رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۶۱و۱۶۲و۱۶۳و۱۶۴
شخص سوم:حال هر دو دگرگون بود قلب هایشان تند تند میزد بدون درنگ بدون تأمل اون ها قلب هایشان برای هم پر میزد
... بعد از عروسی ...
دیانا: السلان
ارسلان: جونم قشنگم
دیانا: با ل.ب. هایی اویزون گفتم خسته شدم
ارسلان: اخ من قربونت برم
دیانا: کمکم کن زیپ لباسمو باز کنم
ارسلان: آروم زیپ لباسشو باز کردم که لباس آروم از شونه هاش به سمت پایین اومد
نویسنده: 🫣
دیانا: ارسلان اذیتم نکن
ارسلان: دستی به صورتش کشیدم و گفتم اذیت کدومه جیگر
دیانا: دستش به دور ک.م.ر.م حل.قه شد و منو چس.بو.ند به خودش حالا ت.ن تقریبا بر.ه.نم ام چسبیده بود به ت.ن کت شلوار پوشیدش چشاش در حال برق زدن بود و اون نگاه تند و آتشینش بهم یه حسی میداد حس میکردم ضربان قلبش بالا و بالا تر میره
ارسلان: روی تخت سفید که با گل های رز و سرخ رنگ تئزین شده بود و شمع ها دوره تخت و روی تاج تخت قرار داشت انداختمش
دیانا: هر لحظه صورتش به صورتم نزدیک تر میشد و ....
نویسنده: خوب دوستان دخالت نباشه😉🤣😅
... فردا ...
دیانا: با زور خستگی چشامو باز کردم با دیدن خودمو ارسلان تو اون وضعیت خجالت کشیدم ارسلان ارسلان جان آقا ارسلان ارسلان آقا ارسلان
ارسلان: جانم خانومم
دیانا: لب گزیدم و گفتم ارسلان پاشو
ارسلان: خوابم میاد
دیانا: ارسلان از روم پاشو
ارسلان: خوابم میاد.
دیانا: ارسلان
ارسلان:....
دیانا: آقا ارسلان
ارسلان:......
دیانا: آقای ارسلان خان باشما دارم صحبت میکنما
ارسلان: جونم بفرمایید
دیانا: از روم بلند شو
ارسلان: میخوام کنار خانومم بیشتر بخوابم نمیتونم
دیانا: وای خدایا چرا نمیفهمید دارم از خجالت میمیرم ارسلان جونم پاشو از روم
ارسلان: دختر کوچولوم خجالت میکشه
دیانا: سرمو به طرفین چرخوندم و تخس گفتم نه خیرم
ارسلان: پس چرا انقدر سرخ و سفید شدی وروجک هوم؟ عوم شاید...
دیانا: دستمو رو دهنش گذاشتم ای ای مواظب باشا
ارسلان: بو.سه ای به کف دست کوچولوش زدم رو همون دستشو توی دستم گرفتم روی خودم انداختم
دیانا: ابن روی شیطنت و نشون نداده بودی آقا ارسلان
ارسلان: شیطون آبرویی بالا انداختنمخواستم جیزی بگم که یهو زنگ خورد
دیانا: به سمت آیفون رفتم با دیدن مادر ارسلان ماتم برد ساعت ۸ صبح بود خیلی هم بشاش بود داد زدم ارسلان مامانت اومد وای وای تموم تیکه لباس هارو از گوشه موشه ها جمع کردم کا دوباره زنگ خورد سریع لباس پوشیدم و در و زدم خوش اومدی مامان جان چقدر زود اومدید
مادر:سلام مادر قربونت بره خوبی دخترم حالت خوبه
دیانا: این همه نگران بود به خاطر کاره دیشب پسرش 😉🤧
مادر:مادر مراقب خودت باش بچم کجاست خوابه
دیانا: نه داره لباس میپوش.... آخ چه سوتی چشای مامان جون سریع رنگ شیطنت گرفت
مادر:عزیزم تازه بیدار شوی
دیانا :بله چطور
مادر:آخه یه جیزی از لباساتونو روی زمین جاگذاشتهید
دیانا: تازه نگاهم به لباس باقی مونده خودم و ارسلان افتاد محکم به صورتم کوبیدم و سریع از زمین لباسامو جمع کردم لبخند ضایعی زدم
مادر:مادر قربونت برم آنقدر خجالتی نباش
پارت ۱۶۱و۱۶۲و۱۶۳و۱۶۴
شخص سوم:حال هر دو دگرگون بود قلب هایشان تند تند میزد بدون درنگ بدون تأمل اون ها قلب هایشان برای هم پر میزد
... بعد از عروسی ...
دیانا: السلان
ارسلان: جونم قشنگم
دیانا: با ل.ب. هایی اویزون گفتم خسته شدم
ارسلان: اخ من قربونت برم
دیانا: کمکم کن زیپ لباسمو باز کنم
ارسلان: آروم زیپ لباسشو باز کردم که لباس آروم از شونه هاش به سمت پایین اومد
نویسنده: 🫣
دیانا: ارسلان اذیتم نکن
ارسلان: دستی به صورتش کشیدم و گفتم اذیت کدومه جیگر
دیانا: دستش به دور ک.م.ر.م حل.قه شد و منو چس.بو.ند به خودش حالا ت.ن تقریبا بر.ه.نم ام چسبیده بود به ت.ن کت شلوار پوشیدش چشاش در حال برق زدن بود و اون نگاه تند و آتشینش بهم یه حسی میداد حس میکردم ضربان قلبش بالا و بالا تر میره
ارسلان: روی تخت سفید که با گل های رز و سرخ رنگ تئزین شده بود و شمع ها دوره تخت و روی تاج تخت قرار داشت انداختمش
دیانا: هر لحظه صورتش به صورتم نزدیک تر میشد و ....
نویسنده: خوب دوستان دخالت نباشه😉🤣😅
... فردا ...
دیانا: با زور خستگی چشامو باز کردم با دیدن خودمو ارسلان تو اون وضعیت خجالت کشیدم ارسلان ارسلان جان آقا ارسلان ارسلان آقا ارسلان
ارسلان: جانم خانومم
دیانا: لب گزیدم و گفتم ارسلان پاشو
ارسلان: خوابم میاد
دیانا: ارسلان از روم پاشو
ارسلان: خوابم میاد.
دیانا: ارسلان
ارسلان:....
دیانا: آقا ارسلان
ارسلان:......
دیانا: آقای ارسلان خان باشما دارم صحبت میکنما
ارسلان: جونم بفرمایید
دیانا: از روم بلند شو
ارسلان: میخوام کنار خانومم بیشتر بخوابم نمیتونم
دیانا: وای خدایا چرا نمیفهمید دارم از خجالت میمیرم ارسلان جونم پاشو از روم
ارسلان: دختر کوچولوم خجالت میکشه
دیانا: سرمو به طرفین چرخوندم و تخس گفتم نه خیرم
ارسلان: پس چرا انقدر سرخ و سفید شدی وروجک هوم؟ عوم شاید...
دیانا: دستمو رو دهنش گذاشتم ای ای مواظب باشا
ارسلان: بو.سه ای به کف دست کوچولوش زدم رو همون دستشو توی دستم گرفتم روی خودم انداختم
دیانا: ابن روی شیطنت و نشون نداده بودی آقا ارسلان
ارسلان: شیطون آبرویی بالا انداختنمخواستم جیزی بگم که یهو زنگ خورد
دیانا: به سمت آیفون رفتم با دیدن مادر ارسلان ماتم برد ساعت ۸ صبح بود خیلی هم بشاش بود داد زدم ارسلان مامانت اومد وای وای تموم تیکه لباس هارو از گوشه موشه ها جمع کردم کا دوباره زنگ خورد سریع لباس پوشیدم و در و زدم خوش اومدی مامان جان چقدر زود اومدید
مادر:سلام مادر قربونت بره خوبی دخترم حالت خوبه
دیانا: این همه نگران بود به خاطر کاره دیشب پسرش 😉🤧
مادر:مادر مراقب خودت باش بچم کجاست خوابه
دیانا: نه داره لباس میپوش.... آخ چه سوتی چشای مامان جون سریع رنگ شیطنت گرفت
مادر:عزیزم تازه بیدار شوی
دیانا :بله چطور
مادر:آخه یه جیزی از لباساتونو روی زمین جاگذاشتهید
دیانا: تازه نگاهم به لباس باقی مونده خودم و ارسلان افتاد محکم به صورتم کوبیدم و سریع از زمین لباسامو جمع کردم لبخند ضایعی زدم
مادر:مادر قربونت برم آنقدر خجالتی نباش
- ۶۶۳
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط