{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم یک دشت میخواهد

دلم یک دشت میخواهد

دراز به دراز بیفتم وسطش

خودم تنهای تنها،

بدون ترس از حضور هیچکس،

دلم نفهمی میخواهد ، نادانی میخواهد

دلم میخواهد از وجود هر کسی جز من بی خبر شوم،

و به دنبالش بی نیاز ...

من چقدر از این دنیا سهم کمی دارم!

چقدر بر روی هر چه دلم میخواهد بی اختیارم ؟

ای سبزِ پهناورِ دور دست!

بی حضور هیچکس ، مال من باش !

و بعد

دلم یک بابونه میخواهد،

سپیدی اش آرامم میکند ...

میخواهم نگاهش کنم!

ببویم آن بوی خاصِ نابِ تلخش را!

تک تک گلبرگ هایش را می شمارم ...

و از لبخند زیبایش به آفتاب نقاشی می کشم !

و بعد می دهمش به باد ...

باد ،

چقدر چیز هست که باید از دستهای من ببرد ...

بالای دشت ، در آسمان ، یک ابر بزرگ می خواهم

از نوع کومولوس

شبیه به یک اسب سپید ،

این یکی را لطفا باد با خودش نَبَرَد ...

می خواهم با دستهایم نوازشش کنم ...

همیشه دلم یک اسب میخواست ،

بعد که خوب نوازشش کردم ، اگر دوست داشت سوارش شوم ،

که اگر شد لطفا دوستم داشته باشد ...

گردنش را در آغوش بگیرم و او بدَوَد ... بِدَوَد ،

آنقدر تند که اشک از چشمهایم بپّرَد !

مدت هاست از سوزش چشم هایم خسته ام ...

مدتهاست از جنس آدم بیزارم ...

دلم یک دشت ، یک بابونه و یک ابر میخواهد ...

همین !!!!!!
دیدگاه ها (۵)

تو یک جا خاک و آب و آفتابی و من گیاهی که برای سبز شدن بی ...

هر صبح باید خود را از طغیان سونامیِ خواب های تو نجات دهم ت...

ساده که میشوی همه چیز خوب میشود خودت غمت مشکلت غصه ات هوا...

خدا.... دلم ميان اين همه آدم ... ميان اين همه پيچيدگي... ميا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط