خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۴




از دید وانیا




نیم ساعتی میشه که هواپیما نشسته و الان منو نیکی داخل سئولیم. هر چی به اعضا گفتم که منم برمیگردم خونه، کو گوش شنوا؟
در اصل تهیونگ از دست من شاکی بود و با برگشتنم مخالفت میکرد، ولی بقیه ی اعضا انگار دو دل بودن و معلوم بود که هنوز به بودن من در کنارشون عادت کردند. اما اینکه چرا مخالفند رو خدایی نمیدونم! واقعاً نمیدونم!
به هر حال من که حرف تو مخم نمیره! میره؟ والا!! خودشون نخوان که بزرگترشون هس.. به اون میگم! فکر کردین من کم الکیم؟ نهههه، من خیلی الکیمممم!
شماره رو گرفتم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم.
- ااهههه، دو سال گذشت و این گلابی هنوز آهنگ پیشوازش رو عوض نکرده؟؟؟؟؟
+ بله؟
- به به! پی دی نیم، عشقمممم!
+ وانی تویی؟
- نه پس روحشم، بهت زنگ زدم!
+ آهاا، ایران خوش گذشت؟
- جات خالی زندگیم، میخواستم برات سوهان بگیرم گوشت بشه بره تو وجودت‌
+ چی هس حالا؟
- زیاد جالب نیست، تو دندونات گیر میکنه!
+ سوهان رو میگی؟
- آره حالا اینارو ول کن.. میگم
+ بگو ..
- تا حالا بهت گفتم که چقدر روی اون شکم گنده ات کراشم؟
+ باز چی میخوای؟؟؟؟؟
- اه گلابی جونم، ما که باهم تعارف نداشتیم‌!
+ باز اعضا تو رو پر رو کردن؟
- والا پر رو که سهله! منو بیرون کردن!
صدای خنده ی بنگ شی هیوک از پشت تلفن به گوشم خورد. مرد گنده خجالت بکش، کجای این حرف من خنده دارهههه؟
- هی گلابی، میخندی چرا؟
+ راستش خوشحالم! بهترین آیدل هام از چنگ تو آزاد شدن!!!
- اِه!!!!! آیدل های تو خیلی بی جا کردن!!! مگه من چمه؟
+ چت نیست تو؟
- شی هیوکککک! کاری نکن اسرار تو واسه اون دوست دختر خوشگلت برملا کنم‌هاااا!
+ اِهههه! تو هم هی از من باج بگیر!
- خوبه خودت روی سگ منو دیدی!
+ باشه، چی میخوای؟
- باید هرطور شده برگردم به خونه ی بی تی اس!
+ خب باشه.. میبرمت!
- من تو خیابون تهرانم.. عجله کن!!!
+ باشه، باشه! الان میام دنبالت..
- بنگ شی هیووووک!
+ بله؟
- در جریانی ک! جلوی صدتا خبرنگار و آیدل های بیگ قابل احترامه و کسی جرعت نداره روی حرفت، حرف بزنه ولی جلوی من فقط یه سوسک زشتی که از وحشی شدن یک سگ میترسه پس حواست رو جمع کن!!!! یه حرکتت خطا بره منم و اون عکس های خاک برسری لعنتیت!!
+ باشه، باشه وانی.. من که همیشه طرف تو ام.
- وووییی عالیه گلابی جونم، منتظرتم عشقم!
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم.
سرم رو برگردوندم که دیدم نیکی با دهن باز داره نگام میکنه.
با تعجب گفتم:
- چته نیک‌نیک؟ دهنتو ببند یه پشه ای میره توش هاا!
نیکی: حاجی تو دیگه که هستیییی!
- وانیا خدادای، دوستام بهم میگن وانی....
.
اوکی میخوام یه رازی رو بهتون بگم تیانا ب جای اینکه بنویسع بنگ شی هیوک نوشت مین هیوک😂الان دنبال افق میگرده🤣
https://harfeto.timefriend.net/16342135598915
توی ناشناس حرفاتون رو بگین•-•♡
دیدگاه ها (۵۶)

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۵از دید نامجونکلید رو چرخوندم و در...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۶از دید وانیامنو نیکی به همراه خود...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۳[تو کپشن میتونم با هاتون بحرفم! ش...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲ب تیانا گفتم کامنت هاتون کمه قهر ...

وحشی پارت: 1••••سلام من اتم و 17 سالمه ما تو کره زندگی میکنی...

خب شروع کنیم به فعالیت (چرا من؟) اون تازه فهمیده بود یه انسا...

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط