چیهیونگ دست به سینه شد و پف بلندی کشید که باعث بالا رفتن
چیهیونگ دست به سینه شد و پف بلندی کشید که باعث بالا رفتن موهای روی پیشانی شد در نهایت با صدای کلافه ای گفت : بیخیال مادر خانم من حالم خوبه تازه مگه دفه اولیه که حمله به ریه هام میاد ؟... بیخیالش بگو حال هیونگ چطوره ؟..
ات چهره پکر و اخم کرده زل زده بود به پسرک سرکشش جدی بودند از صدای که با یک از گلویش بیرون آمد معلوم بود : چیهیونگ!....
در همین لحظه، سنگینی نگاه و دست مهربانی روی شانه لرزان دختر جوان نشست. کدخدای پیر و گیسسپید روستا که تمام این مدت با نگرانی پشت در اورژانس منتظر بود، قدم پیش گذاشت. او با دستهای پینهبسته و گرمش، شانه دختر را به آرامش فشرد. و گفت : بیخیال دختر خانم من آوردمش خیلی اصرار کرد
دخترک اخم کرد و با جدیت گفت : کدخدا ؟... تو آوردیش ولی چرا
نگاه پدریاش را به چشمان بارانی او دوخت و با صدایی دورگ، عمیق و پر از اطمینان گفت: نگران بود
چیهیونگ پوزخند زد و گفت : دیگه کسی هق نداره بهم چیزی بگه چون دیگه کدخدا اینجاست..
دخترک کلافه پلک زد گره دست هایش را باز کرد سپس آرنج هایش را روی تخت گذاشت و سر خم کرد موهایش را با کلافگی در مشتش فشرد با هزاران افکار آب دهانش را قورت داد
وقتی جیهو را به اتاق استراحت و آرامش منتقل کردند یونهی و جانگ هو با کیسه در دستش وارد اتاق شدند دخترک در حالی که بالشت را پشت جیهو میگذاشت خطاب به یونهی گفت : برام جیهو لباس آوردی ؟...
یونهی سری تکون داد سپس با لحن آرامی گفت : آره آوردم
جانگ با ذوق جعبه کوچیک و ساده ای را برداشت سپس روی زانو های جیهو گذاشت: بخور تا جون بگیری ببین مادرتو از دیشب تا الان نگران کردی
چیهیونگ با قدم های محکم سمت پنچر هجوم برد اخم ریزی رو پیشانیش نشسته بود نگاهش تیز و بریده هم میشد .. چون از صبح تا الان ون مشکی را میدید که مدام جا های که آنها رفتن میایستاد شاید زیاد شکاک بود... کدخدا گره دست هایش را از سینه اش برداشت سپس نگاهش سمت چیهیونگ کشیده شد کنجکاو سمتش هجوم برد و کنارش ایستاد : چی شده ؟..
چیهیونگ اخم رو پیشانی گفت: کدخدا میخواهم یه چیزی بهت بگم ولی به مادرم نگو.... کدخدا روستا اخم کرد سپس با اطمینان گفت : معلومه که نمیگم حتی وقتی ساعت رو دزدی هم چیزی نگفتم ولگرد .. زود باش بگو....
چیهیونگ از یاد آوری اش معلوم بود که به کدخدا خیلی اعتماد داشت نفسی کشید و گفت : اون ماشین رو ببین همش جای که ما هستیم اونم اونجاست!...
نگاه نگران کدخدا سمت نگاهی که چیهیونگ زل زده بود کشیده شد ..
اخم ریزی رو پیشانیش نشست و آرام گفت : راست میگی کسی حق دنداره مزاحم شهروندان روستا من بشه
کدخدا با اطمینان سمت چیهیونگ نگاه کرد : نگران نباش چیهیونگ من حلش میکنم...
موقع ای که آن ها در مکالمه بودند پرستار با چهره عمیقی و جدی خطاب به دخترک گفت : خانم کیم ات؟... آقای دکتر کارتون داره
ترس ای به جام و قلبش افتاد سپس از روی صندلی بلند شد دستی به موهای جیهو کشید و لبخند زد سپس از اتاقش خارج شد چهره و لبخندش تبدیل به یک نگرانی شد...
.....
مغض اش از کار افتاد چشم هایش تیره بودند ولی حلقه اشک در آن ها جمع بودند اما واقعیت تلخ روی برگه سفید آزمایش حک شده بود؛
تمام دنیا روی سرش خراب شده بود، چشمانش پر از اشک شد. بغضش ترکید و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای هقهقش بلند نشود آرام بر روی صندلی چوبی نشست.. چیکار داشت میکرد ..؟.. اون نباید تو این حالا گریه میکرد ..
٫٫ نه .. باید بهم بگین... که چرا دروغ گفتیم باید بگین ٫٫ به سخنی اسمش را پاک کرد و به سختی به آسمان نگاه کرد جمله پزشک مثل پتک بر سر ات فرود میآمد.. موهایش را باد زد و لبش را گزید ...
٫٫ ببخشید خانم... واقعاً متاسفم. جواب نهایی آزمایش ژنتیک متقاطع و دیانای خون اومد. شما هیچ رابطه خونی با این بچه ندارید. درصد شباهت ژنتیکی شما با جیهو دقیقاً صفره...٫٫٫٫
ات به سختی و با خشم گفت: بازم آره ... بهم دروغ گفتین؟.. ولی چرا اینقدر ناراحتم میکنید؟... چرا ..
آب دهانش را قورت داد سپس آستین هایش را بالا داد و با لحن خشمگین گفت : چوی کانگ هو کیم تهیونگ مین یونوو دارم براتون تکه پیداتون کنم قسم میخورم... حرفش را در دهانش خورد سپس عینک هایش را مرتب کرد سپس با قدم های محکم سمت ساختمان راهی شد...
ات چهره پکر و اخم کرده زل زده بود به پسرک سرکشش جدی بودند از صدای که با یک از گلویش بیرون آمد معلوم بود : چیهیونگ!....
در همین لحظه، سنگینی نگاه و دست مهربانی روی شانه لرزان دختر جوان نشست. کدخدای پیر و گیسسپید روستا که تمام این مدت با نگرانی پشت در اورژانس منتظر بود، قدم پیش گذاشت. او با دستهای پینهبسته و گرمش، شانه دختر را به آرامش فشرد. و گفت : بیخیال دختر خانم من آوردمش خیلی اصرار کرد
دخترک اخم کرد و با جدیت گفت : کدخدا ؟... تو آوردیش ولی چرا
نگاه پدریاش را به چشمان بارانی او دوخت و با صدایی دورگ، عمیق و پر از اطمینان گفت: نگران بود
چیهیونگ پوزخند زد و گفت : دیگه کسی هق نداره بهم چیزی بگه چون دیگه کدخدا اینجاست..
دخترک کلافه پلک زد گره دست هایش را باز کرد سپس آرنج هایش را روی تخت گذاشت و سر خم کرد موهایش را با کلافگی در مشتش فشرد با هزاران افکار آب دهانش را قورت داد
وقتی جیهو را به اتاق استراحت و آرامش منتقل کردند یونهی و جانگ هو با کیسه در دستش وارد اتاق شدند دخترک در حالی که بالشت را پشت جیهو میگذاشت خطاب به یونهی گفت : برام جیهو لباس آوردی ؟...
یونهی سری تکون داد سپس با لحن آرامی گفت : آره آوردم
جانگ با ذوق جعبه کوچیک و ساده ای را برداشت سپس روی زانو های جیهو گذاشت: بخور تا جون بگیری ببین مادرتو از دیشب تا الان نگران کردی
چیهیونگ با قدم های محکم سمت پنچر هجوم برد اخم ریزی رو پیشانیش نشسته بود نگاهش تیز و بریده هم میشد .. چون از صبح تا الان ون مشکی را میدید که مدام جا های که آنها رفتن میایستاد شاید زیاد شکاک بود... کدخدا گره دست هایش را از سینه اش برداشت سپس نگاهش سمت چیهیونگ کشیده شد کنجکاو سمتش هجوم برد و کنارش ایستاد : چی شده ؟..
چیهیونگ اخم رو پیشانی گفت: کدخدا میخواهم یه چیزی بهت بگم ولی به مادرم نگو.... کدخدا روستا اخم کرد سپس با اطمینان گفت : معلومه که نمیگم حتی وقتی ساعت رو دزدی هم چیزی نگفتم ولگرد .. زود باش بگو....
چیهیونگ از یاد آوری اش معلوم بود که به کدخدا خیلی اعتماد داشت نفسی کشید و گفت : اون ماشین رو ببین همش جای که ما هستیم اونم اونجاست!...
نگاه نگران کدخدا سمت نگاهی که چیهیونگ زل زده بود کشیده شد ..
اخم ریزی رو پیشانیش نشست و آرام گفت : راست میگی کسی حق دنداره مزاحم شهروندان روستا من بشه
کدخدا با اطمینان سمت چیهیونگ نگاه کرد : نگران نباش چیهیونگ من حلش میکنم...
موقع ای که آن ها در مکالمه بودند پرستار با چهره عمیقی و جدی خطاب به دخترک گفت : خانم کیم ات؟... آقای دکتر کارتون داره
ترس ای به جام و قلبش افتاد سپس از روی صندلی بلند شد دستی به موهای جیهو کشید و لبخند زد سپس از اتاقش خارج شد چهره و لبخندش تبدیل به یک نگرانی شد...
.....
مغض اش از کار افتاد چشم هایش تیره بودند ولی حلقه اشک در آن ها جمع بودند اما واقعیت تلخ روی برگه سفید آزمایش حک شده بود؛
تمام دنیا روی سرش خراب شده بود، چشمانش پر از اشک شد. بغضش ترکید و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای هقهقش بلند نشود آرام بر روی صندلی چوبی نشست.. چیکار داشت میکرد ..؟.. اون نباید تو این حالا گریه میکرد ..
٫٫ نه .. باید بهم بگین... که چرا دروغ گفتیم باید بگین ٫٫ به سخنی اسمش را پاک کرد و به سختی به آسمان نگاه کرد جمله پزشک مثل پتک بر سر ات فرود میآمد.. موهایش را باد زد و لبش را گزید ...
٫٫ ببخشید خانم... واقعاً متاسفم. جواب نهایی آزمایش ژنتیک متقاطع و دیانای خون اومد. شما هیچ رابطه خونی با این بچه ندارید. درصد شباهت ژنتیکی شما با جیهو دقیقاً صفره...٫٫٫٫
ات به سختی و با خشم گفت: بازم آره ... بهم دروغ گفتین؟.. ولی چرا اینقدر ناراحتم میکنید؟... چرا ..
آب دهانش را قورت داد سپس آستین هایش را بالا داد و با لحن خشمگین گفت : چوی کانگ هو کیم تهیونگ مین یونوو دارم براتون تکه پیداتون کنم قسم میخورم... حرفش را در دهانش خورد سپس عینک هایش را مرتب کرد سپس با قدم های محکم سمت ساختمان راهی شد...
- ۱۵۴
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط