پارت طوفان احساسات
---
پارت ۷: طوفان احساسات
ایزانا بعد از لحظهای که با قهرمان تجربه کرد، دیگر نمیتوانست آن سکوت همیشگی را حفظ کند. قلبش سریعتر میزد و ذهنش پر از سوالهای نانوشته بود. اما درست وقتی فکر میکرد همه چیز آرام است، صدای موبایلش دنیا را تکان داد.
پیام ناشناسی روی صفحه ظاهر شد:
"تو فکر میکنی میتوانی از گذشته فرار کنی؟ حقیقت همیشه پیدایت میکند…"
ایزانا ناخودآگاه لبخند تلخی زد و گوشی را محکم در دست گرفت. قهرمان کنارش ایستاده بود و نگاهش پر از نگرانی بود:
«چه کسیه؟»
ایزانا سرش را پایین انداخت و گفت:
«کسی از گذشتهام… کسی که نمیخواستم دوباره ببینمش.»
قهرمان دستانش را به آرامی روی شانه ایزانا گذاشت:
«هر چی باشه، من کنارت هستم. نمیذارم تنها بمونی.»
ایزانا لحظهای به چشمان او خیره شد. قلبش میخواست همه چیز را پنهان کند، اما این نگاه گرم و پر از اعتماد، دیوارهای قدیمی را شکست.
«شاید… تو اولین کسی هستی که میخوام حقیقت رو باهاش روبهرو کنم…»
در همان لحظه، صدای باد از پنجره وزید و برگهای پاییزی روی زمین رقصیدند. طوفان بیرونی و طوفان درونی ایزانا و قهرمان، همزمان به اوج رسیدند. هر دو میدانستند که مسیرشان از اینجا به بعد پر از چالش خواهد بود، اما برای اولین بار، با هم آماده بودند تا با همه دردها و رازها روبهرو شوند.
---
پارت ۷: طوفان احساسات
ایزانا بعد از لحظهای که با قهرمان تجربه کرد، دیگر نمیتوانست آن سکوت همیشگی را حفظ کند. قلبش سریعتر میزد و ذهنش پر از سوالهای نانوشته بود. اما درست وقتی فکر میکرد همه چیز آرام است، صدای موبایلش دنیا را تکان داد.
پیام ناشناسی روی صفحه ظاهر شد:
"تو فکر میکنی میتوانی از گذشته فرار کنی؟ حقیقت همیشه پیدایت میکند…"
ایزانا ناخودآگاه لبخند تلخی زد و گوشی را محکم در دست گرفت. قهرمان کنارش ایستاده بود و نگاهش پر از نگرانی بود:
«چه کسیه؟»
ایزانا سرش را پایین انداخت و گفت:
«کسی از گذشتهام… کسی که نمیخواستم دوباره ببینمش.»
قهرمان دستانش را به آرامی روی شانه ایزانا گذاشت:
«هر چی باشه، من کنارت هستم. نمیذارم تنها بمونی.»
ایزانا لحظهای به چشمان او خیره شد. قلبش میخواست همه چیز را پنهان کند، اما این نگاه گرم و پر از اعتماد، دیوارهای قدیمی را شکست.
«شاید… تو اولین کسی هستی که میخوام حقیقت رو باهاش روبهرو کنم…»
در همان لحظه، صدای باد از پنجره وزید و برگهای پاییزی روی زمین رقصیدند. طوفان بیرونی و طوفان درونی ایزانا و قهرمان، همزمان به اوج رسیدند. هر دو میدانستند که مسیرشان از اینجا به بعد پر از چالش خواهد بود، اما برای اولین بار، با هم آماده بودند تا با همه دردها و رازها روبهرو شوند.
---
- ۲.۸k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط