{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین روز زندگی

آخرین روز زندگی
دوباره آه دوباره صبح بیدار شد سردرد
بدی داشت و نمیتونست درست ببینه یونا بالا سرش بود ولی 2 تا میدیدمش یونا عینکی که مال آن بود
رو برداشت و داد بهش ساعت 5 بود یونا آماده بود بره ولی بقیه نه یونا عادت داشت که زود آماده شه تا خوراکی ها و ما
رو آماده کنه ا.ت هنوز گیج بود ولی بیدار شد رفت دستشویی و کار های لازم رو انجام داد
ویو نامجون
صبح بیدار شد و صبحانه خورد لباسش
رو آماده کرد تا بره دانشگاه تا از خونه بیرون رفت مامانش صداش کرد
م. ن:پسرم عموت یک جشن گرفته (عموش مدیر دانشگاه هست) و همه باید با دختر ایده الشون بیان تو هم باید بیای میبینمت
_چشم مادر
در راه دانشگاه به بنر های جشن
نگاه می‌کرد آخه کی میتونست با من بیاد همه پارتنر خودشون رو دارن
ا.ت ویو
همینطور کم کم بچه ها آماده شده ساعت 6 بود زود می‌رسیدم صبحانه خوردن و رفتن همینطور قدم میزدن که بنر هایی که جلوی در بود توجهشون رو جلب کرد جشن، آخه کی
با کی اگه بشه با دخترا برم اگه نشه خب نمیرم
رفتن سر کلاس(پسر و دختر قاطی هست و نامجون هم داخل کلاس ا.ت هست و آنها ترم آخر هستن)
کلاس شروع شد و همه گوش
دادن زنگ خورد رفتن بیرون دخترا هم به سمت حیاط راهی شدن رسیدن به بوفه آبمیوه خریدن و خوردن با کیک های یونا پز یونا مثل مادر برای بقیه بود همه دلداری
میداد
و خودش رو پیش ا.ت خالی می‌کرد
اون ها واقعا دوست های خوبی بودن ا.ت تا به‌حال
بجز دخترا به هیچ کسی
نه وابسته و نه اعتماد کرده
ولی ا.ت خیلی دختر ناز و خوشگلی بود
دیدگاه ها (۰)

عشق بی پایان

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

My Boy❄

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

پارت ۱ :ویو ا/ت : سلام من ا/ت هستم دختر یه خانواده ی پولدار ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

•~•~• پیوند اجباری : قسمت اول •~•~•صبح بود ، بارون خیابون ها...

Forbidden love⑤دو ماه بعدرینا: ا/تا/ت: جانمرینا: امروز با اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط