سیگار آخر آریا
1) سیگارِ آخرِ آریا
آریا مردی بود که اسمش توی شهر مثل صدای کشیده شدن تیغ روی شیشه میپیچید. همه میگفتند از مافیاست، اما کسی نمیدانست که آریا فقط از یک چیز میترسد: تنهایی.
هر شب، بعد از بستن حسابها و تهدیدها و معاملههای کثیف، میرفت به یک کافهی قدیمی و برای دخترِ گارسون، «رها»، شیرکاکائو سفارش میداد. رها همیشه میخندید و میگفت:
— تو از اون آدمایی نیستی که شیرکاکائو بخورن.
آریا هم جواب میداد:
— دقیقاً برای همین میخورم. میخوام یه چیز نامربوط تو زندگیم داشته باشم.
رها نمیدانست آریا هر شب قبل از آمدن به کافه، دستهایش را از خون شسته بود؛ نه از خون واقعی، از خاطرهی خون.
او سالها پیش برادر کوچک خودش را در دعوای باندی از دست داده بود، و از همان روز فهمید پول زیاد، فقط غصه را گرانتر میکند.
یک شب، رها گفت:
— چرا هیچوقت نمیخندی؟
آریا لبخند زد. همان لبخندِ کوتاه و تلخش را.
— من اگه زیاد بخندم، رفیقام فکر میکنن ضعیف شدم، دشمنامم فکر میکنن دارم خوش میگذرانم. پس هر دوش بد میشه.
رها زد زیر خنده. برای اولین بار، آریا از خندهی کسی گرم شد.
اما همان شب، وقتی از کافه بیرون آمد، سه ماشین سیاه مقابلش ایستادند.
آریا فهمید که خیانت از داخل خانوادهاش شروع شده.
توی آن شلوغی، فقط یک چیز در ذهنش بود: شیرکاکائوی نیمهخوردهی رها که روی میز مانده بود.
صبح روز بعد، شهر فهمید آریا مرده است.
اما هیچکس نفهمید قبل از مرگش، برای اولین بار در سالها، واقعاً زنده
لایک فالو یادت نره 😊
آریا مردی بود که اسمش توی شهر مثل صدای کشیده شدن تیغ روی شیشه میپیچید. همه میگفتند از مافیاست، اما کسی نمیدانست که آریا فقط از یک چیز میترسد: تنهایی.
هر شب، بعد از بستن حسابها و تهدیدها و معاملههای کثیف، میرفت به یک کافهی قدیمی و برای دخترِ گارسون، «رها»، شیرکاکائو سفارش میداد. رها همیشه میخندید و میگفت:
— تو از اون آدمایی نیستی که شیرکاکائو بخورن.
آریا هم جواب میداد:
— دقیقاً برای همین میخورم. میخوام یه چیز نامربوط تو زندگیم داشته باشم.
رها نمیدانست آریا هر شب قبل از آمدن به کافه، دستهایش را از خون شسته بود؛ نه از خون واقعی، از خاطرهی خون.
او سالها پیش برادر کوچک خودش را در دعوای باندی از دست داده بود، و از همان روز فهمید پول زیاد، فقط غصه را گرانتر میکند.
یک شب، رها گفت:
— چرا هیچوقت نمیخندی؟
آریا لبخند زد. همان لبخندِ کوتاه و تلخش را.
— من اگه زیاد بخندم، رفیقام فکر میکنن ضعیف شدم، دشمنامم فکر میکنن دارم خوش میگذرانم. پس هر دوش بد میشه.
رها زد زیر خنده. برای اولین بار، آریا از خندهی کسی گرم شد.
اما همان شب، وقتی از کافه بیرون آمد، سه ماشین سیاه مقابلش ایستادند.
آریا فهمید که خیانت از داخل خانوادهاش شروع شده.
توی آن شلوغی، فقط یک چیز در ذهنش بود: شیرکاکائوی نیمهخوردهی رها که روی میز مانده بود.
صبح روز بعد، شهر فهمید آریا مرده است.
اما هیچکس نفهمید قبل از مرگش، برای اولین بار در سالها، واقعاً زنده
لایک فالو یادت نره 😊
- ۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط