سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند سارا
سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند. سارا پرستار بود و بردیا برای مراقبت از مادرش آنجا رفتوآمد میکرد.
آشناییشان از یک لبخند ساده شروع شد، بعد به گفتوگوهای کوتاه در راهروهای سرد بیمارستان رسید، و بعد به احساسی عمیق که هیچکدام نمیتوانستند پنهانش کنند.
وقتی زمستان تمام میشود، بردیا با یک سبد پرتقال به دیدن سارا میرود و میگوید: «من فهمیدم که بعضی آدمها، مثل بوی پرتقال، از همان اول دل را گرم میکنند.»
لایک و فالو یادت نره 😊
آشناییشان از یک لبخند ساده شروع شد، بعد به گفتوگوهای کوتاه در راهروهای سرد بیمارستان رسید، و بعد به احساسی عمیق که هیچکدام نمیتوانستند پنهانش کنند.
وقتی زمستان تمام میشود، بردیا با یک سبد پرتقال به دیدن سارا میرود و میگوید: «من فهمیدم که بعضی آدمها، مثل بوی پرتقال، از همان اول دل را گرم میکنند.»
لایک و فالو یادت نره 😊
- ۷۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط