{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن‌روز به چشم‌هایم گفتم:

آن‌روز به چشم‌هایم گفتم:
«متأسفم!
بعد از این به‌طرز جنون‌آمیزی حرامتان خواهم کرد»

گفتم: «او رفته است
و آنکه مانده تا غربتِ شهر را کامل کند،
دیوانه‌ای‌ست با دو حفرۀ خالی بر صورت
و
دو #کلیدِ زنگ‌زده در دست
که حاضر نیست
آن‌ها را به‌هیچ دری امتحان کند».

#لیلا_کردبچه
دیدگاه ها (۰)

میدونی مشتی! آدم از یه نقطه ای تو زندگی به بعد دیگه اون آدم ...

چاه های خوشبخت

دوست داشتن تمام دارایی من در 36 سال زندگی بود...همه چیزی که ...

نشسته ام روی سجاده و با شیخ#انصاریان قرآن به سر گرفته ام...خ...

p1اگر آن روز زنگ مدرسه کمی دیرتر می‌خورد، شاید هیچ‌وقت نمی‌ف...

پارت ۳۶ساسکه ناروتو را نبرد رستوران، برد شهر بازی. به چند دل...

پارت ۱۸چیزی، انگار احساس بود، به مادارا میگفت که قرار است در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط