Name عشق و جدایی
Name: عشق و جدایی
Part :48
ویو نویسنده
شوگا با صدای بلند اسم یوری رو داد می زد....که ناگهان یوری با سرعت از توی اشپز خونه بیرون میاد....
٫چی شده.؟(با ترس)
یونگی به سرعت به سمت یوری قدم بر داشت و به اغوش کشیدش...
٪ببخشید نباید تنهات می زاشتم...
٫چ...چی؟
٪کاریت که نکردن...؟
٫یونگی از چی داری حرف می زنی...؟
یونگی توی شوک بود که چرا اون حرف رو ارم بهش زد و به سرعت دستش رو توی جیبش گرد و گوشی رو بر داشت...به صفحه گوشی چشم دوخت....دوباره ناشناس....
ناشناس: این بار زود رسیدی ولی...قراره یه چیز دیگه رو به زودی از دست بدین...
یوری با تمام ترسی که داشت به بورا چشم دوخته بود که چرا بدون این که به اون چیزه بگه رفته....و به اغوش کشیدش....
٫از این به بد بیشتر مراقبتم کوچولو....
+منو ببخش....(با بقض)
٫اشکال نداره عزیزم...
چند مین از اون اتفاق گذشته بود...بورا توی اتاق خواب بود و بقیه هم کنار هم بودن....که یونگی بعضی از چیز ها رو برای ادم های اون جمع روشن کنه...چیز هایی که باید خیلی وقت پیش گفته می شد....
-یونگی.....تو چی میدونی که ارم هم میدونه..؟
٪خب...راستش از بورا خیلی چیزا می دونم ولی هیچ مدرکی برای اثباتش ندارم....ولی....
٫ولی چی؟(با تعجب)
٪ ولی ازش مطمئینم....
-یونگی بگو....همه چیز رو...(جدی)
٪خب...بورا وقتی بچه بوده حافظش رو از دست میده....والدین اصلیش می میرند....و خانوداه کیم اونو به سر پرستی می گیرن بورا یه خواهر ناتنی به اسم هانا داره کیم هانا...بعد از مرگ والدینش توی عمارت من بورا و هانا موندگار شدن....و این که خودت در رابطه با مرگ والدینشون میدونی چون کار خود پدرت بود کوک والدین هانا....و این که پدر تو هنوز از این ماجرا خبر نداره که تو عاشق بورا شدی....از این که نمی خوای بکشیش.....و از این که اون از اون خانواده نیست....ما باید به پدرت اثبات کنیم که بورا از اون خانوده اونا نیست ولی نمی تونیم....و اصل این ماجرا اینجاست که خانواده اصلی بورا یا همون اسم واقعیش رو بگم خانم.....
ویو کوک
امکان نداره.....
با حرفی که یونگی زد کل بدنم از شدت شوک خشک شده بود....یعنی بورا.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شرط:
۵۵لایک
۳۰بازنشر
۳۰کامنت
فعلا بایییییی
Part :48
ویو نویسنده
شوگا با صدای بلند اسم یوری رو داد می زد....که ناگهان یوری با سرعت از توی اشپز خونه بیرون میاد....
٫چی شده.؟(با ترس)
یونگی به سرعت به سمت یوری قدم بر داشت و به اغوش کشیدش...
٪ببخشید نباید تنهات می زاشتم...
٫چ...چی؟
٪کاریت که نکردن...؟
٫یونگی از چی داری حرف می زنی...؟
یونگی توی شوک بود که چرا اون حرف رو ارم بهش زد و به سرعت دستش رو توی جیبش گرد و گوشی رو بر داشت...به صفحه گوشی چشم دوخت....دوباره ناشناس....
ناشناس: این بار زود رسیدی ولی...قراره یه چیز دیگه رو به زودی از دست بدین...
یوری با تمام ترسی که داشت به بورا چشم دوخته بود که چرا بدون این که به اون چیزه بگه رفته....و به اغوش کشیدش....
٫از این به بد بیشتر مراقبتم کوچولو....
+منو ببخش....(با بقض)
٫اشکال نداره عزیزم...
چند مین از اون اتفاق گذشته بود...بورا توی اتاق خواب بود و بقیه هم کنار هم بودن....که یونگی بعضی از چیز ها رو برای ادم های اون جمع روشن کنه...چیز هایی که باید خیلی وقت پیش گفته می شد....
-یونگی.....تو چی میدونی که ارم هم میدونه..؟
٪خب...راستش از بورا خیلی چیزا می دونم ولی هیچ مدرکی برای اثباتش ندارم....ولی....
٫ولی چی؟(با تعجب)
٪ ولی ازش مطمئینم....
-یونگی بگو....همه چیز رو...(جدی)
٪خب...بورا وقتی بچه بوده حافظش رو از دست میده....والدین اصلیش می میرند....و خانوداه کیم اونو به سر پرستی می گیرن بورا یه خواهر ناتنی به اسم هانا داره کیم هانا...بعد از مرگ والدینش توی عمارت من بورا و هانا موندگار شدن....و این که خودت در رابطه با مرگ والدینشون میدونی چون کار خود پدرت بود کوک والدین هانا....و این که پدر تو هنوز از این ماجرا خبر نداره که تو عاشق بورا شدی....از این که نمی خوای بکشیش.....و از این که اون از اون خانواده نیست....ما باید به پدرت اثبات کنیم که بورا از اون خانوده اونا نیست ولی نمی تونیم....و اصل این ماجرا اینجاست که خانواده اصلی بورا یا همون اسم واقعیش رو بگم خانم.....
ویو کوک
امکان نداره.....
با حرفی که یونگی زد کل بدنم از شدت شوک خشک شده بود....یعنی بورا.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شرط:
۵۵لایک
۳۰بازنشر
۳۰کامنت
فعلا بایییییی
- ۵۴۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط