{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از میان زباله ها پارت ۱۴

از میان زباله ها پارت ۱۴
لقمه ی نون و پنیرو تو دهنش گذاشت و با خجالت گفت:
مادر؟
مادر استکان چایی رو جلوش گذاشت:
جانم؟
-میشه خونه خاله نرید؟
+چرا؟
-اخه.....من....من از یکی دیگه خوشم میاد
نفسشو ازاد کرد و منتظر شد تا مادر جوابشو بده وانتظارش زیاد طول نکشید:
منظورت گیتیه؟
سرشو با شرم پایین انداخت و مادر محکم جواب داد:
گیتی دختر خوبیه اما بدرد تو نمیخوره من با خالت حرف زدم یلدا رو خواستگاری کردم اونا هم قبول کردن منتظر بودم جواب امتحانت بیاد
+ولی...
مادر پرید تو حرفش:
ولی نداره من امروز میرم برای فردا شب قرار میذارم تو هم بهتره فکر گیتی رو از سرت بیرون کنی
بادش خوابید و با دلخوری از سر سفره بلند شد دلش نمیخواست با یلدا ازدواج کنه بنظرش یلدا یک دختر از دماغ فیل افتاده بود که همه رو از بالا نگاه میکرد دوست داشت با کسی ازدواج کنه که خاکی و مهربون باشه نه مغرور و از خود راضی اون تصمیمشو گرفته بود باید با پدرش حرف میزد تنها کسی که میتونست مادرو راضی کنه اقاجون بود بطرف اتاقش رفت و لباس عوض کرد و راهی حجره ی اقاجون شد پدرش تاجر معروف فرش بود و خیلی ها ازش حساب میبردن تو بازار حرف اخرو اون میزد اما تو خونه برعکس بود همه ی امورات زندگی رو سپرده بود دست مادر و خودش کنار نشسته بود ولی همیشه وقتی مادر حرفی میزد که به نفع بچه ها نبود این اقاجون بود که وارد میشد و قصه رو عوض میکرد مادر تا حالا رو حرفش حرف نزده بود و این برگ برنده ی اشکان بود تا رسیدن به حجره حرفاشو تو ذهنش مرتب کرد و جمله هارو کنار هم چید و چند دقیقه بعد که جلوی اقاجون نشسته بود با شرم و حیا و خجالت شروع به حرف زدن کرد:
اقاجون من راستش.....چجوری بگم؟.....از یلدا خوشم نمیاد میدونید یلدا....
اقاجون پرید وسط حرفش:
مگه خودت به مادرت نگفتی یلدارو خواستگاری کنه؟
متعجب جواب داد:
من؟نه من کی همچین حرفی زدم؟
+یعنی تو نگفتی از گیتی بدت میاد؟
-نه اقاجون کاملا برعکس من دلم میخواد با گیتی ازدواج کنم نه یلدا امروز هم به مادر گفتم اما گفت گیتی بدردم نمیخوره و اون رفته با یلدا حرف زده
اقاجون عصبانی کتشو از چوب لباسی برداشت و همونطور که به اشکان میگفت بریم از حجره بیرون رفت #از_میان_زباله_ها
دیدگاه ها (۱۴)

پارت یک رمان عشق ممنوع

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

ازدواج اجباری part : 10 همه تو حال نشسته بودیم که صدای زنگ د...

فیک تهکوک ((وارث زار))

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

پارت ۱۶۳.۲.۱.اکشننننن🐺🦷پدر عسل چند ثانیه بهش خیره موند و بعد...

۲۵تایی بشیم و لایکا به۲۰ تا برسه پارت میزارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط