{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه جایی خوندم..

یه جایی خوندم..

.تنها بودن با تنهایی فرق میکنه...

تنها بودن حالتیه که یه آدم خودش انتخاب میکنه باشه،

حالتیه که دوست نداری توی جمعی باشی و سکوت و افکار توی سرت رو تا همدمی آن که کنارت میخوای..

.اما...تنهایی فرق داره..

.تنهایی درد داره!تو میتونی بین هزار تا آدم باشی و تنها باشی..

.میتونی یه عالمه دوست داشته باشیو احساس تنهایی کنی.

..تنها بودن با تنهایی فرق داره...

گاهی با خودم فکر میکنم من تنها ترم یا تو!شایدم جفتمون به یه اندازه تنهاییم.

..اما خب.

..اینکه یکیو پیدا کنی به اندازه ی تو احساس تنهایی کنه کمی از درد این مسئله کم می کنه...

مگه نه ؟...

می‌گفت برای تو سخت نیست این حجم از مهربونی؟ واست سخت نیست انقد راحت میتونی هرکسیو عاشق خودت کنی، کیم تهیونگ

انقد راحت از کنارشون بگذری و در آخر براشون روزگار خوبی رو آرزو کنی؟ کیم تهیونگ

نمیفهمی تو با حرفات کارات همرو محو خودت میکنی و تا مسخ چشمات میشن تو خماری میزاریشون و میری؟ کیم تهیونگ

نمیفهمی بودنت ی دردو درمون میکنه و نبودنت هر لحظه از سال های عمر ادم کم میکنه؟اخه تو چی میفهمی مرد؟ چی میفهمی
.......
صبح، پرتوهای بی‌رمق خورشید از پنجره باریک راهرو به داخل می‌تابید.. دخترک دیشب را هم نخوابید .. دیشبو هم مثل هر شب نخوابید ؟.. ولی چرا پاهای خشکش را روی زمین گذاشت سپس خیز شد و از تخت میله ای پایین آمد سپس روی زمین نشست
٫٫ زنیکه هرزه معلوم نیست پدر پسراش کی هستند یا حتی چند تا شوهر داره ٫٫
حرف آخر ای که شنیده بود .. با هزاران افکار سرش را روی زانو اش گذاشت به سختی پلک زد و دید تارش را محو تر کرد از ته قلبش صدای از غم و گریه بیرون داد هفته ها بعد از بیماری جیهو گذشت و حرفای مردم زیاد تر می‌شوند .. حتی موقع ای که از کار بخاطر دعوا اخراج شد اینقدر زمین نخورده بود .. ولی یون وو اونو دیده بود پس کجا بود چرا هیچ خبری از تهیونگ نبود ..
وقتی در به آرامی باز شد دخترک با افکار ای که فک ‌میکرد چی‌هیونگ باشد سر بلند کرد و دید تارش نشان از یونهی میکرد دخترک اخم روی پیشانی باز هم سرش را به زانو هایش تکیه داد
یونهی وقتی دوستش را دید بغض آلود اخم کرد سپس با قدم های صدای کفش کنار ات ایستاد و بلند گفت : بلند شو چرا تو خونه پنهون شدی ؟..
دخترک به سختی صدا که از ته حنجره اش بالا می‌ماند گفت : نمیتونم یونهی.. نمیتونم... خیلی سخته هر بار گفتم حرفاشون رو نشنیده بگیرم ولی این وسط چی‌هیونگ و جیهو نابود شدند
یونهی در آن دامن تندش خم شد سپس روبه رویش نشست : بلند شو بریم برای شام خرید کنیم امشب شب والنتاین هستش تو که نمی‌خواهی همچین روز قشنگی رو برای خودت خراب کنی ..
دخترک ناامید به زمین خیره شد : نمی‌فهمم.. نمی‌فهمم با چشمای خودم یون‌وو رو دیدم پس کجاست ؟..
یونهی با شنیدن اسم خواص درمانده پلک زد سپس دست ات را در دستش فشرد : بلند شو داری پایانش رو خراب می‌کنی بلند شو و با من بیا بریم خرید باشه ... می‌دونی دو روزه که از خونه بیرون نرفتی از وقتی. مدیر اخراجت کرده کله دیونه شدی
دخترک دستش را کشید و نگاهش را سمت دیگری چرخاند: نه تو برو ...
یونهی موهای دخترک را جمع کرد سپس پشت آنداهت و با گیره مو که درست کنارش زمین خیر داشت را برداشت سپس نیمی از موهای بلند دخترک را در گیره زد و عینکش را تمیز کرد و صاف رو چشمانش گذاشت
نکته صورتش را در نظر گرفت .. لبای خشکش چشم های گود افتاده زیر چشم زخمی و چتری های بی ملاحظه روی چشم، گونه، پیشانی، ریخته بودند بلاخره یونهی با لحن جدی گفت: چی‌هیونگ خیلی نگرانه خیلی هم ناراحت تازه همش اسپری آسم دستشه جیهو بیشتر غمگین و آرومه همین منو میترسونه پس بلند شو
دیدگاه ها (۰)

یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد .... وقتی هر دو پا...

یونهی بلند شد همراهش دخترک را هم بلند کرد .... وقتی هر دو پا...

چی‌هیونگ دست به سینه شد و پف بلندی کشید که باعث بالا رفتن مو...

هوا از بازدم گذشت کم‌کم از تاریکی شب تبدیل به روشنایی روز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط