را خونسرد نگهداره . دخترک عصبی محکم دستش را کشت کرد و رو سینه جونکوک زد ...
ات: چطور تونستی ... چطور... لعنتی .. تو منو مثل وسیله خریدی
گره های بیشتر باهاش نفس کم بودنش میشد جونکوک دست های دخترک را محکم گرفت و به دیوار پشت اش چسباند ... دخترک نفس میکشید و گریه های شدیدی میکرد
جونکوک؛ گوش بده ...
ات: ولم .. کن .. میگم ولم .. کن ..
جونکوک: احه.. بسه دیگه
عصبی غرید و این داد جونکوک دخترک را سکوت کرد و با آن اشک های سرازیری رو گونه هایش به جونکوک چشم دوخت ...
جونکوک: من مجبور بودم ... چون دیگه نمیخواستم تو رو از دستت بدم
ات: .. میتونستی ... برگه ازدواجو جلو من بزاری..... تو..منو برده خودت...کردی
جونکوک نفسی کشید تا عصبانیت اش را کنار بزاره .. جونکوک: عاشقتم ... خیلی.دیوانه وار تو دیونه رو دوست دارم برای .. همین این کارو کردم .. علاوه اون خیانتهای که بهم کردی
دخترک لحظه ای سکوت کرد و اشک هایش سرازیر شدن.. بدونه هیچ صدا ای اشک ریخت و به زمین نگاه میکرد .... جونکوک به آرامی سمته لب دخترک خم شد و بوسی نرمی روش گذاشت خیلی شیرین بود برایش آن بوسه
جونکوک: خیلی .. دوست داشتم ... دختر تو دیونه گی منو به همه نشون دادی
ات: خیلی بجن..
نگفت حرفش شد و چشم هایش سیاهی دید کم کم بدنش بیحس شد و درست تو آغوش جونکوک افتاد
جونکوک شوکه از روی زمین بلندش کرد و چندین بار اسمش را صدا زد
جونکوک: ات .. فراری من پاشو
با قدم های سریع از اتاق کارش به اتاق خواب رفت ... خانم کیم زود نگاهش کرد و با نگرانی صداش زد
خانم کیم : چی شده پسرم ..
جونکوک: دکتر خبر کم .. زود
نمیتونم زیاد براتون بزارم آخه چشمام آسیب بدی دیدن
- ۲۰.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط