آرام بخوابید مردم شهر!
دیگر نه بانگِ شیون و گریهی فاطمه میآید؛
نه صدای "عَجِّل وَفاتی سَریعا"...
حالا گوشهی خانه،
علی سر به دیوار گذاشته و به جای هق هق گریه،
شانه هایش تکان میخورد
و حسنین علیهمالسلام دست به گیسوانی میزنند
که مادر شانه کرده.
مادری که حالا آرام گرفته است و به دیدار رسول خدا پَر کشیده.
آرام بخوابید مردم شهر!
حالا گوشهی خانه،
دخترکی چادر به سَر کرده و پیراهنی را در آغوش میگیرد
و فکر میکند: شاید دوباره...
آرام بخوابید مردم شهر!
دیگر نه بانگِ شیون و گریهی فاطمه میآید؛
نه صدای "عَجِّل وَفاتی سَریعا"...
حالا گوشهی خانه،
علی سر به دیوار گذاشته و به جای هق هق گریه،
شانه هایش تکان میخورد
و حسنین علیهمالسلام دست به گیسوانی میزنند
که مادر شانه کرده.
مادری که حالا آرام گرفته است و به دیدار رسول خدا پَر کشیده.
آرام بخوابید مردم شهر!
حالا گوشهی خانه،
دخترکی چادر به سَر کرده و پیراهنی را در آغوش میگیرد
و فکر میکند: شاید دوباره...
- ۷۶۶
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط