رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۶۵و۱۶۶و۱۶۷و۱۶۸
دیانا: لب گزیدم و سر پایین انداختم که ارسلان اومد چشم مادر پسر بهم بود انگار با چشم باهم دیگه صحبت میکردند در کسری از ثانیه چشای ارسلان رنگ خباثت و خجالت گرفت چشای مادرش رنگ شیطنت رفتم تو آشپزخونه چایی و میوه اوردم
مادر:دخترم بشین عزیزدلم اذیت میشی
دیانا:ارسلان مثل سلطان ها نشسته بود با این حرف ارسلان ابرو بالا انداخت این خانواده اصلا چیزی به اسم خجالت نمیدونستن حتی اون علی کوچولو
مادر:مرده گنده پاشو به زنت کمک کن
دیانا: کاری نکردم مامان جون
مادر:پاشو ببینم بدو
ارسلان: چیکار به من داری مامان
مادر:نشستی اونجا ابرو میندازی بالا
دیانا: اوه اوه چقدر ریز بینه
ارسلان: هوف از سرجام بلند شدم که به
دیانا: زبونم و درآوردم و با شرارت بهش نگاه کردم
ارسلان: اخم تندی کردم
دیانا: تا دیدم مادر ارسلان( لیلا) دلش برام میسوزه رفتم نشستم کنار شو گفتم مامان ارسلان اذیتم میکنه
لیلا:بیجا میکنه هر وقت اذیتت کرد به من بگو
دیانا: آروم سرم و تکون دادم ارسلان با دست پر از آشپزخونه اومد نگاه تندی بهم کرد با لحن زاری روبه مامان گفتم نگاه کن چطوری نگام میکنه مثلا من تازه عروسم
ارسلان: چشام گرد شد
دیانا: ابرو بالا انداختم
ارسلان: الان تو ابرو بالا انداختی
دیانا: با شرارت نگاه کردم وقتی چشای مامان سمتم اومد خودم و مظلوم کردم
ارسلان: کنارش نشستم و کنار گوشش ل.ب زدم مامانم که بره کارت دارم وروجک
دیانا: عوم تهدیدم میکنه
لیلا:بیجا میکنه اذیتش کنی میبرمش پیش خودم
دیانا: بیشتر به مامان نزدیک شدم منو بغل گرفته بود مثل مادر خودم بود انگار مامان خودمه زبونمو درآوردم و بیشتر به مامان چسبیدم
ارسلان: یعنی چی مگه من بچه شما نیستم به جای اینکه منو در آغوش بگیری نوازش کنی عروست و بغل میکنی
لیلا:پسر حسود نباش
ارسلان: یعنی چی
لیلا: بچم اذیت شده از دیروز رنگش پریده چیکارش کردی
ارسلان: من🫣😳😳😳😳
دیانا: سرم تو تخته س.ی.نه مامان لیلا بود بحث این دو رو تماشا میکردم
پارت ۱۶۵و۱۶۶و۱۶۷و۱۶۸
دیانا: لب گزیدم و سر پایین انداختم که ارسلان اومد چشم مادر پسر بهم بود انگار با چشم باهم دیگه صحبت میکردند در کسری از ثانیه چشای ارسلان رنگ خباثت و خجالت گرفت چشای مادرش رنگ شیطنت رفتم تو آشپزخونه چایی و میوه اوردم
مادر:دخترم بشین عزیزدلم اذیت میشی
دیانا:ارسلان مثل سلطان ها نشسته بود با این حرف ارسلان ابرو بالا انداخت این خانواده اصلا چیزی به اسم خجالت نمیدونستن حتی اون علی کوچولو
مادر:مرده گنده پاشو به زنت کمک کن
دیانا: کاری نکردم مامان جون
مادر:پاشو ببینم بدو
ارسلان: چیکار به من داری مامان
مادر:نشستی اونجا ابرو میندازی بالا
دیانا: اوه اوه چقدر ریز بینه
ارسلان: هوف از سرجام بلند شدم که به
دیانا: زبونم و درآوردم و با شرارت بهش نگاه کردم
ارسلان: اخم تندی کردم
دیانا: تا دیدم مادر ارسلان( لیلا) دلش برام میسوزه رفتم نشستم کنار شو گفتم مامان ارسلان اذیتم میکنه
لیلا:بیجا میکنه هر وقت اذیتت کرد به من بگو
دیانا: آروم سرم و تکون دادم ارسلان با دست پر از آشپزخونه اومد نگاه تندی بهم کرد با لحن زاری روبه مامان گفتم نگاه کن چطوری نگام میکنه مثلا من تازه عروسم
ارسلان: چشام گرد شد
دیانا: ابرو بالا انداختم
ارسلان: الان تو ابرو بالا انداختی
دیانا: با شرارت نگاه کردم وقتی چشای مامان سمتم اومد خودم و مظلوم کردم
ارسلان: کنارش نشستم و کنار گوشش ل.ب زدم مامانم که بره کارت دارم وروجک
دیانا: عوم تهدیدم میکنه
لیلا:بیجا میکنه اذیتش کنی میبرمش پیش خودم
دیانا: بیشتر به مامان نزدیک شدم منو بغل گرفته بود مثل مادر خودم بود انگار مامان خودمه زبونمو درآوردم و بیشتر به مامان چسبیدم
ارسلان: یعنی چی مگه من بچه شما نیستم به جای اینکه منو در آغوش بگیری نوازش کنی عروست و بغل میکنی
لیلا:پسر حسود نباش
ارسلان: یعنی چی
لیلا: بچم اذیت شده از دیروز رنگش پریده چیکارش کردی
ارسلان: من🫣😳😳😳😳
دیانا: سرم تو تخته س.ی.نه مامان لیلا بود بحث این دو رو تماشا میکردم
- ۵.۹k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط