My lovely idol
✿My lovely idol✿
✯part:³³
هیونا: زود بیدار شدی
جونگکوک: آره کابوس دیدم
هیونا یه ظرف پنکیک و شیر موز رو روی میز گذاشت
هیونا: قول میدم خوشمزه باشه آنقدر که کابوست فراموش بشه
جونگکوک خندید و شروع کرد به خوردن هیونا برگشت و به پنکیک درست کردن ادامه داد جونگکوک پنکیک و شیر موزش رو میخورد هویدا نگاهی به جونگکوک انداخت و خندید
جونگکوک: چیه؟
هیونا رفت سمتش
هیونا: به دوربین نگاه کن
جونگکوک به دوربین روی میز نگاه کرد و دست تکون داد
هیونا: مو هات رو هوا شکل قلب شده
جونگکوک: واقعا؟
جونگکوک خندید و به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: درستش کن
هیونا: چشممم
هیونا مو های جونگکوک رو درست کرد که یهو بوی سوختگی به دماغش خورد
هیونا: پنکیککککک
جونگکوک بهش خندید که دونه دونه اعضا اومدن
جین: بوی سوختگی میاد
هیونا: یکی از پنکیک ها رو سوزوندم
جین: فکر کردم نامجون آشپزی کردی
هیونا: خیلی بد جنسی
نامجون با اخم و ناراحتی بهش نگاه کرد جین چشمش به نامجون افتاد
جین: ببخشید ببخشید آشپزی تو خوب نیست ولی توی مدیریت کرده همه چیز خیلی خوبی
هیونا: فکر نکنم این طوری بتونی از دلش در بیاری
جین: نهههههه
نامجون: من با شما حرفی ندارم
اعضا خندیدن جین داشت پازل درست میکرد هیونا رفت سمتش
هیونا: جیمین صبحانه پنکیک درست کردم میخوری؟
جیمین: نه نه نباید بخورم گرسنه هم نیستم
هیونا: نمیشه که
جیمین: نگران من نباش
هیونا تسلیم شد برگشت سمت آشپزخونه
سه روز گذشت همه با هیونا راحت بودن و میخندیدن همه چیز خوب بود اعضا همه بیرون بودن و نامجون جلوی آشپزخونه روی مبل نشسته بود هیونا اومد و شروع کرد خرشد کردن میوه ها برای اعضا
هیونا: جیمین؟ خوبی؟
جیمین مثل همیشه بعد از شنیدن «خوبی؟» اشک توی چشم هایش جمع شد هیونا متوجه نشد و مشغول آماده کردن میوه ها برای اعضا بود جیمین بلند شد که یهو بد جور دلش ضعف رفت هیونا با دیدن جیمین سریع رفت پیشش
هیونا: جیمین بشین (نگران)
هیونا کمک جیمین کرد و نشوندش رو مبل
هیونا: ببینمت؟ نگاهش کن صبر کن
هیونا بلند شد با عجله به لیوان آب و کمی از میوه ها آورد
هیونا: بخور
جیمین: آخه...
هیونا: حرف نباشه باید بخوری
جیمین شروع کرد به خوردن و هیونا میوه ها رو برای اعضا برد شوگا هیونا رو گرفت و برد کنار
شوگا: جیمین زیاد حالش خوب نیست
هیونا: میدونم نگران نباش حواسم بهش هست
شوگا: ممنون
هیونا برگشت داخل جیمین میوه ها رو خورده بود و رفته بود توی اتاق هیونا شروع کرد آماده کردن فرنی بعد از چند دقیقه رفت توی اتاق جیمین
هیونا: بلند شو یکم فرنی آماده کردم
جیمین: گرسنه نیستم
همون لحظه شوگا اومد داخل
شوگا: بلند شو بخور ناز نکن
♡(ӦvӦ。)
خوشگلا بفرمایید ✨🫂
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:³³
هیونا: زود بیدار شدی
جونگکوک: آره کابوس دیدم
هیونا یه ظرف پنکیک و شیر موز رو روی میز گذاشت
هیونا: قول میدم خوشمزه باشه آنقدر که کابوست فراموش بشه
جونگکوک خندید و شروع کرد به خوردن هیونا برگشت و به پنکیک درست کردن ادامه داد جونگکوک پنکیک و شیر موزش رو میخورد هویدا نگاهی به جونگکوک انداخت و خندید
جونگکوک: چیه؟
هیونا رفت سمتش
هیونا: به دوربین نگاه کن
جونگکوک به دوربین روی میز نگاه کرد و دست تکون داد
هیونا: مو هات رو هوا شکل قلب شده
جونگکوک: واقعا؟
جونگکوک خندید و به هیونا نگاه کرد
جونگکوک: درستش کن
هیونا: چشممم
هیونا مو های جونگکوک رو درست کرد که یهو بوی سوختگی به دماغش خورد
هیونا: پنکیککککک
جونگکوک بهش خندید که دونه دونه اعضا اومدن
جین: بوی سوختگی میاد
هیونا: یکی از پنکیک ها رو سوزوندم
جین: فکر کردم نامجون آشپزی کردی
هیونا: خیلی بد جنسی
نامجون با اخم و ناراحتی بهش نگاه کرد جین چشمش به نامجون افتاد
جین: ببخشید ببخشید آشپزی تو خوب نیست ولی توی مدیریت کرده همه چیز خیلی خوبی
هیونا: فکر نکنم این طوری بتونی از دلش در بیاری
جین: نهههههه
نامجون: من با شما حرفی ندارم
اعضا خندیدن جین داشت پازل درست میکرد هیونا رفت سمتش
هیونا: جیمین صبحانه پنکیک درست کردم میخوری؟
جیمین: نه نه نباید بخورم گرسنه هم نیستم
هیونا: نمیشه که
جیمین: نگران من نباش
هیونا تسلیم شد برگشت سمت آشپزخونه
سه روز گذشت همه با هیونا راحت بودن و میخندیدن همه چیز خوب بود اعضا همه بیرون بودن و نامجون جلوی آشپزخونه روی مبل نشسته بود هیونا اومد و شروع کرد خرشد کردن میوه ها برای اعضا
هیونا: جیمین؟ خوبی؟
جیمین مثل همیشه بعد از شنیدن «خوبی؟» اشک توی چشم هایش جمع شد هیونا متوجه نشد و مشغول آماده کردن میوه ها برای اعضا بود جیمین بلند شد که یهو بد جور دلش ضعف رفت هیونا با دیدن جیمین سریع رفت پیشش
هیونا: جیمین بشین (نگران)
هیونا کمک جیمین کرد و نشوندش رو مبل
هیونا: ببینمت؟ نگاهش کن صبر کن
هیونا بلند شد با عجله به لیوان آب و کمی از میوه ها آورد
هیونا: بخور
جیمین: آخه...
هیونا: حرف نباشه باید بخوری
جیمین شروع کرد به خوردن و هیونا میوه ها رو برای اعضا برد شوگا هیونا رو گرفت و برد کنار
شوگا: جیمین زیاد حالش خوب نیست
هیونا: میدونم نگران نباش حواسم بهش هست
شوگا: ممنون
هیونا برگشت داخل جیمین میوه ها رو خورده بود و رفته بود توی اتاق هیونا شروع کرد آماده کردن فرنی بعد از چند دقیقه رفت توی اتاق جیمین
هیونا: بلند شو یکم فرنی آماده کردم
جیمین: گرسنه نیستم
همون لحظه شوگا اومد داخل
شوگا: بلند شو بخور ناز نکن
♡(ӦvӦ。)
خوشگلا بفرمایید ✨🫂
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۱۰.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط