{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 10

پارت 10

مادر رزا وارد اتاق شد
-رزا امشب خانواده کبم برای مراسم خاستگاری به اینجا میای پس یه لباس مناسب بپوش و خوب رفتار کن تا ابروی ما حفظ شه

رزا:اما مامان من این ازدواج رو نمیخوام(با بغض)

-دست تو نیست که بخوای یا نخوای، توی این دنیا فقط قدرت حرف اول و میزنه و تو هیچکاره ای حالا هم اماده شو

بعد از اینکه مادر رزا از اتاق خارج شد، رزا دیگه تحمل نداشت و اشک هاش مثل بارون روی گونه هاش سر میخورد، رزا با سرعت از اتاق خارج شد و هق هق کنان به سمت محل قرارش با تهیونگ رفت

تهیونگ به محض اینکه رزا رو دید با نگرانی به سمتش اومد و اونو در اغوش گرفت

تهیونگ:رزا، چیشده چرا گریه میکنی؟

رزا:هق تهیونگ من این ازدواجو نمیخوام، نمیخوام با کسی ازدواج کنم که هر شب یه دختر زی*رشه، من برای ایندم برنامه های زیادی داشتم اما الان همشون پوچه دلم میخواد خودمو بک*شم و راحت شم(نه رزا خانم هنوز خیلی زوده کلی کار دارم باهات😏)

تهیونگ:رزا معلوم هست چی میگی دیگه این حرفو نزن تو با ارزش ترین کسی هستی که من تا الان داشتم پس اون مرواریو های خوشگلتو هدر نده

تهیونگ رزا رو در اغوش گرفت و اونو اروم کرد رزا هم چشماشو بست و خودشو توی بغل تهیونگ غرق کرد

تهیونگ:رزا یادت باشه من همیشه هستم و ازت حمایت میکنم اگر اتفاقی افتاد بهم بگو من قول میدم که تا تهش باهات میمونم( فععععک نکنم)

____________________________________________________________

شب عمارت پارک با نهایت زیبایی تزئین شده بود رزا با لباس سفیدی که تا روی زانوهاش بود و موهاشو دورش ریخته بود جلوی اینه ایستاده بود

بعد از چند دقیقه پدرش او را صدا زد که پایبن بیاید، رزا بغضشو قورت داد و با پاهای لرزان از پله ها پایین رفت

خانم و اقای کیم، تهیونگ و ته سوک، و دختر خانواده کیم نشسته بودند

چشم های همه از زیبایی رزا برق میزد و چیزی نمیگفتند

رزا پایین امد و کنار پدرش نشست


خب خوشگلا اینم پارت 10 امید وارم دوسش داشته باشید و یادتون نره قلبمو قرمر کنین، دوستون دارم بوس به همتون❤️❤️😘😘😘
دیدگاه ها (۵)

سلام خوشگلای من امید وارم حالتون خوب باشهبچه ها من چون نمیتو...

پارت نهم: شمارش معکوسشب به کندی می‌گذشت، اما برای رزا، هر ثا...

پارت هشتم: طوفان در سکوتصدای باز شدن درِ اصلی عمارت کیم، سکو...

part:19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط