part
part:۵
name:عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از رفتن اون زنه حسابی ترسیده بودم و سریع رفتم توی اتاق تا یه راه فرار پیدا کنم من نمی تونم اینجا بمونم باید برم وقتی رفتم توی اتاق کنار تخت یه دیوار کلا پنجره بود و تراس داش رفتم سمت پنجره که درشو باز کنم ولی درش قفل بود باز نمی شد ....بقضم گرفت دلم واقعا برای خواهرم تنگ شده بود چون من فقط اون رو داشتم توی کل دنیا بعد بقضم ترکید و شروع کردم به بی صدا گریه کردن که یهویی در به هم کوبیده شد و قامت یک مرد رو دیدیم که داشت بهم نگاه می کرد
#چرا گریه می کنی؟
+ببخش....
#چند سالته؟
+هفده...
#کی تورو فرستاده هان؟
+مین یونگی...
#من کیم تهیونگم برادر ارباب جئون من نمی دونم که چرا اینجایی ولی فعلا برو توی اشپز خونه کمک کن تا من با مین و جئون حرف بزنم باشه؟
+چشم..
#با همون دختره که اوردت برو... اشکات هم پاک کن...
...........+
سریع از توی اتاق بیرون رفتم....
ویو تهیونگ
بعد از رفتن اون دختره به یونگی زنگ زدم تا باهاش در رابطه با اون سوال بپرسم...
#الو یونگی...
٪سلام تهیونگ خوبی؟
#سلام ممنون من خوبم...
٪بگو می شنوم کارم داشتی؟
#راستش اره در رابطه با اون دختر تازه وارده که امروز فرستادی...
٪ بورا رو می گی؟
#فکر کنم همونه...
٪خب می شنوم؟
#اون رو کوک گفته بیاد ؟
٪........اره.....
#تو میدونی برای چی یا این که باید اینجا چی کار کنه؟
٪چیزی به من نگفت و فقط یه قرار داد بست و بهم بابتش پول داد....
#نمی دونم چه نقشه ای داره ولی اون بچس.... نباید باهاش کاری بکنه خودت که میدونی؟
٪اره ولی اون کوکه.. جئون کوک اگر چیزی رو بخواد هیچ کس نمی تونه مانعش بشه درست مثل قبل....
#اره ولی تمام تلاشم رو می کنم...من دیگه می رم بعدا دوباره بهت زنگ می زنم... خدافظ
٪خدافظ.....
بعد از حرفم با یونگی خیلی ذهنم درگیر شد کوک اون دختر رو برای چی می خواد؟.....
name:عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از رفتن اون زنه حسابی ترسیده بودم و سریع رفتم توی اتاق تا یه راه فرار پیدا کنم من نمی تونم اینجا بمونم باید برم وقتی رفتم توی اتاق کنار تخت یه دیوار کلا پنجره بود و تراس داش رفتم سمت پنجره که درشو باز کنم ولی درش قفل بود باز نمی شد ....بقضم گرفت دلم واقعا برای خواهرم تنگ شده بود چون من فقط اون رو داشتم توی کل دنیا بعد بقضم ترکید و شروع کردم به بی صدا گریه کردن که یهویی در به هم کوبیده شد و قامت یک مرد رو دیدیم که داشت بهم نگاه می کرد
#چرا گریه می کنی؟
+ببخش....
#چند سالته؟
+هفده...
#کی تورو فرستاده هان؟
+مین یونگی...
#من کیم تهیونگم برادر ارباب جئون من نمی دونم که چرا اینجایی ولی فعلا برو توی اشپز خونه کمک کن تا من با مین و جئون حرف بزنم باشه؟
+چشم..
#با همون دختره که اوردت برو... اشکات هم پاک کن...
...........+
سریع از توی اتاق بیرون رفتم....
ویو تهیونگ
بعد از رفتن اون دختره به یونگی زنگ زدم تا باهاش در رابطه با اون سوال بپرسم...
#الو یونگی...
٪سلام تهیونگ خوبی؟
#سلام ممنون من خوبم...
٪بگو می شنوم کارم داشتی؟
#راستش اره در رابطه با اون دختر تازه وارده که امروز فرستادی...
٪ بورا رو می گی؟
#فکر کنم همونه...
٪خب می شنوم؟
#اون رو کوک گفته بیاد ؟
٪........اره.....
#تو میدونی برای چی یا این که باید اینجا چی کار کنه؟
٪چیزی به من نگفت و فقط یه قرار داد بست و بهم بابتش پول داد....
#نمی دونم چه نقشه ای داره ولی اون بچس.... نباید باهاش کاری بکنه خودت که میدونی؟
٪اره ولی اون کوکه.. جئون کوک اگر چیزی رو بخواد هیچ کس نمی تونه مانعش بشه درست مثل قبل....
#اره ولی تمام تلاشم رو می کنم...من دیگه می رم بعدا دوباره بهت زنگ می زنم... خدافظ
٪خدافظ.....
بعد از حرفم با یونگی خیلی ذهنم درگیر شد کوک اون دختر رو برای چی می خواد؟.....
- ۱۵.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط