دوستی می گفت بچه که بودم یه جوجه داشتم خیلی دوستش داشت

دوستی می گفت؛ بچه که بودم، یه جوجه داشتم. خیلی دوستش داشتم.
یه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم که یهو نوک زد توی چشمم.
خیلی دردم اومد.
تو عالم بچگی کلی بهش فحش دادم.
اما الان میفهمم که تقصیر اون نبود!
تقصیر خودم بود!
هر وقت کسی که شعور و فهم درستی نداره رو به خودت نزدیک کنی
حتما بهت آسیب میزنه!
این یه قانونه...!!
دیدگاه ها (۳)

وقتی آرنولد فرماندار کالیفورنیا بود و همین هتلی که مجسمه اش ...

#داستان_کوتاه شخصی برای خرید طوطی به پرنده فروشی رفت‌‌. قیمت...

#ضرب_المثل چنگیزخان حاکم خونریز مغول در سال 616 هجری به نزدی...

#داستان_کوتاه دزد دهل زن دزدي در نيمه شب, پاي ديواري را با ك...

ارباب مرگبار من پارت ۱۳

خون آشام عزیز (83)

سایه های سبز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط