{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند سارا

سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند. سارا پرستار بود و بردیا برای مراقبت از مادرش آنجا رفت‌وآمد می‌کرد.

آشنایی‌شان از یک لبخند ساده شروع شد، بعد به گفت‌وگوهای کوتاه در راهروهای سرد بیمارستان رسید، و بعد به احساسی عمیق که هیچ‌کدام نمی‌توانستند پنهانش کنند.

وقتی زمستان تمام می‌شود، بردیا با یک سبد پرتقال به دیدن سارا می‌رود و می‌گوید: «من فهمیدم که بعضی آدم‌ها، مثل بوی پرتقال، از همان اول دل را گرم می‌کنند.»



لایک و فالو یادت نره 😊
دیدگاه ها (۰)

یک رمان کوتاه احساسی ، خنده دار ، غمیگن حتما! بیا یک داستان ...

1) سیگارِ آخرِ آریاآریا مردی بود که اسمش توی شهر مثل صدای کش...

در یک کوچه‌ی قدیمی و آبی‌رنگ، دختری به نام مهتاب زندگی می‌کر...

رعنا هر روز از پشت پنجره‌ی کتابفروشی کوچکش، مردی را می‌دید ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط