part⁶
part⁶
_دلت تیراندازی میخواست؟ خب حدس زدم اصلا دلت نمیخواد این یکی رو از دست بدی!
وجرعه ی دیگه از مشر*وبم نوشیدم
بعد از یه پرواز طولانی وقتی بلاخره در فرودگاه ججو به زمین نشستیم. افتاب در سرار جزیره خودنمایی میکرد. کتم رو تنم کردم و به سمت ترمینال خروجی راه افتادم.
عینک دودیم رو روی چشم هام گذاشتم
و گرمای مطبوع هوا حالم رو سرجاش اورد. نگاهی به کوه سئونگ سان انداختم. امروز هوا صاف و افتابیه و اون داره تمام عظمت و شکوهش رو به رخ مردم جزیره میکشه
"خوش بحال توریست ها چه کیفی میکنن"
این فکر از سرم گذشت و وارد فضای بسته فرودگاه شدم که کولرها خنکی دلپذیری رو اونجا برقرار کرده بودن.
_چند نفر از دارو دسته"لی"میخوان باهات ملاقات کنن و درباره موضوعی که قبلا راحبش صحبت کرده بودیم، گپ و گفتگویی داشته باشن.
جیمین کنار من شروع به راه رفتن کرد.
_درضمن باید وضعیت کلاب های بوسان رسیدگی کنیم.
داشتم با دقت به لیست کارهایی که برام ردیف میکرد و باید امروز بهشون رسیدگی میکردیم گوش میدادم.
یهو، حتی با اینکه چشمام باز بودن همه جا سیاه شد و من اونو دیدم چندین بار با استرس و پشت سر هم پلک زدم، قبلا هر وقت خودم اراده میکردم"بانوی من"رو توی خیالاتم میدیدم.
چشمام رو تاجایی که میتونستم باز کردم و با دقت به اطراف نگاه کردم،اما اون اینجا نبود، یعنی وضعیتم بدتر شده بود و داشتم بیشتر از قبل توهم میزدم؟
باید یه سر برم پیش روانپزشکم،تا منو ویزیت کنه.
اما بعدا،اول بابد ترتیب کانتینر کوکائ*ینی که ازم دزدیده شده بود رو بدم.
فقط کشتن اون خائن توی این وضعیت
برام کافی نبود و راضیم نمیکرد.
تقریبا نزدیک ماشین بودم که دوباره دیدمش.
لعنت،این ممکن نیست با عجله خودمو
با عجله داخل ماشین پرت کردم و جیمین رو درحال باز کردن در جلوی ماشین بود دنبال خودم کشیدم و روی صندلی کنارم اندخته ام.
_خودشه
کلمات خیلی اروم و زمزمه وار از دهنم خارج شدن، گلوم خشک شده بود و انگار توان حرف زدن نداشتم.
به دختری که توی پیاده روی کنارمون ایستاده بود و پشتش به ما بود اشاره کردم.
_همون دختره!
مغزم تازه داشت به کار می افتاد اما باورم نمیشد.
نکنه دوباره دچار توهم شدم و اون جزئی از خیالاتمه؟
دارم عقلمو از دست میدم،دیونه شدم. و ماشین شروع به حرکت کرد وقتی ماشینم با فاصله خیلی کمی از کنار اون دختر عبور کرد صدای مرد جوونی که کنارش ایستاده بود رو شنیدم. رو به ما غرولند کنان گفت"یواشتر"و ظاهرا زیر لب چندتا فحش هم بهمون داد.
شرط
لایک ۱۸
کامنت ۱۸
بازنشر۱۸
_دلت تیراندازی میخواست؟ خب حدس زدم اصلا دلت نمیخواد این یکی رو از دست بدی!
وجرعه ی دیگه از مشر*وبم نوشیدم
بعد از یه پرواز طولانی وقتی بلاخره در فرودگاه ججو به زمین نشستیم. افتاب در سرار جزیره خودنمایی میکرد. کتم رو تنم کردم و به سمت ترمینال خروجی راه افتادم.
عینک دودیم رو روی چشم هام گذاشتم
و گرمای مطبوع هوا حالم رو سرجاش اورد. نگاهی به کوه سئونگ سان انداختم. امروز هوا صاف و افتابیه و اون داره تمام عظمت و شکوهش رو به رخ مردم جزیره میکشه
"خوش بحال توریست ها چه کیفی میکنن"
این فکر از سرم گذشت و وارد فضای بسته فرودگاه شدم که کولرها خنکی دلپذیری رو اونجا برقرار کرده بودن.
_چند نفر از دارو دسته"لی"میخوان باهات ملاقات کنن و درباره موضوعی که قبلا راحبش صحبت کرده بودیم، گپ و گفتگویی داشته باشن.
جیمین کنار من شروع به راه رفتن کرد.
_درضمن باید وضعیت کلاب های بوسان رسیدگی کنیم.
داشتم با دقت به لیست کارهایی که برام ردیف میکرد و باید امروز بهشون رسیدگی میکردیم گوش میدادم.
یهو، حتی با اینکه چشمام باز بودن همه جا سیاه شد و من اونو دیدم چندین بار با استرس و پشت سر هم پلک زدم، قبلا هر وقت خودم اراده میکردم"بانوی من"رو توی خیالاتم میدیدم.
چشمام رو تاجایی که میتونستم باز کردم و با دقت به اطراف نگاه کردم،اما اون اینجا نبود، یعنی وضعیتم بدتر شده بود و داشتم بیشتر از قبل توهم میزدم؟
باید یه سر برم پیش روانپزشکم،تا منو ویزیت کنه.
اما بعدا،اول بابد ترتیب کانتینر کوکائ*ینی که ازم دزدیده شده بود رو بدم.
فقط کشتن اون خائن توی این وضعیت
برام کافی نبود و راضیم نمیکرد.
تقریبا نزدیک ماشین بودم که دوباره دیدمش.
لعنت،این ممکن نیست با عجله خودمو
با عجله داخل ماشین پرت کردم و جیمین رو درحال باز کردن در جلوی ماشین بود دنبال خودم کشیدم و روی صندلی کنارم اندخته ام.
_خودشه
کلمات خیلی اروم و زمزمه وار از دهنم خارج شدن، گلوم خشک شده بود و انگار توان حرف زدن نداشتم.
به دختری که توی پیاده روی کنارمون ایستاده بود و پشتش به ما بود اشاره کردم.
_همون دختره!
مغزم تازه داشت به کار می افتاد اما باورم نمیشد.
نکنه دوباره دچار توهم شدم و اون جزئی از خیالاتمه؟
دارم عقلمو از دست میدم،دیونه شدم. و ماشین شروع به حرکت کرد وقتی ماشینم با فاصله خیلی کمی از کنار اون دختر عبور کرد صدای مرد جوونی که کنارش ایستاده بود رو شنیدم. رو به ما غرولند کنان گفت"یواشتر"و ظاهرا زیر لب چندتا فحش هم بهمون داد.
شرط
لایک ۱۸
کامنت ۱۸
بازنشر۱۸
- ۵۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط