{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک رمان کوتاه احساسی خنده دار غمیگن

یک رمان کوتاه احساسی ، خنده دار ، غمیگن

حتما! بیا یک داستان کوتاه بنویسیم که هم دلت را بلرزاند، هم لبخند بزنی و هم شاید گوشه چشمت خیس شود:
عنوان: آخرین فانوس دریایی
در جزیره‌ای دورافتاده که فقط با صدای مرغان دریایی و موج‌های خروشان شناخته می‌شد، پیرمردی به نام “آقا کریم” فانوس دریایی را روشن نگه می‌داشت. فانوسش نه فقط چراغی بود برای کشتی‌ها، که پنجره‌ای بود به دنیای خاطراتش. او سال‌ها پیش همسرش، “گلرخ”، را در همین جزیره از دست داده بود. گلرخ، زنی بود با خنده‌هایی به بلندی خورشید و قلبی به وسعت دریا.
یک روز، مرد جوانی به نام “بهزاد” با قایق کوچکش به جزیره رسید. بهزاد، نویسنده‌ای بود که برای یافتن آرامش و ایده‌های نو، به دور از هیاهوی شهر آمده بود. او با دیدن آقا کریم و فانوس پیرش، مجذوب شد. شب‌ها کنار آقا کریم می‌نشست و او داستان عشقش به گلرخ را تعریف می‌کرد. داستان‌هایی که با خنده‌های گلرخ شروع می‌شد و گاهی با بغضی که در گلوی آقا کریم می‌پیچید، تمام می‌شد.
بهزاد، با شنیدن این خاطرات، یاد نامزدش افتاد که چند ماه پیش در یک تصادف از دست داده بود. او هم غمگین بود، اما نتوانسته بود این غم را کنار بگذارد. آقا کریم، با آنکه خودش در غم بود، توانست بهزاد را درک کند. روزها، بهزاد به آقا کریم در کارهای فانوس کمک می‌کرد و شب‌ها، آقا کریم برای او از زیبایی‌های زندگی می‌گفت، از لبخندهای گلرخ که حتی بعد از رفتنش هم در فانوس دریایی می‌درخشید.
یک شب، طوفان شدیدی درگرفت. موج‌ها به شدت به فانوس می‌کوبیدند و باد زوزه‌کشان از پنجره‌ها می‌گذشت. آقا کریم، با وجود کهولت سن، با تمام توانش فانوس را روشن نگه داشت. بهزاد هم به او کمک می‌کرد. در اوج طوفان، آقا کریم ناگهان به زمین افتاد. قلبش دیگر نتوانست مقاومت کند. بهزاد، در حالی که اشک‌هایش با باران یکی شده بود، آقا کریم را در آغوش گرفت.
وقتی طوفان تمام شد، بهزاد فانوس را خودش روشن کرد. او فهمید که آقا کریم، نه فقط چراغ فانوس، بلکه فانوس امید را در دل او نیز روشن کرده بود. بهزاد، دیگر غمگین نبود، بلکه آرام بود. او داستان آقا کریم و گلرخ را نوشت. داستانی که پر از عشق، خنده، غم و در نهایت، امید بود.
در پایان داستان، بهزاد فانوس را به دست گرفت و به دریا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: “روحت شاد آقا کریم. فانوس تو هیچ وقت خاموش نخواهد شد.” و بعد، با قایقش به سوی ساحل حرکت کرد، در حالی که در دلش، نور آخرین فانوس دریایی تا همیشه روشن مانده بود.

امیدوارم از این داستان کوتاه لذت برده باشی!

لایک و فالو یادت نره 😊
دیدگاه ها (۰)

1) سیگارِ آخرِ آریاآریا مردی بود که اسمش توی شهر مثل صدای کش...

سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند. سارا پرس...

در یک کوچه‌ی قدیمی و آبی‌رنگ، دختری به نام مهتاب زندگی می‌کر...

پارت سیزدهم -شاهدخت-

زخمی همیشگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط