{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:7
name:عشق و جدایی


ویو بورا


اجوما قرار بود من رو ببره پیش ارباب یعنی چی کارم داره یکم می ترسم برای اولین ملاقات یعنی قراره کاری براش انجام بدم؟ همون طور داشتم با خودم کلنجار می رفتم که اجوما برگشت رو به صورتم
:از این جا به بعد خودت باید بری باید بری طبقه چهارم دومین راهرو اخرین اتاق سمت چپ متوجه شدی؟
+بله اجوما..
:فقط حواست به حرف زدنت باشه...
و بدون این که منتظر جواب من باشه رفت..
اروم به سمت پله ها قدم گذاشتم خیلی زیاد بودن...چهار طبقه رفتم بالا بلخره رسیدم خیلی پله هاش زیاد بود دومین راهرو رفتم بالا اونجا فقط سه تا اتاق داشت... اروم به سمت اخرین اتاق سمت چپ رفتم که تک بود.
در زدم ولی مسی جواب نداد، بار دوم در زدم که صدای ارومی ولی محکم گفت
-بیا تو...
درو باز کردم و اروم وارد اتاق شدم یک نفر که روی صندلی نشسته بود و پشتش به من بود اونجا حضور داشت هوای اتاق خیلی برام سنگین بو که با خونسردی گفتم.
+با من کازی داشتید
بدون این که حتی نگام هم کنه گفت
-بشین عجله نکن...
+ولی...
-می گم بشین!...
+چشم...
سرم پایین بود که متوجه قدم های فردی شدم که به سمتم می اومد یکم ترسیده بودم و سرم رو بالا نیاورد...
-خب پس تو بورایی..
+ب...بله
با انگشت شستش چونم رو گرفت و به سمت خودش حرکت داد..
ولی چشمام حتی یک بارم قیافه اون رو ندیده بود تمام تلاشم رو می کرد که چشمام رو پایین نگه دارم..
-خب پس نمی خوای منو ببینی؟
..........+
-وقتی دارم باهات حرف می زنم منو ببین. (با داد)
اروم نگاهمو دادم بهش... لبای قلبیش.... چشمای مشکیش....مو های مشکیش....و نگاه سردش که باعث می شد بدنم به لرز در بیاد....
دیدگاه ها (۱۰)

part:8name:عشق و جداییویو بوراهمون طور داشتم نگاهش می کردم ک...

part:9name:عشق و جداییویو بوراهمون طور که زانو زدم راه رفت و...

part:6name: عشق و جداییویو بورا همون طور که اون مرده گفت دنب...

part:۵name:عشق و جداییویو بورابعد از رفتن اون زنه حسابی ترسی...

part:15name:عشق و جداییویو بورا-یک هفته بهت فرصت می دم...برا...

~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~ *part⁸* ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط