{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک عشق ناخواسته

"فیک عشق ناخواسته"
پارت۲۴
ا/ت: چرا خودش خواست بره؟
یونا: اِاِاِاِ اصن برو صبحونه رو ببر انقد منو سوال پیچ نکن.
ا/ت: نمیدونی بگو نمیدونم دیگه.
یونا: به کارت برس دیگه.
"ویو ا/ت"
صبحونه رو برداشتم رفتم بالا سمت اتاقش. دم دره اتاقش وایسام میخواستم در بزنم که یه صدا هایی از داخل اتاق شنیدم که میگفت.
؟: پس درباره این تحقیق کنم قربان.
کوک: آره مواظب باش هیچکس نفهمه.
؟: چشم قربان خیالتون راحت.
کوک: خوبه حالا میتونی بری.
؟: چشم.
دیگه صدایی نشنیدم. که یهو در باز شدو یه مرد قد بلندو خوش تیپ اومد بیرون. خیلی منو بد نگاه میکرد جوری که فک میکردم الان قورتم میده چند دقیقه نگام کرد و بعدش یه پوزخند زد و از کنارم رد شد این دیگه کی بود.
در زدم و گفتم.
ا/ت: ارباب منم ا/ت براتون صبحونه آوردم.
کوک: بیا تو.
رفتم تو. پشت میزه کارش نشسته بود. رفتم سمت میزش که یه قابه عکس روش بود قبلن قابه عکس روش نبود به عکس نگاه کردم که دیدم یه دختر بچه رو پایه یه پسر بچه نشسته. اون عکسه برام آشنا بود. یه احساسی بهم میگفت که انگار این عکسو قبلنم دیدم. یهو سرم بد جور درد گرفت، دستامو گذاشتم رو سرم ولی خیلی درد میکرد که دیگه هیچی ندیدم جز سیاهی
دیدگاه ها (۱۸)

"فیک عشق ناخواسته" پارت ۲۵چشامو باز کردم که دیدم داخل یه اتا...

"فیک عشق ناخواسته" پارت26ا/ت؛ ببخشید ارباب ولی کی منو میبرید...

بچها این عکس لباس ا/ت تو پارتیکه گذاشتم عکسش کامل نبود به خا...

"فیک عشق ناخواسته" پارت ۲۳که یهو یکی در زد. ا/ت: بیا تو. در ...

Part 11یونا ویو با دل درد بدی بیدار شدم دیدم تهیونگ بغلم خوا...

love in the dark②⑧یک هفته بعد (شب) داشتم تلویزیون میدیدم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط