{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part, 1

part, 1
/رمان کوتاه عاشقانه مافیایی، خشن و غمگین،
🖤 «دخترِ خیابان بارونی»
باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌کوبید.
دختر، با کاپشن نازک و کفش‌های خیس، گوشه‌ی سالن نشسته بود و به فنجان سرد شده‌ی قهوه‌اش نگاه می‌کرد.
اسمش «آریا» بود… دختر یک کارگر ساده، با زندگی‌ای که همیشه نصفه‌نیمه بود.
درِ کافه با شدت باز شد.
سکوت افتاد.
چند مرد وارد شدند… کت‌های مشکی، نگاه‌های سرد، حضور سنگین.
و وسطشان او بود.
جونگ‌کوک.
نه فقط یک پسر…
اسمش توی شهر یعنی خطر، قدرت، و چیزی که نباید بهش نزدیک می‌شدی.
چشم‌هایش برای یک لحظه روی آریا قفل شد.
نه از علاقه…
از کنجکاوی.
آریا سریع نگاهش را پایین انداخت، ولی دیر شده بود.
چند روز بعد، همان شب لعنتی شروع شد.
آریا اشتباهی شاهد چیزی شد که نباید می‌دید.
یک معامله… یک خیانت… و خون.
قبل از اینکه فرار کند، دستش گرفته شد.
محکم.
سرد.
جونگ‌کوک پشت سرش ایستاده بود.
«دیدی چی نباید می‌دیدی؟»
صدایش آرام بود… اما ترسناک‌تر از فریاد.
آریا نفسش بند آمده بود.
«من… من چیزی ندیدم…»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«دروغگو نیستی… فقط ترسیدی.»
از آن شب به بعد، آریا دیگر آزاد نبود.
اما زندانی هم نبود…
چون جونگ‌کوک اجازه نداده بود کسی بهش دست بزند.
یا شاید… نمی‌خواست کسی غیر از خودش بهش نزدیک شود.
روزها گذشت.
آریا کم‌کم فهمید پشت اون خشونت، یه چیز دیگه هم هست…
کسی که شب‌ها بیدار می‌مونه چون نمی‌تونه بخوابه.
کسی که هیچ‌کس رو باور نداره، حتی خودش رو.
و یه شب، وقتی بارون دوباره شروع شد…
جونگ‌کوک جلوی در اتاقش ایستاد.
خیس.
خسته.
«از من نمی‌ترسی؟»
آریا مکث کرد…
بعد آروم گفت: «می‌ترسم… ولی فرار هم نمی‌کنم.»
اون لحظه، برای اولین بار، نگاهش شکست.
چند هفته بعد، دشمن‌ها پیدا شدن.
و آریا رو گرفتن.
همه چیز تاریک شد.
وقتی جونگ‌کوک رسید، شهر انگار نفسش رو حبس کرده بود.
تنها چیزی که دیده می‌شد… خون، دود، و یک نفر بود که هیچ ترحمی نداشت.
اما وقتی آریا رو پیدا کرد…
دستش لرزید.
برای اولین بار.
اون شب، جنگ تموم شد.
نه فقط بیرون…
داخل قلبش هم.
ماه‌ها بعد…
دیگه مافیا و خون نبود.
فقط یه خونه‌ی آروم کنار بارون.
آریا روی پله‌ها نشسته بود.
جونگ‌کوک کنارش.
ساکت.
این بار نه خطرناک… نه دور.
فقط واقعی.
آروم گفت:
«فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌تونم به کسی اعتماد کنم.»
جونگ‌کوک نگاهش کرد:
«منم فکر می‌کردم هیچ‌وقت کسی نمی‌مونه…»
مکث کرد.
«ولی تو موندی.»
و آریا برای اولین بار بعد از مدت‌ها، واقعاً لبخند زد.

ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

part, 2 «دخترِ خیابان بارونی آرامش همیشه کامل نمی‌مونه…سه م...

part3 «دخترِ خیابان بارونی سه روز از بیمارستان گذشته بود.آری...

پارت

"سرنوشت "فصل دومp,49...جونگ کوک مثل کسی که بعد از چند سال به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط